إِنِّـی ذَاهِــــبٌ إِلَـــىٰ رَبِّـی سَـیَـهْـدِیـنِ ...

۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

308. چشام بسته س، ولی فکرم یه عمره که نخوابیده



مرخصی ام تمام شد ، خانه به دوشی ما تمامی ندارد . 6 سال میشود که هر از چند ماه، 6 روزی شهر خودم را دیده ام و دوباره رفته ام . 

چشام توان باز موندن ندارن ، ولی فکرم پره ...

پره از دلتنگی، دلتنگی چیزهایی که هنوز اتفاق نیفتاده اند ، دارم به اینکه فردا باید بلیط بگیرم و هنوز نگرفته ام هم فکر میکنم ، اینکه باز هم فردا برای من روز شلوغی میشود که باید از صبح زود دست و پایم را جمع کنم و لباسم را از خیاطی بگیرم ، بلیط بگیرم ، دوستم را ببینم ، آن یکی دوستم را ببینم ، ماجرای نیمروز را ببینم ، و آماده شوم برای شیفت های پشت سر هم بیمارستان . که این آخری باعث همه ی فشارها و عجله های قبلی است . چون تا 15 فروردین که وضعیت از حالت عید به حالت عادی برگردد باید پشت سر هم شیفت بدهم . امیدوارم چشمانم به زودی صبح 16 فروردین را ببینند و یک نفس عمیق بکشم و بگویم تمام شد :)






۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۴۹ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

307. آرزوهای این روزهای من

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۴ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۰۴

306. نامه ای به نیمه ی گمشده


سلام 

اگر حال مرا بخواهی ، خوبم ! ملالی نیست جز دوری از تو .

نمیدانم کجایی و در چه حال و هوایی به سر میبری . نمیدانم دل تو هم برایم تنگ مشود یا نه . ولی از خدا میخواهم مشکلی نداشته باشی ،امیدوارم این روزهای دوری و جدایی که من در کنارت نیستم مشکل خاصی نداشته باشی . حالا اگر کنارت باشم هم نمیتوانم قول بدهم که همه ی مشکلاتت را حل میکنم! ولی میتوانم قول بدهم که نگذارم تنهایی با آن ها رو به رو شوی :)

دلم برایت خیلی تنگ شده . خیلی بیشتر از خیلی! راستی داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوب میشد اولین سفر خارجی مان را با هم به لبنان برویم :) . شب ها با هم در خیابان قدم بزنیم . گاهی فلافل بزنیم . موسیقی گوش کنیم . سینما برویم. البته با اجازه ی شما این روزها با دوستانم این کارها را انجام میدهم :) ولی هیچکس جای تو را نمی گیرد . نگران نباش دوست هایم باب هستند و به قول سهراب دوستانی دارم بهتر از آب روان ...

یک چیزی هم بگویم مایه ی خنده و شادی ات بشود ، طبق سند چشم اندازی که داریم دیگر طاقت دوری شما نیست و باید هر چه زودتر با خانواده خدمت برسیم . امیدوارم هر چه سریعتر نشانی ات را پیدا کنم . من دارم کارهای باقی مانده را راست و ریس میکنم که اگر گوش شیطان کر یکهو بی خبر جلوی ما سبز شدی دوباره گم ات نکنم و مجبور نشوم نامه بنویسم .

امیدوارم بایت این همه تاخیر مرا ببخشی . باید زودتر از این ها دست به کار میشدم و دنبالت میگشتم . نه این که در تمام این مدت نگرانت نبوده باشم ها ولی خب به کجا میتوانستم بروم سراغت را بگیرم . می گویند یک نظر حلال است ولی من این حرف ها را قبول ندارم اینطور که باید شب و روز چشمم به چشم این و آن بیفتد که آیا یک در میلیارد ، تو یکی از آن ها باشی یا نباشی . فقط مطمئنم در فامیل نمیتوانی باشی و همین کار را سخت کرده چون مادرم هم که غیر فامیل کسی را نمی شناسد که بخواهد نشان کند و سراغش برویم . تازه اگر درست نشان کند و سر از خانه ی شما در بیاوریم .

خلاصه اینکه پیدا کردن تو هم برای ما ماجرایی شده ها !!! گاهی هم بعضی "نیمه ی گمشده نماها"  خودشان را به جای تو جا زدند من هم که هنوز تو را نمی شناختم اما وقتی نزدیک شدم فهمیدم که نه ! ولی میخواهم وقتی که تو را دیدم این شعر را برایت بخوانم که " از اولین خنده ت فهمیده بودم زود ...... عشقای قبل از تو سوء تفاهم بود ! "  یعنی با حساب احتمالات هم که جلو میروم ، احتمال پیدا کردنت زیر صفر است . :) بعضی دوستان می گویند من کامل آفریده شده ام و نیمه ی گمشده ندارم و وجود تو را از اساس منکر میشوند ، خب این هم حرفی است که جای تامل بسیار دارد :) ولی خب اگر این فرض را بپذیریم آن وقت نیمه ی گمشده ی تو چه کسی میشود ؟؟!! اینطور که نمی شود اصلا ! پس من این نظریه ی دوستان را قویا رد میکنم .

گروهی دیگر از اندیشمندان حاضر در خوابگاه هم بر این عقیده هستند که من نیمه ی گمشده ندارم ! بلکه باید به دنبال نیمه های گمشده ی خویش باشم . این دسته با اینکه تا کنون هیچ دلیلی برای اثبات مدعای خود نیاورده اند ولی یک صداقت عجیبی در چشمشان موج میزند . امیدوارم اینطور نباشد چون من حال و حوصله ی جر و بحث تو و هَوو هایت را با هم ندارم . 


من فکر میکنم ما باید حتی همین روزهایی هم که همدیگر را ندیده ایم ، نسبت به هم وفادار باشیم . دوست دارم عشقم را فقط برای تو کنار بگذارم . دوست دارم با چشمانم به تو خیانت نکنم . دوست دارم ، " دوستت دارم " هایم ، دست نخورده باقی بمانند ، دوست دارم عشقم را برای روز مبادا کنار بگذارم .  یه روزی ، یه جایی ، یه کسی ، یه جوری ...


یک بیت شعر اختصاصی هم برای خود خودت کنار گذاشته ام که وقتی همه ی این طوفان ها را پشت سر گذاشتیم برایت خواهم خواند :


" وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی  ...   تا با تو بگویم غم شب های جدایی ... "






۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۷ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

305. چرخه




 فکر میکنم تمام زندگی یک چرخه است که از خودمان شروع میشود و به خودمان بر میگردد .

یا به قول قدیمی تر هایمان از هر دستی بدهیم از همان دست می گیریم . 

یکی فقط به رفاه خودش فکر میکند ، مشکلات دیگران برایش بی معنی است ، بیکاری پسر همسایه به خودش مربوط است ، یتیم شدن پسر نوجوان فامیل ربطی به او ندارد ، باران ببارد یا نبارد ، تحریم بشویم یا نشویم ، محیط زیست خراب بشود یا نشود ، جاده ها سالم باشند یا نباشند ، محرومین به تحصیل رایگان و خدمات بهداشتی دسترسی داشته باشند یا نه برایش هیچ فرقی نمیکند . همین که در لحظه ی فعلی نان او آجر نمی شود برایش کافی است .

این فرد اگر کمی دقیق تر نگاه کند و از نوک دماغش نیم متر آنطرف تر را هم ببیند ، قطعا برای همان منافع دنیوی خودش هم بهتر است .


برای یک سرمایه دار و تولید کننده باید مهم باشد که سرمایه در بین مردم جریان پیدا کند تا جنس او  مصرف کننده پیدا کند و بازار مصرف داشته باشد .

همان پسر بیکار همسایه که امروز بیکار است و سرافکنده، فردا روزی اگر خیلی تحت فشار قرار بگیرد دست به دزدی هم خواهد زد و این یعنی امنیت و رفاه تو که بی خیال بودی هم کم تر میشود چون یک دزد در جامعه بیشتر شده .

همان یتیم فامیل اگر سایه ی بزرگتر بالای سرش نباشد و به حال خودش رها شود چه بسا که معتاد شود و آدم معتاد هم که هیچ حد و مرزی نمیشناسد ، پس باز هم از امنیت و رفاه تو کم شد .

تو که به برند اهمیت میدهی و خرید کالای ایرانی را بی کلاسی میدانی ، یعنی راضی شده ای به اینکه یک کارخانه دیگر بخوابد ، یعنی بیکاری بیشتر شود ، یعنی ازدواج کم تر شود ، یعنی جرم و اعتیاد بیشتر  شود ، حتی یعنی جمعیت کم تر بشود ، یعنی امنیت ملی ضعیف تر بشود ، یعنی به هزار اتفاق مستقیم و غیرمستقیم دیگر راضی شده ای که دود همه اش دیر یا زود به چشم خودت میرود .


اینکه خودمان را از گند دیگران دور نگه داریم ، تضمین کننده ی این نیست که گند همانجا میماند و میخشکد ، بلکه این فساد گسترده تر میشود و بالاخره روزی همین مایی که فکر میکردیم دامنمان از همه ی این قضایا پاک است را هم میگیرد .

بی تفاوتی نسبت به بدبختی دیگران، خوشبختی خودمان را هم تهدید میکند . ما در کنار هم خوشبختیم .

سرنوشت دیگران برای ما مهم است ، چون همه با هم در یک کشتی هستیم .

انفاق از آن رو ده برابر به تو بر می گردد که باعث گردش سرمایه در جامعه میشود و خودکفایی قشر ضعیف را سبب میشود و به جای یک گدا یک خانواده ای که دستش به دهنش میرسد به وجود می آید که میتواند محصولات تو را اینبار با دسترنج خودش بخرد و تو ده برابر سود ببری . از نفع اخروی اش هم که بگذریم .


فکر میکنم اگر می خواهیم دنیای خوبی هم داشته باشیم ، باید دینمدار زندگی کنیم .

کسانی که فکر میکنند با کنار گذاشتن دین زندگی دنیایی لذتبخش تری دارند ، فقط نوک دماغشان را دیده اند و در واقع از دنیا هم طرفی نمی بندند .

و البته کسانی که دین را اشتباهی فهمیده اند هم که بدتر ، خسر الدنیا و الاخره .

هزار و یک دلیل هم برایش وجود دارد .


خدا آخر و عاقبت همه مان را ختم به خیر کند .


۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۲۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

304. لإلک لَیلی و دَمعاتی

 
مشخصا بعضی دغدغه های 5 سال پیشم امروز خنده دار به نظر میرسد
ایضا بعضی دغدغه هایی که این روزها خیلی جدی گرفته ام شاید به چنین سرنوشتی دچار شوند .
 
مشخصا حسرت چیزهای زیادی از پنج سال پیش دارم
ایضا روزی میرسد که حسرت بعضی از این روزها را هم خواهم خورد
 
ولی چاره ای نیست ، نه میتوانم همین حالا به چیزهایی که شدیدا جدی به نظر میرسند بخندم 
نه میتوانم تضمین بدهم که حسرت نخواهم خورد
 
تنها میتوانم قول بدهم که سعی میکنم سعی کنم ...
 
 
بعد از تقسیم شدن ، ما را فرستادند بندر ،  پس از ماجراهایی جاگیر شدیم ( یعنی به زور جا شدیم و هنوز جا یه جا میشویم ) ولی بعد از اینکه فضا دستمان آمد، از تفریحات سالم ماه گذشته ی ما  گشت شبانه و بعضا نیمه شبانه زدن در خیابان های بندر و پیدا کردن سوراخ سمبه های شهر بود.
تجربه کردن  .... تخمه های داغ و تازه ... ساحل ... فلافل!
و اینکه بعد از کلی اصرار و خواهش من ، بالاخره دوستان راضی شدند و یک رستوران لبنانی اصل در بندر پیدا کردیم . بعد از دیدن فهرست غذاها شروع کردیم از هر کدام یکی سفارش دادیم تا ببینیم اصلا چی هستن  ؟
شاورما - فطایر - پیتزا بعلبکی - تبوله و ... 
بعد از آن پای ثابت تفریحاتمان یکیش خوردن غذای لبنانی شده ...
شب های دوست داشتنی ...
 
 
 
 
 
 
 
۰۳ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۴۷ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

303. سوال اول

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۲ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۴