إِنِّـی ذَاهِــــبٌ إِلَـــىٰ رَبِّـی سَـیَـهْـدِیـنِ ...

350. اینستاگرام



دلم برای اینجا تنگ میشود ، هیچ وقت نمی‌توانم از اینجا دل بکنم ، اما ظاهرا وقت کافی برای نوشتن گیر نخواهم آورد . 

من سه دنیای متفاوت دارم،

شاید سه شخصیت متفاوت

پسر دوم یک خانواده ی مجموعا پنج نفره

دانشجوی اسبق و سرباز سابق و پرستار فعلی

و کسی که در دیگر سو مینویسد ،

هر سه اینها با هم تفاوت های اساسی دارند ، محمدی که در جمع خانوادگی است ، یکجور است که خلاصه اش میشود کاملا بسته ، هیچ چیز جز احوالپرسی معمول ندارد که بگوید یا نمی‌خواهد که بگوید ، در مورد هیچ چیز علاقه ای ندارد که سر صحبت را باز کند ، اینکه چرا؟ بماند برای بعد ...

محمدی که در جمع دوستان است ، خواه دانشگاه باشد یا سربازی یا بیمارستان ، کسی است که با همه کنار می آید ، هیچ وقت هیچ کس را از خودش نمیرنجاند همه را دوست دارد و به سختی بد کسی را می گوید ، در اکثر ‌موارد آسان گیر است و مته به خشخاش نمی کذارد و ...

اما کسی که در دیگرسو می‌نویسد ، خود خودم هستم ، یا لااقل نزدیک ترین شخصیت به‌من است . دلتنگی ها و آرزوهایم اینجاست، حرف دلم را که به هیچکس نمی توان بگویم اینجا به خودم می گویم.


و همیشه بین این سه محمد فاصله افتاده ، چنان که هیچ وقت نتوانسته ام هر سه را کنار هم تصور کنم .

با‌مشغله های این روزهایم کمتر‌میشود وبلاگ نوشت ، اینستاگرام جایی است که شاید بتوان به یک زبان مشترک برای هر سه نوع مخاطب که اقوام ، دوستان و خودم باشد برسم ، زبانی که نه صراحت دیگرسو را دارد ، نه محافظه کاری خانوادگی و نه تساهل و تسامح دوستانه را ... جایی که شاید بتوانم این سه اقلیم را به هم نزدیک کنم و شاید خود نیز به شخصیتی واحد دست یابم . یک زبان مشترک که نه کسی را برنجاند و نه بی تفاوت باشد ...


به دلیل همین مشغله و فرصت کم‌نر برای وبلاگ نویسی گاهی حرف هایم را در اینستاگرام می نویسم ، اگر مدت طولانی اینجاپیدایم نشد میتوانید آنجا پیدایم کنید :

@mohammad.zare9030


۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۳۶ ۰ نظر

349. هزار و سیصد و نود و عشق ...

سال 96 هم مثل همه ی سال ها پر بود از خاطرات تلخ و شیرین ، اما اتفاقات شیرین اش برای من بسیار بیشتر بود تا آنجا ک میتوانم بگویم 96 ، سال هزار و سیصد و نود و عشق بود :

سالی بود پر از خنده و بی خیالی با رفقای سربازی که گلچین بهترین آدم های جهان بودنند برای من .

سال تجربه کردن و آموختن ، سال تمام شدن یک فصل از زندگی به نام سربازی و شروع کار و برنامه ریزی برای آینده ...

اما این سال بیش از هر چیز رنگ و بوی دوستانی را دارد که با آنها خوش ترین و بی خیال ترین و لذت بخش ترین شبهای زندگی ام را گذراندم . بیشتر از هر چیزی حس شب های مهتابی ساحل بندر را دارد که درست پشت بیمارستان ما بود ... 

 

 

در این لحظات آخر سال دلم برای چند نفر بیش از همه چیز تنگ میشود :

دلم برای حامد و علی و وحید و حسین و دورهمی های پنج نفره مان ، شب های ساحل خلیج فارس ، شبگردی های بعد از خاموشی و فرار بعد از خاموشی تنگ شده ، دلم برای بی خیالی های دوران سربازی ، برای خنده های خوابگاه به شدت تنگ شده ...

برای اینکه با همان حقوق صد و پنجاه هزار تومنی سربازی فست فود، ویتانوش ، فلافل ، بزنیم و یک ماه تمام خوش باشیم ...

 

زندگی بعد از سربازی ظاهرا فقط سربالایی دارد و تمامی ندارد ... مگر اینکه ...

 


 

 

۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۶ ۰ نظر

348. آنچه گذشت ... ( فصل پنجم ) این قسمت : خانه به دوشی!

گفته بودم سربازی فصل چهارم زندگی ساده ی این حقیر می شود ( اینجا ) ، پس با این اوصاف دوران تهران نشینی و کار را میشود آغاز فصل پنجم این زندگی معمولی دانست .

تهران از آن جا شروع شد که نمی توانستم یا بهتر بگویم نمی خواستم متوقف بشوم ، از آن جا که دوست داشتم تجربه کنم ، دنیای بزرگ تری را تجربه کنم ، فرهنگ های بیشتری را ببینم ، شرایط سخت تری را لمس کنم ، اتفاقات تازه ، آدم های جدید ، امکانات بیشتر و در یک کلام تجربه کردن محض ! 

تهران از آن جا شروع شد که با خودم گفتم قطعا امروز آزاد ترین و رها ترین حالتی را دارم که به راحتی بتوانم تغییرات دفعه ای و بزرگ را بپذیرم ، چون آن روز که متاهل شدم قطعا به سادگی امروز نمی توانم خانه به دوش باشم ، نمی توانم بدون ترس از دست دادن موقعیت و شرایطم باشم . نمی توانم تغییر کنم ...

با این دید ، تهران آخر ماجرا نیست . لااقل روی کاغذ ، تا در عمل چه انفاق افتد و خدا چه خواهد .


ساعت 8و نیم هواپیما در مهرآباد به زمین نشست ، هوا هیچ عیب و ایرادی نداشت ، با مترو آمدم میدان انقلاب ، اول از هر چیز رفتم ادوراد براون تا با بهداری کل ناجا تصفیه حساب کنم ، بماند که چه ضد حالی می خواستند به ما بزنند و تا روز آخر ظلمشان را به ما بنشانند اما خب نامه ی پایان خدمت را خودشان زده بودند و دیگر نمیشد کاری کرد ، فقط باید امضای نهایی را می زدند پای نامه ی این جوان تا همه چیز تمام بشود . 

البته همه چیز سربازی و خدمت در بیمارستان ناجا تمام شد اما قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت .

دومین قدم رفتم کافی نت تا ثبت نام طرح انجام بدهم ، آنقدر شلوغ و مبهم بود همه چیز که مجبور شدم به کیوان زنگ بزنم ، هم سراغی از بیمارستان های خصوصی گرفتم و هم اینکه بحث طرح را چطور پیش ببرم .

از کافی نت که بیرون زدم باران گرفت ، منِ یک لا قبا با دو چمدان بار و هزار کارِ نیمه کاره راه افتادم میان باران دی ماه تهران .

همین همه چیز را بیشتر به هم می ریخت و من مجبور میشدم سریع تر هر کاری را قبول کنم و هر جایی را برای اسکان موقت قبول کنم .

 با آشنایی کیوان بیمارستان خصوصی یاس جور شد ، خوابگاه هم پیدا شد ، درست کنار میدان انقلاب ، چسبیده به دانشگاه تهران .

قرار شد از فردا در بیمارستان مشغول به کار شوم . شب که شد برای اینکه مبادا، راه را گم کنم و دیر برسم ، مسیر بیمارستان تا خوابگاه را یک دور پیاده رفتم و برگشتم :)

بیمارستان خوبی بود ، اما نیرو زیاد داشت ، من هم بعد از همه رفته بودم ، دو روز رفتم ؛ روز سوم گفتند از دفتر پرستاری گفته اند فعلا نیازی به شما نیست ... من هم به راحتی پذیرفتم و رفتم دنبال کارهای شروع طرحم :)

رفتم دفتر پرستاری ، سوابق کاری ام را گفتم ، نامم را بالاتر از بقیه نوشت . فرستادم کارگزینی برای شروع طرح .

کارگزینی هم نامه ی نیاز به نیرویی به نام محمد را زد به دانشگاه علوم پزشکی ایران که بروم دنبال پیگیری هایش و منتظر ابلاغ حکمم باشم . 

از فردایش روی نقشه ی تهرانی که روی دیوار چسبانده بودم تمام بیمارستان های اطراف را تا شعاع ده کیلومتری رفتم و اسم نوشتم ، شاید بیست بیمارستان در 4 روز .

چند روزی به بیکاریو انتظار تماس گذشت ، آینده مبهم می نمود اما حس خوبی وجود داشت . می رفتم خیابان انقلاب قدم می زدم چند کتاب خریدم که در این مواقع فقط کتاب آرامم میکند ، در همان 5 ، شش روزی که بیکار بودم اسلام شناسی دکتر شریعتی و موانع خوب زیستن با دیگران و گزینه ی اشعار فاضل نظری را میخواندم . 

حدودا بیست و یکم دی ماه بود که پیگیری هام برای شروع طرح جواب داد و می دانستم حداکثر چند روز آینده طرحم را میتوانم شروع کنم . که همان روز تلفنم زنگ خورد و از بیمارستان خصوصی گفتند به یک نیروی icu کار نیاز داریم و شما ... که گفتم چن پول میدین ؟ :)


خلاصه ظاهرا زندگی داشت روی خوشش را به ما نشان می داد که ...

خوشبختانه با همان روی خوش با ما برخورد کرد و اتفاق بدی انتظار ما را نمی کشید :)

بعد از چند روز که در بیمارستان خصوصی مشغول به کار بودم ، ابلاغ شروع به طرح هم صادر شد و رفتم بیمارستان که این من و این هم نامه ی شروع به طرح و ما را یکراست بردند بخش icu که کلی از اینکه همان بخشی که میخواستم افتادم خوشحال شدم .

از یکشنبه یکم بهمن ماه زندگی رنگ دیگری گرفت ؛ و یکسره شیفت بودم . و عمرم میان دو بیمارستان میگذشت و بعضی مواقع خوابم فقط در حد همان 3 ساعت خواب شیفت شب در بیمارستان بود . 

در همان روزها یک مصرع به ذهنم آمد که  : در این دویدن ها رسیدن نیست ...

خواستم شعرش کنم با قافیه های پریدن، بریدن و خریدن و ندیدن و چریدن و کشیدن و امثالهم ... که وقت نشد به همین هم فکر کنم :)


دو ماه گذشته به همین منوال گذشت ، آخرین باری که تلویزیون دیدم را یادم نیست ، آخرین باری که صبح زود بلند نشده باشم ، آخرین باری که با خیال راحت خوابیده باشم ، بعد از آن وقت نشد به دیگرسو بروم و بنویسم و آرام شوم ، نشد کتاب بخوانم ، نشد حتی فکر کنم ، خیال پردازی کنم ، فقط کار بود و کار ...


اما خدا را شکر میکنم که تا اینجای کار همه چیز بهتر از آن چیزی که فکر میکرده ام اتفاق افتاده .

فقط یک چیز باقی می ماند که همان ادامه ی مسیر است و انتخاب میان دو راه ...










۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۰۱ ۰ نظر

347. نامه ای به نیمه ی گمشده (2)

 

این مطلب در وبلاگ قبلی ام ( پاکنویس ) به صورت ثبت موقت جامانده بود و ظاهرا متعلق به 17 بهمن 94 است ...

تعجب میکنم که چرا یادم رفته بود ارسالش کنم ؟!

چقدر زود گذشته . دو سال قبل ؟؟!!

 

 

 

 


نیمه ی گمشده ی عزیزم سلام!

اگر حال مرا بخواهی بدانی ، الحمدلله خوبم . ملالی نیست جز دوری شما ! 

راستش در این ایامی که در شرایط پسا تحریم و پسا برجام به سر می بریم و مردم دارند بساط تفریح آخر هفته در سواحل قناری را جمع و جور میکنند ، بنده تمام دل نگرانی ام اینست که کجایی و دغدغه ات چیست ؟

و همانطور که سعدی جان گفت:

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی

ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی ...

خلاصه اینکه 

امیدوارم مشکل خاصی سر راهت نباشد و در کمال صحت و سلامت و تمکن مالی و روحی باشی . 

راستش یک حرفی توی دلم هست که نمیدانم بگویم یا نه ولی راستش را بخواهی احساس میکنم علاقه ام نسبت به تو کمی زیاد کم شده است . یعنی آنقدی که سال گذشته دلم برایت تنگ میشد و آتش میگرفتم حالا یه ذره بگی نگی حواسم پرت خودم شده است . بیشتر به کار و درس و زندگیم فکر میکنم تا تو !

متاسفانه یا خوشبختانه امسال تمرکزم خیلی بیشتر از قبل شده و کم تر حواسم را پرت میکنی ! حالا نمیدانم این خوب است یا بد !؟ من که فکر میکنم این بی تفاوتی بیشتر از آنکه زندگی را دلچسب کند فقط خاموش شدن آتش درونم بوده و زندگی بدون فکر و خیال تو خیلی روتین و معمولی شده است . صبح زود بلند میشوم اگر بیمارستان یا کار خاص دیگری نباشد کمی مطالعه میکنم ، کمی به برنامه های آینده ام فکر میکنم ، غذا میخورم ، به تو فکر نمیکنم ، دوباره برنامه های آینده هایم را مرور میکنم و تو در بین آن ها نیستی . ظاهرا  تو باید یه وقتی یه جایی یه جوری همان کسی باشی که یکهو وارد صحنه بشوی و همه چیز را تحت الشعاع خودت قرار بدهی و  همه ی برنامه هایم را به هم بریزی ...

البته 

برای من خراب شدن برنامه ها مهم نیست ، فقط دوست دارم تکراری نباشم ، دوست دارم هر دم از این باغ بری برسد ، دوست دارم دلم برای خانه و زندگیم تنگ بشود ، دوست دارم فکر و ذکرم مشغول باشد . چقدر عادی شدن بد است  ! 

بیشتر از این نمی نویسم که بعد هم که دیدمت یکی دوتا حرف برای گفتن باقی مانده باشد و همه ی حرف هایم را در نامه هایم نگفته باشم . حسابی مواظب خودت باش ! 

 

 
 
۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۵۰ ۰ نظر

346 . OFF

امروز بعد از شیفت های پشت سر هم و طی طریق بین دو بیمارستان- آنقدر که بیمار تخت شماره ی 1 به همراهاش میگفت این اصلا نه غذا میخوره نه استراحت میکنه نه عصبانی میشه :) 

بالاخره بعد از چند روز زندگی در بیمارستانٰ به آغوش گرم ( ! ) جامعه برگشتم . 

روزهای سختی است . با یک کوله پشتی که تمام زندگی ام در آن خلاصه می شود و آن عبارت است از : یک دست لباس کار و یک پوشه که در آن همه ی مدارکم از بدو تولد تا امروز را در آن گذاشته ام و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن پیدا میشود . به علاه چند قلم و کاغذ و مهر و یک شانه و مسواک و عطر .

و این یعنی خانه به دوشی ! 

زندگی ام خلاصه شده در سعی میان دو بیمارستان !

و یک تصویر گنگ و مبهم و شیرین به جا مانده از دوران کودکی که نور آفتاب از لا به لای برگ های درختان حیاط خانه ی روستایی مان در 5 سالگی, میان وزش باد به چشمانم میخورد . و این نسیم و تلالو نور میان برگ ها مرا به یاد خدا می اندازد . به یاد یک بهشت گمشده  - یک معصومیت از دست رفته ...

و بعد این فکر توی سرم سُر میخورد که در زندگی ام آدم های زیادی آمده و رفته اند . جاهای مختلفی زندگی کرده ام . شرایط مختلفی را پشت سر گذاشته ام - اما یک چیز همیشه بوده و هست و خواهد بود - که خاطره ی آغوشش هنوز هم مرا می نوازد . میان نمازهایم ( خصوصا نماز عصر ) این تصویر سُر میخورد توی ذهنم و بی اختیار اشکم جاری میشود . ظاهرا در غربت زندگی کردن , آدم را به آشنای قدیم اش نزدک تر میکند . از خودم میپرسم من غریبم یا قریب ؟






۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۲۱ ۰ نظر

345. سوره ی این روزهای من

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِیمِ

وَالضُّحَىٰ ﴿١﴾ وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَىٰ ﴿٢﴾ مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَىٰ ﴿٣﴾ وَلَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَّکَ مِنَ الْأُولَىٰ ﴿٤﴾ وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَىٰ ﴿٥﴾ أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیمًا فَآوَىٰ ﴿٦﴾ وَوَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدَىٰ ﴿٧﴾ وَوَجَدَکَ عَائِلًا فَأَغْنَىٰ ﴿٨﴾ فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ ﴿٩﴾ وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ ﴿١٠﴾ وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ ﴿١١﴾


بسم الله الرحمن الرحیم

قسم به روز روشن.

 و به شب، آن دم که آرام گیرد .

که پروردگارت نه تو را واگذاشته و نه دشمن داشته

 و مسلما آخرت براى تو از دنیا بهتر است

 و زود باشد که پروردگارت [آنقدر] عطایت کند که راضى شوى

 مگر نه یتیمت یافت و پناه داد؟!

 و سرگشته‌ات یافت پس راه نمود ؟

 و محتاجت یافت و بى‌نیاز کرد ؟

 پس یتیم را خوار مدار و مران !

 و با سائل خشونت مکن و مران !

 و از موهبت پروردگارت سخن گوى...


.

.

.


۱۷ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۸ ۰ نظر

344. وای سعدی ! سعدی ...


من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم؟!

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد

که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی

مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت

مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد

گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان

چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم

مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم

تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی

همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی

که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم



× شاعر عزیز دل - سعدی

۱۵ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۴ ۰ نظر

343. دو راه بیشتر باقی نمانده ...

 

امروز اومدم کنکور ثبت نام کنم ...  آخرین روز ثبت نام بود . سه ساعت دیگر کنکور 97 را از دست میدهم ...

به دلایل مختلفی !

اولین دلیلش اینست که هنوز بین چند گزینه مرددم :

1- کنکور - پزشکی - تخصص 

2- کنکور - فلسفه - ز گهواره تا گور دانش بجوی ...

.

.

و با اختلاف ...

3- کار کردن خارج از ایران - و در حین آن ادامه تحصیل ( که باز خودش تقسیم میشود به همان دو انتخاب بالا ، منتها در بلاد غربت)

4- گزینه ی دیگری باقی نمانده است ...

 

 

هر راهی بروم نمی توانم در آن دانشجو نباشم ...

 

اما کنکور 97 از دست میرود . از دست رفتنی که قوت گزینه های بعدی را بیشتر میکند . ولی همچنان با اختلاف مقام اول راه های باقی مانده است . چرا که از هر طرف نگاه میکنم مو لای درزش نمی رود . خیلی سعی کردم خودم را قانع کنم که پسر جان این راه کمِ کم ده سال طول میکشد . تو به این راه علاقه نداری و از این حرف ها . این ها حرف دلم است . اما عقل جور دیگری حساب و کتاب میکند . 

 

دلم میخواهد فلسفه بخوانم + دلم میخواهد کاری را انجام دهم که برای رفتن به آن اشتیاق داشته باشم و برای شروع ساعت کاری لحظه شماری کنم نه اینکه هی بگویم کی تمام میشود این شیفتِ  ...

 

10 سال بعد ؟؟؟

تا اردیبهشت وقت دارم برای 10 سال بعدم برنامه ریزی کنم . 

 

 

فلسفه یا پزشکی ؟ مساله این است ...

 

یک بیماری هم توی وجودم هی میگوید با یک دست هر دو هنوانه را بردار ...

 

ده سال دیگر کجا خواهم بود ؟

این مطلب را خواهم خواند ؟

اگر زنده باشم ، از مسیری که تا آن زمان رفته ام راضی خواهم بود ؟

 

به امشب فکر میکنم ؟

به سال 96 فکر میکنم ؟

قطعا ...

میگفت اگه اولش به فکر آخرش نباشی ، حتما آخرش به فکر اولش میفتی ...

 

و من اگر آن روز زنده بودم و بلاگ منسوخ نشده بود حتی اگر هیچکسی در این بلاد مجازی باقی نمانده باشد ، بر خواهم گشت و می گویم چه شد؟ و از خواندن مطلب امروزم لذت میبرم ...

 

اینجا مطالبی باقی مانده که هر کدام قطعه ای از روح مرا با خود دارد، این ها روزهای زندگی است مانند همان مطلب 304 ! مثل مطلب 313 . 308 - 314 و ...  از همه مهم تر ،وبلاگ قدیمی ام : پاکنویس !

نجواهای بی پروا ...

 آخرین مطلب باقی مانده در آن ... 

امشب دیدم یک مطلب ثبت موقت آنجا باقی مانده ... یادم رفته بود !

 

یادش بخیر !

 

 

دانلود 

 

۱۱ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۳ ۰ نظر

342. مسیر / دلتنگی/ بیم و امید / عسر و یسر


خیلی دلتنگم.

حرف های زیادی برای گفتن (برای نوشتن دارم) اما توی کافی نت نمی شود گفت . خدا را شکر کافی نت هدست دارد و الان دارم به این مطلب فروردین ماه پیش گوش میکنم . چیزی به فروردین نمانده است . هنوز در عالم بی گوشی و بی خبری و تنهایی و "در به دری" هستم . 

اصلا همین که در عنوان آمده ام این همه حرف نوشته ام یعنی امیدی نداشته ام که بتوانم سه خط تمام هم بنویسم .


ولی عجالتا همینقدر بگویم که در به دری نه به معنای منفی کلمه - بلکه به معنای خانه به دوشی-  ٰ به معنای " ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم " !!! ولی نه !

 اینقدر هم معنای مثبت نه . یک جور خانه به دوشی توام با عسر و یسر . یک جور تجربه کردن . اندوختن و در عمر خویش ذخیره کردن ...


پرم از حسرت و در عین حال پرم از امید ... یک روز کاملا خوب است و یک روز نسبتا بد و روزی میانه ... فکر میکنم  قاعدتا اگر مومن میبودم باید همیشه یکسان میبود برایم ؟؟؟ 

ولی ظاهر روزها با هم تفاوت میکند . روزی پر میشود از اتفاقات خوب . روزی هم بی آنکه اتفاقی باشد ولی خیلی مزخرف مینماید ...


دلتنگم . بیم و امید دارم . سخت کار میکنم . برای خودم یک برنامه ی توسعه فردی تعریف کرده ام . زندگی ام را میدان مبارزه کرده ام . قدم های زیادی جلو آمده ام . ولی همه ی اینها در برابر آن جایی که باید میرسیدم خیلی دور است و ... خیلی دیر !




خدایا،

 

فکر می کنم به رسولت، نوح علیه السلام، آنگاه که کشتی می ساخت به فرمان تو وقتی هیچ خبری از باران و طوفان و دریا نبود!

 

فکر می کنم به دیگر رسولت، ابراهیم علیه السلام، آنگاه که فرزند پاکیزه و دلبنداش را به قربانگاه می برد و خبر از ذبح عظیم نداشت!

 

به موسی علیه السلام، آنگاه که نجات یافته از فرعونیان، سرپناهش بیابان بود و ... به خیر تو محتاج!

 

به عیسی علیه السلام، وقتی به باغ موعود رسید و راه ها همه بر او بسته بود جز راه آسمان!

 

به گرامی ترین رسولت، آنگاه که اقیانوس ها در قلبش نمی گنجیدند و او تنها با دو نفر، رو به درگاهت نماز می گزارد و طرد می شد و مسخره می شد و آزار می دید و رنج بی ایمانی مردم را می کشید و کعبه هنوز خانه بت ها بود!

 

و به علی علیه السلام، آنگاه که در بستر رسولت خفت در انتظار شمشیرها و سکوت کرد بنا به فرمان رسول خدا و کار کرد و خطبه خواند و جنگید و لحظه ای از پا ننشست ...

 

فکر می کنم به قوتی که جادو نبود، به صبری که نمایشی نبود، فکر می کنم به ایمان؛ آنجایی که هیچ چیز نبود! به روشنی ایمان در تاریکی راه ها و روزها! و به وعده تو که هرگز خلاف نشد! و هرگز رسولی رها نشد!

 

خدایا،

من از تمام روزهای نیامده بی خبرم! و از هر چه خواهد آمد و از هر چه خواهد رفت! تو صادق ترینی در وعده، پس به من صبر بده! 



۰۵ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۵۳ ۰ نظر

341. چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم ...


۲۴ دی ۹۶ ، ۱۷:۱۸ ۰ نظر