إِنِّـی ذَاهِــــبٌ إِلَـــىٰ رَبِّـی سَـیَـهْـدِیـنِ ...

۳۶۷. قانون مورفی

یه قانونی هست که خودش دقیقا اینجوری نیست ولی من با توجه به شرایط خودم اینجور بیانش میکنم:

هزار سال کارتو درست و دقیق و‌حتی تحسین برانگیز انجام میدی و دریغ از یک تعریف و‌تمجید و تشکر خشک و خالی ؛

ولی بعد از هزار و دویست سال، در هزار و‌دویست و یکمین سال زندگی ات پایت را پس و پیش میگذاری و همه ی آنهایی که عمری منتظر بودی بیایند و تحسین و تمجیدت کنند ، سر و کله شان پیدا میشود ...


دوران آموزشی خدمت سربازی ، ارشد کلاس گروهان بودم، برای اینکه آن همه آدم مختلف را بتوانم قانع کنم که سر بزنگاه آبرو و حیثیتمان را جلو فرمانده و درجه دار نبرند ، میگفتم یه عمر خوبی و کسی نمیبینه، ولی یک بار خطا میکنی و همه میبینن. پس سعی کنید هیچوقت اون  یک اشتباه رو هم انجام ندین. 


پرفکت و کامل و بی نقص بودن هم‌ ممکنه و هم واجب .

به قول پسرخاله مان که هر وقت از او میخواستیم سر موضوعی کوتاه بیاید ، میگفت چرا زورمو بدم التماس ؟ 

وقتی میتونی بی عیب و نقص عمل‌کنی و گزک دست این و اون ندی ، چرا بیخودی زور و غلبه ت رو میدی و و خودت رو تو موضع ضعف و توجیه قرار میدی ؟

۱۸ دی ۹۷ ، ۰۳:۳۲ ۰ نظر

۳۶۶. اولین شب آرامش

 

اولین شب آرامش نام فیلمی بود که سال های حالا دیگر نه چندان نزدیک از تلویزیون پخش میشد ، داریوش فرهنگ را از آن بخاطر دارم و موسیقی مهران زاهدی که میخواند به سووووی تو ، به شوق روی تو، به طرف کوی تو، سپیده دم آیم ، مگر تو را جویم ، بگو کجااایی ؟

خلاصه اینکه از همه این ها مهم تر نام فیلم بود ، به این فکر میکنم که اگر قرار بود برای زندگی خودم اسمی انتخاب کنم، میگذاشتم اولین شب آرامش !

بعد از اینهمه بالا و پایین شدن، بعد از اینهمه شیفت شب پشت سر هم ، دیشب وسط شیفت شب به این فکر میکردم که چه میشد اگر الان یکی از شب های تابستان بود و من روی بهارخواب حیاط خانه مان رخت می انداختم زیر آسمان شیراز و بی خیال این همه شلوغی و استرس شغلی و مرگ و میر بیمار و دغدغه ی دلار و وام و ... میشدم.

سرم را روی بالش خنکم میگذاشتم ، چشم هایم را میبستم و یک تیتراژ پایانی شروع به خواندن میکرد:

به سوووووی تو

به شوق روی تو

به طرف کوی تو

سپیده دم آیم

مگر تو را جویم

بگو کجااااایی ...؟

 

 


 

۱۳ دی ۹۷ ، ۱۰:۴۹ ۰ نظر

۳۶۵. به اندازه ی تمام روزهای سال دلتنگت بوده ام ...

دلتنگی شکل های مختلفی دارد

برای آنها که دوستشان داریم و دور از آن هاییم.

برای خودمان و آنی که بودیم و روزهایی که گذشت.

و سخت ترین دلتنگی برای کسی است که هیچوقت نبوده و ندیده ایم، اما همیشه قسمتی از وجودمان جای خالی اوست ...

 

۱۰ دی ۹۷ ، ۱۸:۰۸ ۰ نظر

۳۶۴. خدا و خرما

کارهای اداری اش یک هفته پیش به پایان رسید، بیست و‌پنجم هم باید بروم که ابلاغش را بگیرم و به عنوان نیروی شرکتی مشغول به کار شوم .

خب شاید این هم شروع مرحله ی جدیدی بعد از طرح باشد ، ظاهرا همه ی این اتفاقات ه‌م باید همیشه شروعشان دی ماه باشد . خب راستش از دی ماه کم خیر ندیده ام :) اما دوست داشتم فصل بعدی که در زندگی ام رقم میخورد اتفاقی بزرگ تر و بهتر از شرکتی شدن باشد .

یک آزمون استخدامی تامین اجتماعی هم مهرماه شرکت کردیم که همه ی دوست و رفقای قدیمی را از شهرهای گوش و کنار دیددیم ( یعنی همه آمده بودند که استخدام بشوند !؟ ) ، حالا هر چقدر میروم درِ سازمان سنجش ، یا سازمان تامین اجتماعی که پس چی شد این جواب استخدامیتان؟! هیچکدامشان خبر ندارد . به قول یکی از دوستان وقتی دارن طولش میدن ، مشخصه دارن پارتی بازی میکنن ؛)


تصمیم کنکور مجدد همچنان با من است ، اما هر چه کردم نتوانستم خودم را قانع کنم که از یکی از بیمارستان ها استعفا بدهم که لااقل یک ذره وقت بماند که بتوانم دو ورق درس بخوانم ...

به عبارتی هم خدا را میخواهم هم خرما ...


۲۳ آذر ۹۷ ، ۰۴:۵۲ ۰ نظر

۳۶۳. ناز و نیاز


یکی از نقدهایی که به سرمایه داری میشود اینست که نیروی کار ارزان برای سرمایه داران فراهم میکند و طبقات فرودست را وادار به انجام کارهای سخت در ازای دریافت درآمدی ناچیز و بخور و‌نمیر میکند ، چیزی که برده داری مدرن مینامند .

چیزی که این روزها به شدت در جامعه ی ما دیده میشود .

اخیرا مسولین وزارت بهداشت فرموده اند که پذیرش دانشجوی پرستاری در سال های آینده روند صعودی خواهد داشت !

یاد رشته ی شیمی می افتم که روزگاری با همین روند صعودی پذیرش و به لطف دانش کاه مزخرف و بی معنی آزاد چطور از عرش به فرش افتاد و همه ی تحصیل کرده هایش به گل فروشی و مسافرکشی رسیدند ، و از قضا تحصیل کرده های دانش کاه آزاد ( بخوانید مدرک گرفتگان آزاد) به دلیل شرایط مالی بهتر و روابط اداری بیشتر، همان اندک موقعیت های شغلی را هم اشغال کردند و جایی برای تحصیل کرده های سراسری نماند.

حالا سیاست های امروز وزارت بهداشت در قبال پرستاری دقیقا همان پذیرش فله ای دانشجو در این رشته است ، بازاری که همین روزها هم به اندازه ی کافی اشباع شده و بیمارستان ها کم کم دارند به جای جلب رضایت پرستاران و توجه به خواسته های آنان ، برایشان طاقچه بالا میگذارند و هر روز بساط جدیدی علم میکنند ، تا جایی که کم کم کار دارد به جایی میرسد که خیلی ها از ترس از دست دادن شغلشان حاضر به انجام خیلی کارها شده اند و یا از درخواست ابتدایی ترین حقوقشان منصرف شده اند.



۲۳ آذر ۹۷ ، ۰۴:۲۴ ۰ نظر

362. خواب

بعد از پونزده روز مرخصی و استراحت، برگشتن سر کار از سخت ترین کارهای دنیاس

جالبه که وقتایی که میری تو فاز استراحت دیگه حتی انجام دادن کارهایی که وسط اون همه شیفت، تو زمان های مرده انجام میدادی هم برات سخت میشه، چه برسه برگشتن به دو جا کاری ...

دو شب پیش جمعه بود و اولین شیفت ، خیلی حس غربت و تنهایی داشت، خصوصا وقتی از جایگاهی که هستی راضی نباشی و بخوای تغییرش بدی اما اونقدر درگیر شیفت و مشکلات کار میشی که مثل یک خودتنظیمی منفی به پر و پات میپیچه و مثل مردابی میشه که هر چی بیشتر برای بیرون اومدن تقلا میکنی و دست و پا میزنی، بیشتر فرو میری ...

موقع خواب توی ساوند کلود، یه سخنرانی از نقویان داشتم گوش میدادم و خوابیده بودم طرفای ساعت دو و نیم دیگه ترک های بعدی رسیده بود به سخنرانی های سازمان مجاهدین خلق و مسعود رجوی ، تمام اون مدت داشتم خواب انقلاب و خراب کاری میدیدم و همه ش دنبالم بودن ... یادم نیست من کدوم طرف بودم؟!


تصمیم گرفتم از این به بعد صدای کسایی که دوستشون دارم ضبط کنم و هر وقت دلم براشون تنگ شد، موقع خواب به صداشون گوش کنم و خوابشونو ببینم :)


۱۸ آذر ۹۷ ، ۱۵:۳۸ ۰ نظر

361. پایان طرح

امروز اومدم دنبال کارهای پایان طرح. طرحی که دو هفته است تمام شده و من، هم به دلیل شلوغی ایام و گرفتاری شیفت های پیاپی و هم به خاطر تنبلی و کار امروز را به فردا و پس فردا انداختن ، لنگ یکی دو امضا مانده ام .

اگر در همین مدت دو هفته جنبیده بودم یحتمل بدون دغدغه از ماه بعد به عنوان نیروی شرکتی در همین جا مشغول به کار میشدم ، حالا شاید کمی کار به اما و اگر بکشد . حتی در همین مدت به خاطر ‌همین امروز و فردا کردن ها و خستگی ها، پیشنهاد کار‌ در یکی دو بیمارستان خوب را از دست دادم .

تا این حد بی خیالی و تسویف که چه بشود ؟!؟


۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۲:۳۷ ۰ نظر

360. صددله

 

شاید مهم ترین مساله ی من و آدم های شبیه من این باشد که هنوز نتوانسته ایم با خودمان به یک توافق کلی و همیشگی برسیم .

خنده دار است اما من هنوز میان علاقه و قدرت در نوسانم . هنوز میان فسلفه و پزشکی ، میان ماندن و رفتن ، حتی اینکه اگر بمانم چه کنم و اگر بروم چه کنم ، که باز هم همه این ها ختم میشود به اینکه فلسفه یا طب ؟ هنوز فکر میکنم شاید با همان علاقه اما با پشتکار بیشتر میتوان به چیزهای دیگر هم رسید ، و همزمان فکر میکنم با پزشکی هم میتوان دستی در فلسفه داشت ! اما مگر چقدر زمان دارم ؟ چقدر که بخش بزرگی از آن را هم پای این تردید از دست بدهم؟ منطقی ترینش اینست که یکبار برای همیشه در کنکور شرکت کنم ، یا قبول میشوم یا نه ! اگر نشدم که یک راه بیشتر نمیماند و همان را با عشق و علاقه میروم .

اگر هم که قبول شدم که چه بهتر حالا به معنای واقعی میتوانم میان فلسفه و پزشکی انتخاب کنم . انتخابی از موضع قدرت نه از سر ناچاری !

 

اما برگردم به اصل مساله و آن اینست که این تردید و نوسان در جای جای زندگیم جاریست . این مجمع الجزایر علایق ! این بازار شام ! 

آیا یکی را بی نهایت دوست داشته باشی و چون نخ تسبیح دانه دانه ی زندگیت را به هم متصل کند ، حتی ان تکون اعمالی و اورادی وردا واحدا و حالی فی خدمتک سرمدا ! باشی بهتر است یا اینکه هر دانه ی دلت به سمتی و جهتی کشیده شود و تو را به سمتی بکشانند ؟! با این وجود تکه پاره چه میتوان کرد؟ اصلا با چنین وجود در هم ریخته ای به کجا میتوان رسید ؟ وقتی هر کسی تو را به سمتی میکشد تا کجا میتوان دوام آورد ؟ در نهایت از هم میپاشی ...

 

یکبار برای همیشه باید تصمیم بگیرم که غیر خدا را کنار بگذارم ! از دلم، از تصمیم هایم، از زندگیم ! 

کسانی که لاینفعکم شیئا و لا یضرکم !

 

این چینی شکسته را جمع کنم و درِ خانه ی خودش ببرم و تا همیشه برای او باشم ! 

 

او هم برای من باشد ...

 

آری بهای جان های شما بهشت است ، به کمتر از آن نفروشید . 

آن هم نه بهشت حور و پری و باغ و شراب ...

بهشت راضیه مرضیه ، بهشتی که بتوانی الی الابد با او و برای او باشی ؛ او هم با تو و برای تو باشد ...

 

بهشتی که : 

                              گل در بر و می در کف و معشوق به کام است ...

 


 

   

 

۰۳ آذر ۹۷ ، ۰۰:۳۲ ۰ نظر

359. دنجلاگ


باز هم برگشتم به این کنج مجازی ، جایی که میتوانی بی دغدغه خودت باشی ، یک تکه از فضای مجازی که از قسمت های دیگر آن واقعی تر است . آدم ها واقعی ترند . لایک و نظرها واقعی ترند . جنس وبلاگ انگار به کلی با شبکه های به ظاهر اجتماعی و به واقع ضد اجتماعی متفاوت است.

گرچه هنوز هم ته دل آدم غنج میرود برای آن همه خودنمایی و ابراز وجود در اینستاگرام ، گرچه من هم دلم میخواهد وقتی به موفقیتی میرسم بلند جار‌ بزنم ، یا حتی بزرگ تر از آن چیزی که هست بنمایانم ، اما آنجا با اینکه همه چیز را بزرگتر از آنچه که هست نشان میدهد ولی نمیگذارد که از درون بزرگ شوی . لااقل برای من اینطور هست . 

البته خوبی هایی هم داشت که  مهم ترین خوبی اش هم این بود که قدر اینجا را بیشتر از قبل میدانم :)



۲۵ آبان ۹۷ ، ۰۱:۰۱ ۰ نظر

358. آب گوارا


خواب دیدم مرگ را همچون آبی که از گلو پایین میرود به آرامی مینوشم 


بیدار شدم ساعت یک‌ و نیم بعد از نیمه شب بود


با تمام خستگی که پیش از خواب داشتم


اثری از خستگی در من نمانده بود ...


۱۰ آبان ۹۷ ، ۰۲:۱۵ ۰ نظر

357.


برای این مطلب نام خاصی به ذهنم نرسید، چون نه دلیل خاصی برای نوشتن آن دارم، نه میدانم تا آخر مطلب از چه خواهم نوشت .

فقط دوست داشتم بنویسم ، کمی هم دلتنگی اذیت میکرد ، راستش دوست ندارم حرفی از دلتنگی و چیزهای منفی بزنم ، اما چه کنم که وقت شادی اصلا نیازی به نوشتن نیست . 

برعکس همین که هوا پس میشود و اوضاع به هم میریزد دنبال کسی میگردیم تا با او حرف بزنیم و اگر نبود، جایی که بشود از آن نوشت . برای همین است که اینستاگرام و وبلاگ و جاهای دیگر پر از درد دل هستند تا خبرهای خوش ، یعنی نسبت که بگیری میبینی اینطوری است . لابد آن ها هم مثل من کسی را نیافته اند تا با او از دلتنگی هایشان بگویند و ناچار حرف هایشان را با وبلاگ و پیچ و کانالشان در میان میگذارند .

شاید هم نه ، اما برای من یکی اینطور است ،هر وقت دلم میگیرد سراغ نوشتن می آیم . نوشتن آرامم میکند . آنطور که معلم عزیز، شریعتی میگفت :


وجودم تنها یک "حرف"است؛ و"زیستنم"،تنها "گفتنِ" همان یک حرف؛اما بر سه گونه:

سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن.

انچه تنها مردم میپسندند:سخن گفتن؛

انچه هم من و هم مردم:معلمی کردن؛

و انچه خودم را راضی می کند؛و احساس می کنم با ان، نه کار،که زندگی می کنم:نوشتن!


و نوشتن هایم نیز،بر سه گونه:

"اجتماعیات "،"اسلامیات"و"کویریات"

انچه تنها مردم میپسندند:اجتماعیات؛

انچه هم من و هم مردم:اسلامیات؛

و انچه خودم را راضی می کند؛و احساس می کنم  که با ان، نه کار-وچه می گویم؟-نه نویسندگی،که زندگی می کنم:کویریات!


 به قول شمس تبریزی: آن خطاط سه گونه خط نوشتی؛

یکی او خواندی،لاغیر؛

یکی را،هم او خواندی،هم غیر؛

یکی،نه او خواندی،نه غیر!





۱۵ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۰ ۰ نظر

356. توکل

خدایا ممنونم که گاهی به من یادآوری میکنی که چقدر ناتوان و ضعیفم

ممنونم که یادآوری میکنی که هیچ چیزی به دست من نیست

از اینکه به من میفهمانی هیچ چیزی همیشگی و پایدار نیست جز نگاه محبت آمیز خودت

و بعد از یادآوری ضعف خودم و ناپایداری دنیا و مافیها،

تازه نگاهم‌ به تو برمیگردد و مستاصل و درمانده، خودم را در برابر نگاه لطفت میبینم ،

توکل میکنم به خودت ، 

مگر ته تهش قرار است چه بشود که اینقدر بی دلیل از همه چیز و همه کس میترسیم ؟

مگر قرار است چه چیزی را از دست بدهیم که به هر کس و ناکس متوسل میشویم ؟

اصلا مگر چه داریم که از دست برود ؟

ما را مگر جز نگاه لطف و محبت تو دارایی دیگری است که ترس از دست دادنش را داشته باشیم ؟

دوست دارم همیشه نگاهم به نگاهت گره خورده باشد و در بالا و پایین روزگار برگردم و به چشمان مهربانت نگاه کنم 

دوباره خیالم راحت شود که هنوز نگاهت با من است و این یعنی چیزی برای از دست دادن وجود ندارد ! ...




۳۰ مرداد ۹۷ ، ۰۴:۱۳ ۰ نظر