إِنِّـی ذَاهِــــبٌ إِلَـــىٰ رَبِّـی سَـیَـهْـدِیـنِ ...

356. توکل

خدایا ممنونم که گاهی به من یادآوری میکنی که چقدر ناتوان و ضعیفم

ممنونم که یادآوری میکنی که هیچ چیزی به دست من نیست

از اینکه به من میفهمانی هیچ چیزی همیشگی و پایدار نیست جز نگاه محبت آمیز خودت

و بعد از یادآوری ضعف خودم و ناپایداری دنیا و مافیها،

تازه نگاهم‌ به تو برمیگردد و مستاصل و درمانده، خودم را در برابر نگاه لطفت میبینم ،

توکل میکنم به خودت ، 

مگر ته تهش قرار است چه بشود که اینقدر بی دلیل از همه چیز و همه کس میترسیم ؟

مگر قرار است چه چیزی را از دست بدهیم که به هر کس و ناکس متوسل میشویم ؟

اصلا مگر چه داریم که از دست برود ؟

ما را مگر جز نگاه لطف و محبت تو دارایی دیگری است که ترس از دست دادنش را داشته باشیم ؟

دوست دارم همیشه نگاهم به نگاهت گره خورده باشد و در بالا و پایین روزگار برگردم و به چشمان مهربانت نگاه کنم 

دوباره خیالم راحت شود که هنوز نگاهت با من است و این یعنی چیزی برای از دست دادن وجود ندارد ! ...




۳۰ مرداد ۹۷ ، ۰۴:۱۳ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

355. عاشق و معشوق واقعی



بزرگترین نیاز بشری که تا حد زیادی به زندگی او معنا و انگیزه هم میدهد دوست داشتن و دوست داشته شدن است 
و این هر دو هرچقدر به هم نزدیک تر باشند آدمی احساس عمیقا خوب تری خواهد داشت
اگر بیشتر دوست بداری و کم تر دوست داشته شوی احساس سرخوردگی و بی ارزشی و پوچی میکنی
اگر بیشتر دوست داشته شوی و کمتر دوست بداری نیز احساس قساوت و بی هدفی خواهی کرد
تنها یک عشق واقعی و حقیقی در این عالم هست که میشود از اینکه او به بهترین شکل ممکن دوستت دارد و حواسش تنها به توست مطمئن بود،
و تنها یکی در این عالم هست که میشود او را عمیقا دوست داشت و عاشقش بود و‌مطمئن باشی که هر چه جلوتر بروی و او را بیشتر و عمیق تر بشناسی نه تنها دچار ملال و عادت نمیشوی و هر دم از آن باغ بری میرسد و دلبری اش بیشتر میشود و آن خداست
البته که او همیشه عاشق تر از ما بوده ،
چنان که در حدیث قدسی اش از بی وفایی معشوق گله میکند که :
بنده من!
هنگامی که به نماز می ایستی ، من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم، و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری ...


۲۸ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

354. من با یقین کافر ! جهان با شک مسلمان ...


چرا خوشحال نیستیم ؟

و همیشه مینالیم ؟  

انگار که همیشه منتظر یک فرصت خاص برای تغییر باشیم

که یکهو همه چیز را زیر و رو کند 

و ما را هم به سر و سامان و یک ساحل امن برساند که خبری از این همه قیل و قال و بحران نباشد

اگر قبل تر همچین خیالاتی داشتم 

این روزها کاملا مطمئنم که هیچ وقت اتفاق نخواهد افتاد

راستش را بخواهی همیشه چیزی برای غصه خوردن هست

و به قول مادرم که همیشه وقتی بزرگ شدن و شیطنت های ما را می دید میگفت «سال به سال قربون پارسال 

و روز به روز امیدش به آدم شدن ما کم تر میشد 

باید بگویم که این دنیا هم همین است

هر چه جلوتر بروی و بیشتر با این دنیا گلاویز بشوی 

بیشتر به این نتیجه میرسی که مشکل از دنیای بیرون نیست ...

ما آدم های باری به هر جهتی شده ایم

یک سری مثلا اصول هم برای خودمان فکر میکنیم که داریم 

اما انقدر خودمان هم جدی نگرفته ایمشان

انقدر از روی انها رد شده ایم

که انگار پا گذاشته ایم روی خودمان

انقدر بی در و پیکر بوده ایم 

که بی شکل شده ایم 

منافق هم یعنی همین ! بی شکل! بی شاکله.

تصمیم گرفتم دیگر هیچ پست سیاسی در اینستاگرام نگذارم

چون مساله سیاست و تحلیل و تفسیر و بصیرت نیست

ما از درون کور شده ایم

فی قلوبنا مرض، فزادنا الله مرضا

و ما شدیم مصداق و من اعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکا

کسانی که ضل سعیهم فی الحیاة الدنیا 

ولی خیال میکنند که یحسنون صنعا

قطعی برق حسابی کلافه کننده است

ولی ما که سالهاست چراغ درونمان را کشته ایم

چقدر تاریک و ظلمانی شده ایم

به کدام جهت می رویم 

حرف از سیاست کثیف یا اقتصاد نابسامانمان نیست

ما باید پای درس اخلاق بنشینیم 

تا وقتی خودمان آدم نشده ایم 

آدم کردن دیگران چه ارزشی دارد

علیکم انفسکم 

اصلا مگر کسی از سنگ و خاک بی روح تاثیری هم میگیرد

افمن یهدی الی الحق احق ان یتبع 

امن لا یهدی الا ان یهدی؟!


 همه چیز بیرون هم درست بشود 

مشکل هنوز حل نشده

درد ما ندانستن یا نتوانستن نیست

داستان، حکایت کفر و چشم پوشی ماست

ما از حقایقی که میدانیم هرچند اندک 

و  تصمیماتی که گرفته ایم هرچقدر هم کوچک

چشم پوشیده ایم و یا غفلت کرده ایم ...

حالا هزاری هم که حرف های گنده گنده بزنیم 

مثل همان سنگ بزرگی است که نشانه ی نزدن است  ...



موسیقی متن : چهارشنبه سوری

۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۹:۳۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

352. فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ !


عمدا شهری غریب که پایم را نزدیکش هم نگذاشته بودم برای دانشگاه انتخاب کردم که دنیای جدیدی را تجربه کنم ، در بیشتر تشکل های دانشجویی  رفت و‌آمد‌ کردم، در‌همان چهار سال سفرهای زیادی از نقاط محروم آن استان محروم تا شمال و جنوب و غرب کشور رفتم که باز هم دنیای تازه ای را ببینم ، آدم های بیشتری را ببینم ... تجربه کنم!

عمدا برای سربازی پیگیر پذیرش سپاه شهر خودم نشدم که بروم جای دیگری ، هر کجا که میخواهد باشد ، حتی لب مرز ... خودم را در دستان خدا معلق کردم و به او سپردم مثل پر کاهی در طوفان حوادث سبک و بی مقدار خودم را در نسیم مشیت الهی رها کردم ، بعد از آن هم آمدم تهران ، 

بدون هیچ پشتوانه مالی ، بدون اینکه به اینکه بعدش چه خواهد شد فکر کنم ! روزهای سختی گذشت ، باران ، گوشی خراب ، دویدن های تمام نشدنی و تنها جای آرام دنیا در آن روزها همین وبلاگ بود ! 


از عمق محرومیت تا اوج رفاه را دیدم ، با زندگی ها و آدم های مختلفی رفت و آمد کردم ...

نزدیک‌ شدم ، شنیدم ، حس کردم ،در جستجوی آرامش ، در پی یافتن پاسخ یک پرسش ،

آنچه در آخر از همه نصیبم شد این بود که آدم ها آن سر کره ی خاکی هم باشند باز هم بندگانی ضعیف و فقیر هستند که در‌جستجوی یک عشق واقعی و عمیق و گمشده هستند ...



وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ ۚ فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ !

۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۹ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

352... Keep calm and experience



این روزها در حال تجربه ی جدیدی هستم ، کار کردن به عنوان پرستار بیمارانی که نیاز به ادامه ی درمان و مراقبت در منزل دارند، که اکثرشان به علت مخارج بالا از ثروتمندان و ساکن مناطق لوکس شهرند ، تجربه ی تازه ایست.

مراقبت و درمان که مساله ی همیشگی است گرچه همیشه چیز تازه ای برای یاد گرفتن وجود دارد، اما آنچه نو و نامانوس است زندگی در کنار قشر مرفه جامعه است . کسانی که اکثرشان سفرهای خارجی شان از سفرهای داخلی من بیشتر بوده ، از شب گذشته تا الان دارم به این فکر میکنم که آنها در کنار ثروتشان و‌ میان این تنهایی و رقابت خوشبخت ترند یا پدربزرگ و مادربزرگ من که هر وقت به خانه شان بروی حداقل هفت هشت نوه میبینی که از سر و‌کله شان بالا می روند و همیشه سفره شان پهن است ؟!. مفاهیمی چون برکت و آرامش آنجا معنا می یابد.

پای حرف هایشان مینشینم و قدم‌ در دنیای آن ها میگذارم .



برای عده ای طبیعت ، برای گروهی خدا، بعضی جامعه را سوژه ی جالبی برای کند و‌ کاو و جستجو‌ میبینند، اما برای من انسان ها سوژه ی جالبی بوده اند ، شناختن آدم ها از طبقات مختلف اجتماعی ، درگیری های ذهنیشان ، مشترکات فکریشان ، جنس غم و شادی شان ، مشکلات و گرفتاری هاشان و مهم تر از همه نوع نگاه و برداشت آن ها از یک مساله ی مشترک برایم جالب بوده .

در تمام این مدت ، حتی این تساهل و تسامحی که نشان میدهم ، این که همیشه آماده ام بدون پیش فرض ، بدون اینکه به فکر جواب دادن باشم ،آنچنا‌ن که به پیامبر «اذن» میگفتند برای همین بوده که هر کس هر آنچه در اعماق وجودش فکر میکند را راحت بگوید ... تا بتوانم خودم را جای آنها بگذارم یا از نگاه آنها دنیا را ببینم .


آدمها دنیایی هستند و هر کدام عالمی دارند .




۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۱ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

351. روزگار تکرار و تنهایی و بی معنایی

 
 
این را در اینستاگرام نمی توانستم بگویم ، که آنجا آنقدر که باید، شخصی نیست .
اما این روزها سخت ترین، خسته کننده ترین، تکراری ترین، یکنواخت ترین و ایضا بی معنا ترین دوران عمرم را میگذرانم ، همیشه خوشی هایم رو به صعود بوده اند که‌ اوج آن را در سربازی تجربه کردم ،
اما تهران، روزگار تکرار و تنهایی  و بی معنایی است ...
۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۱۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

350. اینستاگرام



دلم برای اینجا تنگ میشود ، هیچ وقت نمی‌توانم از اینجا دل بکنم ، اما ظاهرا وقت کافی برای نوشتن گیر نخواهم آورد . 

من سه دنیای متفاوت دارم،

شاید سه شخصیت متفاوت

پسر دوم یک خانواده ی مجموعا پنج نفره

دانشجوی اسبق و سرباز سابق و پرستار فعلی

و کسی که در دیگر سو مینویسد ،

هر سه اینها با هم تفاوت های اساسی دارند ، محمدی که در جمع خانوادگی است ، یکجور است که خلاصه اش میشود کاملا بسته ، هیچ چیز جز احوالپرسی معمول ندارد که بگوید یا نمی‌خواهد که بگوید ، در مورد هیچ چیز علاقه ای ندارد که سر صحبت را باز کند ، اینکه چرا؟ بماند برای بعد ...

محمدی که در جمع دوستان است ، خواه دانشگاه باشد یا سربازی یا بیمارستان ، کسی است که با همه کنار می آید ، هیچ وقت هیچ کس را از خودش نمیرنجاند همه را دوست دارد و به سختی بد کسی را می گوید ، در اکثر ‌موارد آسان گیر است و مته به خشخاش نمی کذارد و ...

اما کسی که در دیگرسو می‌نویسد ، خود خودم هستم ، یا لااقل نزدیک ترین شخصیت به‌من است . دلتنگی ها و آرزوهایم اینجاست، حرف دلم را که به هیچکس نمی توان بگویم اینجا به خودم می گویم.


و همیشه بین این سه محمد فاصله افتاده ، چنان که هیچ وقت نتوانسته ام هر سه را کنار هم تصور کنم .

با‌مشغله های این روزهایم کمتر‌میشود وبلاگ نوشت ، اینستاگرام جایی است که شاید بتوان به یک زبان مشترک برای هر سه نوع مخاطب که اقوام ، دوستان و خودم باشد برسم ، زبانی که نه صراحت دیگرسو را دارد ، نه محافظه کاری خانوادگی و نه تساهل و تسامح دوستانه را ... جایی که شاید بتوانم این سه اقلیم را به هم نزدیک کنم و شاید خود نیز به شخصیتی واحد دست یابم . یک زبان مشترک که نه کسی را برنجاند و نه بی تفاوت باشد ...


به دلیل همین مشغله و فرصت کم‌نر برای وبلاگ نویسی گاهی حرف هایم را در اینستاگرام می نویسم ، اگر مدت طولانی اینجاپیدایم نشد میتوانید آنجا پیدایم کنید :

@mohammad.zare9030


۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۳۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

349. هزار و سیصد و نود و عشق ...

سال 96 هم مثل همه ی سال ها پر بود از خاطرات تلخ و شیرین ، اما اتفاقات شیرین اش برای من بسیار بیشتر بود تا آنجا ک میتوانم بگویم 96 ، سال هزار و سیصد و نود و عشق بود :

سالی بود پر از خنده و بی خیالی با رفقای سربازی که گلچین بهترین آدم های جهان بودنند برای من .

سال تجربه کردن و آموختن ، سال تمام شدن یک فصل از زندگی به نام سربازی و شروع کار و برنامه ریزی برای آینده ...

اما این سال بیش از هر چیز رنگ و بوی دوستانی را دارد که با آنها خوش ترین و بی خیال ترین و لذت بخش ترین شبهای زندگی ام را گذراندم . بیشتر از هر چیزی حس شب های مهتابی ساحل بندر را دارد که درست پشت بیمارستان ما بود ... 

 

 

در این لحظات آخر سال دلم برای چند نفر بیش از همه چیز تنگ میشود :

دلم برای حامد و علی و وحید و حسین و دورهمی های پنج نفره مان ، شب های ساحل خلیج فارس ، شبگردی های بعد از خاموشی و فرار بعد از خاموشی تنگ شده ، دلم برای بی خیالی های دوران سربازی ، برای خنده های خوابگاه به شدت تنگ شده ...

برای اینکه با همان حقوق صد و پنجاه هزار تومنی سربازی فست فود، ویتانوش ، فلافل ، بزنیم و یک ماه تمام خوش باشیم ...

 

زندگی بعد از سربازی ظاهرا فقط سربالایی دارد و تمامی ندارد ... مگر اینکه ...

 


 

 

۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

348. آنچه گذشت ... ( فصل پنجم ) این قسمت : خانه به دوشی!

گفته بودم سربازی فصل چهارم زندگی ساده ی این حقیر می شود ( اینجا ) ، پس با این اوصاف دوران تهران نشینی و کار را میشود آغاز فصل پنجم این زندگی معمولی دانست .

تهران از آن جا شروع شد که نمی توانستم یا بهتر بگویم نمی خواستم متوقف بشوم ، از آن جا که دوست داشتم تجربه کنم ، دنیای بزرگ تری را تجربه کنم ، فرهنگ های بیشتری را ببینم ، شرایط سخت تری را لمس کنم ، اتفاقات تازه ، آدم های جدید ، امکانات بیشتر و در یک کلام تجربه کردن محض ! 

تهران از آن جا شروع شد که با خودم گفتم قطعا امروز آزاد ترین و رها ترین حالتی را دارم که به راحتی بتوانم تغییرات دفعه ای و بزرگ را بپذیرم ، چون آن روز که متاهل شدم قطعا به سادگی امروز نمی توانم خانه به دوش باشم ، نمی توانم بدون ترس از دست دادن موقعیت و شرایطم باشم . نمی توانم تغییر کنم ...

با این دید ، تهران آخر ماجرا نیست . لااقل روی کاغذ ، تا در عمل چه انفاق افتد و خدا چه خواهد .


ساعت 8و نیم هواپیما در مهرآباد به زمین نشست ، هوا هیچ عیب و ایرادی نداشت ، با مترو آمدم میدان انقلاب ، اول از هر چیز رفتم ادوراد براون تا با بهداری کل ناجا تصفیه حساب کنم ، بماند که چه ضد حالی می خواستند به ما بزنند و تا روز آخر ظلمشان را به ما بنشانند اما خب نامه ی پایان خدمت را خودشان زده بودند و دیگر نمیشد کاری کرد ، فقط باید امضای نهایی را می زدند پای نامه ی این جوان تا همه چیز تمام بشود . 

البته همه چیز سربازی و خدمت در بیمارستان ناجا تمام شد اما قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت .

دومین قدم رفتم کافی نت تا ثبت نام طرح انجام بدهم ، آنقدر شلوغ و مبهم بود همه چیز که مجبور شدم به کیوان زنگ بزنم ، هم سراغی از بیمارستان های خصوصی گرفتم و هم اینکه بحث طرح را چطور پیش ببرم .

از کافی نت که بیرون زدم باران گرفت ، منِ یک لا قبا با دو چمدان بار و هزار کارِ نیمه کاره راه افتادم میان باران دی ماه تهران .

همین همه چیز را بیشتر به هم می ریخت و من مجبور میشدم سریع تر هر کاری را قبول کنم و هر جایی را برای اسکان موقت قبول کنم .

 با آشنایی کیوان بیمارستان خصوصی یاس جور شد ، خوابگاه هم پیدا شد ، درست کنار میدان انقلاب ، چسبیده به دانشگاه تهران .

قرار شد از فردا در بیمارستان مشغول به کار شوم . شب که شد برای اینکه مبادا، راه را گم کنم و دیر برسم ، مسیر بیمارستان تا خوابگاه را یک دور پیاده رفتم و برگشتم :)

بیمارستان خوبی بود ، اما نیرو زیاد داشت ، من هم بعد از همه رفته بودم ، دو روز رفتم ؛ روز سوم گفتند از دفتر پرستاری گفته اند فعلا نیازی به شما نیست ... من هم به راحتی پذیرفتم و رفتم دنبال کارهای شروع طرحم :)

رفتم دفتر پرستاری ، سوابق کاری ام را گفتم ، نامم را بالاتر از بقیه نوشت . فرستادم کارگزینی برای شروع طرح .

کارگزینی هم نامه ی نیاز به نیرویی به نام محمد را زد به دانشگاه علوم پزشکی ایران که بروم دنبال پیگیری هایش و منتظر ابلاغ حکمم باشم . 

از فردایش روی نقشه ی تهرانی که روی دیوار چسبانده بودم تمام بیمارستان های اطراف را تا شعاع ده کیلومتری رفتم و اسم نوشتم ، شاید بیست بیمارستان در 4 روز .

چند روزی به بیکاریو انتظار تماس گذشت ، آینده مبهم می نمود اما حس خوبی وجود داشت . می رفتم خیابان انقلاب قدم می زدم چند کتاب خریدم که در این مواقع فقط کتاب آرامم میکند ، در همان 5 ، شش روزی که بیکار بودم اسلام شناسی دکتر شریعتی و موانع خوب زیستن با دیگران و گزینه ی اشعار فاضل نظری را میخواندم . 

حدودا بیست و یکم دی ماه بود که پیگیری هام برای شروع طرح جواب داد و می دانستم حداکثر چند روز آینده طرحم را میتوانم شروع کنم . که همان روز تلفنم زنگ خورد و از بیمارستان خصوصی گفتند به یک نیروی icu کار نیاز داریم و شما ... که گفتم چن پول میدین ؟ :)


خلاصه ظاهرا زندگی داشت روی خوشش را به ما نشان می داد که ...

خوشبختانه با همان روی خوش با ما برخورد کرد و اتفاق بدی انتظار ما را نمی کشید :)

بعد از چند روز که در بیمارستان خصوصی مشغول به کار بودم ، ابلاغ شروع به طرح هم صادر شد و رفتم بیمارستان که این من و این هم نامه ی شروع به طرح و ما را یکراست بردند بخش icu که کلی از اینکه همان بخشی که میخواستم افتادم خوشحال شدم .

از یکشنبه یکم بهمن ماه زندگی رنگ دیگری گرفت ؛ و یکسره شیفت بودم . و عمرم میان دو بیمارستان میگذشت و بعضی مواقع خوابم فقط در حد همان 3 ساعت خواب شیفت شب در بیمارستان بود . 

در همان روزها یک مصرع به ذهنم آمد که  : در این دویدن ها رسیدن نیست ...

خواستم شعرش کنم با قافیه های پریدن، بریدن و خریدن و ندیدن و چریدن و کشیدن و امثالهم ... که وقت نشد به همین هم فکر کنم :)


دو ماه گذشته به همین منوال گذشت ، آخرین باری که تلویزیون دیدم را یادم نیست ، آخرین باری که صبح زود بلند نشده باشم ، آخرین باری که با خیال راحت خوابیده باشم ، بعد از آن وقت نشد به دیگرسو بروم و بنویسم و آرام شوم ، نشد کتاب بخوانم ، نشد حتی فکر کنم ، خیال پردازی کنم ، فقط کار بود و کار ...


اما خدا را شکر میکنم که تا اینجای کار همه چیز بهتر از آن چیزی که فکر میکرده ام اتفاق افتاده .

فقط یک چیز باقی می ماند که همان ادامه ی مسیر است و انتخاب میان دو راه ...










۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۰۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

347. نامه ای به نیمه ی گمشده (2)

 

این مطلب در وبلاگ قبلی ام ( پاکنویس ) به صورت ثبت موقت جامانده بود و ظاهرا متعلق به 17 بهمن 94 است ...

تعجب میکنم که چرا یادم رفته بود ارسالش کنم ؟!

چقدر زود گذشته . دو سال قبل ؟؟!!

 

 

 

 


نیمه ی گمشده ی عزیزم سلام!

اگر حال مرا بخواهی بدانی ، الحمدلله خوبم . ملالی نیست جز دوری شما ! 

راستش در این ایامی که در شرایط پسا تحریم و پسا برجام به سر می بریم و مردم دارند بساط تفریح آخر هفته در سواحل قناری را جمع و جور میکنند ، بنده تمام دل نگرانی ام اینست که کجایی و دغدغه ات چیست ؟

و همانطور که سعدی جان گفت:

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی

ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی ...

خلاصه اینکه 

امیدوارم مشکل خاصی سر راهت نباشد و در کمال صحت و سلامت و تمکن مالی و روحی باشی . 

راستش یک حرفی توی دلم هست که نمیدانم بگویم یا نه ولی راستش را بخواهی احساس میکنم علاقه ام نسبت به تو کمی زیاد کم شده است . یعنی آنقدی که سال گذشته دلم برایت تنگ میشد و آتش میگرفتم حالا یه ذره بگی نگی حواسم پرت خودم شده است . بیشتر به کار و درس و زندگیم فکر میکنم تا تو !

متاسفانه یا خوشبختانه امسال تمرکزم خیلی بیشتر از قبل شده و کم تر حواسم را پرت میکنی ! حالا نمیدانم این خوب است یا بد !؟ من که فکر میکنم این بی تفاوتی بیشتر از آنکه زندگی را دلچسب کند فقط خاموش شدن آتش درونم بوده و زندگی بدون فکر و خیال تو خیلی روتین و معمولی شده است . صبح زود بلند میشوم اگر بیمارستان یا کار خاص دیگری نباشد کمی مطالعه میکنم ، کمی به برنامه های آینده ام فکر میکنم ، غذا میخورم ، به تو فکر نمیکنم ، دوباره برنامه های آینده هایم را مرور میکنم و تو در بین آن ها نیستی . ظاهرا  تو باید یه وقتی یه جایی یه جوری همان کسی باشی که یکهو وارد صحنه بشوی و همه چیز را تحت الشعاع خودت قرار بدهی و  همه ی برنامه هایم را به هم بریزی ...

البته 

برای من خراب شدن برنامه ها مهم نیست ، فقط دوست دارم تکراری نباشم ، دوست دارم هر دم از این باغ بری برسد ، دوست دارم دلم برای خانه و زندگیم تنگ بشود ، دوست دارم فکر و ذکرم مشغول باشد . چقدر عادی شدن بد است  ! 

بیشتر از این نمی نویسم که بعد هم که دیدمت یکی دوتا حرف برای گفتن باقی مانده باشد و همه ی حرف هایم را در نامه هایم نگفته باشم . حسابی مواظب خودت باش ! 

 

 
 
۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۵۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

346 . OFF

امروز بعد از شیفت های پشت سر هم و طی طریق بین دو بیمارستان- آنقدر که بیمار تخت شماره ی 1 به همراهاش میگفت این اصلا نه غذا میخوره نه استراحت میکنه نه عصبانی میشه :) 

بالاخره بعد از چند روز زندگی در بیمارستانٰ به آغوش گرم ( ! ) جامعه برگشتم . 

روزهای سختی است . با یک کوله پشتی که تمام زندگی ام در آن خلاصه می شود و آن عبارت است از : یک دست لباس کار و یک پوشه که در آن همه ی مدارکم از بدو تولد تا امروز را در آن گذاشته ام و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن پیدا میشود . به علاه چند قلم و کاغذ و مهر و یک شانه و مسواک و عطر .

و این یعنی خانه به دوشی ! 

زندگی ام خلاصه شده در سعی میان دو بیمارستان !

و یک تصویر گنگ و مبهم و شیرین به جا مانده از دوران کودکی که نور آفتاب از لا به لای برگ های درختان حیاط خانه ی روستایی مان در 5 سالگی, میان وزش باد به چشمانم میخورد . و این نسیم و تلالو نور میان برگ ها مرا به یاد خدا می اندازد . به یاد یک بهشت گمشده  - یک معصومیت از دست رفته ...

و بعد این فکر توی سرم سُر میخورد که در زندگی ام آدم های زیادی آمده و رفته اند . جاهای مختلفی زندگی کرده ام . شرایط مختلفی را پشت سر گذاشته ام - اما یک چیز همیشه بوده و هست و خواهد بود - که خاطره ی آغوشش هنوز هم مرا می نوازد . میان نمازهایم ( خصوصا نماز عصر ) این تصویر سُر میخورد توی ذهنم و بی اختیار اشکم جاری میشود . ظاهرا در غربت زندگی کردن , آدم را به آشنای قدیم اش نزدک تر میکند . از خودم میپرسم من غریبم یا قریب ؟






۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۲۱ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

345. سوره ی این روزهای من

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِیمِ

وَالضُّحَىٰ ﴿١﴾ وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَىٰ ﴿٢﴾ مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَىٰ ﴿٣﴾ وَلَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَّکَ مِنَ الْأُولَىٰ ﴿٤﴾ وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَىٰ ﴿٥﴾ أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیمًا فَآوَىٰ ﴿٦﴾ وَوَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدَىٰ ﴿٧﴾ وَوَجَدَکَ عَائِلًا فَأَغْنَىٰ ﴿٨﴾ فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ ﴿٩﴾ وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ ﴿١٠﴾ وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ ﴿١١﴾


بسم الله الرحمن الرحیم

قسم به روز روشن.

 و به شب، آن دم که آرام گیرد .

که پروردگارت نه تو را واگذاشته و نه دشمن داشته

 و مسلما آخرت براى تو از دنیا بهتر است

 و زود باشد که پروردگارت [آنقدر] عطایت کند که راضى شوى

 مگر نه یتیمت یافت و پناه داد؟!

 و سرگشته‌ات یافت پس راه نمود ؟

 و محتاجت یافت و بى‌نیاز کرد ؟

 پس یتیم را خوار مدار و مران !

 و با سائل خشونت مکن و مران !

 و از موهبت پروردگارت سخن گوى...


.

.

.


۱۷ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۸ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰