خیلی وقته احساس می کنم از بلندی کوهی در حال غلت خوردن به دره ی عمیقی هستم . و هر چی سعی میکنم دستمو به درختی ، بوته ای تخته سنگی چیزی بند کنم نمی شود که نمی شود .     

+ حتی این روزها با خودم هم غریبی می کنم . بر میگردم و به خودم و به بودنم نگاه میکنم . موجودی را می بینم که گناه مسخش کرده ... و دیگر آن قلب سلیم ، بیمار شده ، سخت و سیاه ! من این موجود جدید را نمی شناسم . حتی دوست ندارم با او نفس بکشم با او قدم بزنم و با او هم کلام شوم . خیلی وقت است که خودم را از یاد برده ام ... روزها و ماه های بسیاری است که من جا مانده ام و شاید جا گذاشته ام خودم را پشت این مسیر ... ( ولا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم ... )