إِنِّـی ذَاهِــــبٌ إِلَـــىٰ رَبِّـی سَـیَـهْـدِیـنِ ...

250. غربال

- در ادامه ی مطلب قبلی :

از اینکه ابزارهای ارتباط جمعی جدید ، و شبکه های ماهواره ای حجاب ها را کنار بزنند و آدم ها را زیر و رو کنند و ما فی الصدور آدم ها را بیرون بریزند ، هم ناراحت و نگرانم ، هم خوشحال و امیدوار !

ناراحتم از اینکه تعداد زیادی همان ظاهر شریعت و انسانیت را هم از دست میدهند و قطعا زندگی دنیایی لذت بخشی هم نخواهند داشت و آرامش خودشان را از دست میدهند ! نگران از اینکه این فساد در همان نقطه محصور نمیشود و خیلی زود میتواند آدم های خوب را هم محاصره کند و آن ها را منزوی و تنها خواهد کرد همانطور که امیرالمومنین پیش بینی کرده بود.

اما خوشحالم از اینکه آدم ها غربال میشوند و خالص و ناخالصی ها، سطحی و عمقی ها مشخص میشوند ! 

به وضعیت کنونی در عین نگرانی بسیار امیدوارم ، چون به همان میزان که عده ای در سطح مانده اند و از شریعت و ریشه ی هستی جدا شده اند ، کسانی که باقی مانده اند قوی هستند و ریشه هایشان صوری و ظاهری نیست ! اگر در گذشته هر کسی چادر سر میکرد و ریش میگذاشت و تسبیح دست میگرفت به خاطر جوشش احساسات یا فضای غالب اطرافش بود و نمیدانست برای چه این کارها را میکند و با اولین تند باد بر باد میرفت ، این روزها کسانی که چادر به سر میکنند ویا دم از اسلام و انقلاب اسلامی میزنند در واقع دارند بر خلاف جریان موجود حرکت میکنند به همین خاطر است که راحت کنده نمی شوند و با اگاهی و بینش این کار را انجام میدهند ، مذهبی های جدید برای همه چیزشان باید هدف و دلیل داشته باشند و نمیتوانند از سر عادت دینداری کنند ؛  در واقع راهی جز قوت و قدرت فکری و عملی ندارند ؛ وگرنه آنها را هم به زودی باد خواهد برد ... 

و این دینداری جدید به مراتب قدرتمند تر و امیدوار کننده تر از دینداری کثیر اما سطحی گذشته است !


۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۴:۴۰ ۰ نظر

249. خانه از پایبست ویران است!


از بحث کردن خوشم نمیاد ؛ خصوصا زمانی که طرف از مرحله پرت باشه ! اما در دنیای رابطه ها نمی توان بی تفاوت و ساکت بود و فقط کلاه خودت را بچسبی که باد نبرد ! نمی توانی جزیره باشی و با قوانین و چارچوب خودت زندگی کنی ؛ چون این کشتی همین که سوراخ بشود ، همه را با هم غرق خواهد کرد ؛ حالا عده ای را به خاطر بی شعوریشان و عده ی دیگری را به خاطر بی تفاوتیشان! 

که وقتی دقت میکنی میبینی واقعا این دو دسته با هم تفاوتی ندارند ؛ آن ها به خاطر بی تفاوتی شان نسبت به سرنوشتشان ، به بیشعوری رسیده اند و این ها به خاطر بی شعوریشان هست که بی تفاوت اند ! 


بعد از مدت ها که به خونه برگشتم ؛ دیدم همان چیزهایی که از خودم دور و بعید می دیدمشان ، روبرویم نشسته اند و چشم در چشم هم چای می نوشیم !

  برگشت از اسلام ؛ البته از همان اسلام های شناسنامه ای ! دیر یا زود منتظر چنین تغییراتی بودم اما  نگران کننده است . همیشه برایم جالب بوده که بعضی آدم ها ، دنیا را چطور می بینند ؟ به چه چیزهایی فکر میکنند ؟ دغدغه شان چیست و وقتی با سوالی مثل اینکه آیا خدایی هست ؟ از کجا معلوم که خدایی باشد چطور پاسخ خواهند داد ؟ 

فکر میکنم شبیه زلزله باشد ! بحث فلسفی هم برای کسی که نه از منطق و فلسفه سر در می آورد و نه میتواند از صغری و کبرایی که تو چیده ای ، نتیجه ی درستی بگیرد ؛ جواب نمی دهد . وضعیت بدی می شود ؛ اینطور موقع ها ترجیح میدم برایشان اصلا سوال مطرح نشود ، یا کجدار و مریز رفتار میکنم ، یا با برهان هایی که برای خودم قابل قبول نیستند اما شاید بتواند آنها را قانع کند پیش میروم .


ما سال ها کوشیده ایم که از نطام جمهوری اسلامی دفاع کنیم ؛ اما این رو بناست ؛ گرچه شاید راهی جز این نیست که در همین رو بنا بمانیم ؛ چون امکان تبیین فلسفی جهان برای همه میسر نیست . اما به همان میزان که افراد که چیزی را درک کنند و به آن ایمان داشته باشند ، نقص در اجرای یک نظریه را دلیل بر رد کل نظریه نمی دانند بلکه به شیوه ی اجرا گیر میدهند . 

جالب است اکثر کسانی که با نظام اسلامی مشکل دارند ، اگر بنشینند و با خودشان دقیق تر فکر کنند می بینند که اگر تصمیم بگیریم از همین فردا نطام را عوض کنیم و به جای جمهوری اسلامی ، جمهوری ضد اسلامی هم بگذاریم ، معجزه ای نمی شود ؛ اصلا مگر همین کارهایی که قرار است یک نظام غیراسلامی انجام بدهد را همین دولت کنونی که با تکرار و تشویق خودشان سر کار آمده انجام نمی دهد ؟


خلاصه اینکه مردم ؛ پر از سوال اند ؟ سوال هایی که روز به روز زیاد تر میشوند و عمیق تر اما به جای پیدا کردن پاسخ درست ، صورت مساله را عوض می کنند و به سوال هایی اشتباهی جواب های اشتباه تر میدهند ! یعنی با اینکه سوال هم اشتباه است ، لااقل به همان سوال اشتباه هم جواب درستی نمی دهند و خودشان را فریب میدهند .


دو جور میشود به یک موضوع ایمان آورد ؛ یکی اینکه به تمام زوایای آن چیز احاطه داشته باشیم و با دلیل و منطق و محکم کاری ریز به ریز سوال و جواب ها را هم بدانیم ، خب این روش کمی طولانی و وقت گیر است و مسلما برای همه امکان دستیابی به آن نیست !


روش دیگر اینست که وقتی سوالی برایت پیش آمد بروی و جوابش را از اهلش بگیری ؛ بعد از مدتی دوباره سوال جدیدی جوانه میزند و باز میروی و جوابش را میگیری ؛ اگر مکتبی وجود داشته باشد که هر بار که برایت سوال پیش آمد به درستی به ان ها پاسخ بدهد ؛ نیازی نیست جواب همه ی سوال های عالَم را به تو بدهد تا به آن ایمان بیاوری ، همین که بعد از 100 بار پرسیدن دیدی باز هم کم نمی آورد ؛ نیازی نیست برای هزار و یکمین بار هم ، جواب سوال هزار و یکم هم بدانی تا ایمانت مخدوش نشود! مکتبی که هر بار سوال بپرسی به تو جواب میدهد مطمئن است و قابل ایمان آوردن . 


بعضی فکر میکنند ، اینکه رسانه های جدید بیشتر مروج فساد و شبهه و ... هستند به دلیل کم کاری یا ضعف افراد مومن است ( البته این هم بی تاثیر نیست ) اما واقعیت اینست که برای خراب کردن یک ساختمان نیازی نیست تمام آجرهایش را دانه به دانه برداری تا فرو بریزد ، همین که چند آجر از ستون اصلی برداری کل ساختمان فرو میریزد در حالیکه برای ساختن همان ساختمان باید نقشه کش و مهندس معمار و برق کار و غیره و غیره جمع شوند تا آجر به آجر آن را بالا ببرند . 

دوستانی که به لطف فضای واتساپ و تلگرام با دیدن یکی دو پیام شبهه انگیز اگر خیلی حال داشته باشند ، بلند میشوند و همین سوال را از آخوند سر کوچه که شاید حداکثر احکام و مبطلات وضو و نحوه ی قرائت حمد و سوره را بداند دو سه تا از این سوال ها را میپرسند و چون جواب قانع کننده ای نمی گیرند فکر میکنند چیز تازه ای کشف کرده اند و از راز هستی پرده برداشته اند !!! همین است که حتی حاضر نمی شوند به دنبال پیدا کردن سوالاتی که برایشان پیش می آید هم بروند و همانطور در شک و تردید خودشان باقی می مانند و برای اینکه اظهار فضل کنند گاه گاهی چند تا از همین سوال ها را فی المجلس بالا می آورند ! 


بعضی فکر میکنند این دوستانی که به شکل خاصی فکر میکنند و از عالم و آدم اشکال میگیرند خودشان تحفه ای هستند و مغز متفکری هستند که برای هر چیز طرحی دارند و خیلی چیز میدانند و نابغه اند. اما باید دقیق تر شد و متوجه بود که پرسیدن از اینکه این گردی که در آسمان میدرخشد چیست ؟ کار ساده ایست ، مهم کشف خورشید و ویژگی های آنست که کار هر کسی نیست . گیر دادن به وضع اقتصادی کشور کار هر کسی است اما داشتن طرح و اجرا مبحث دیگری است  ( همانطور که همین دولت فعلی میخواست ظرف صد روز و شش ماه فلک را سقف بشکافد و طرحی نو در اندازد ، اما این روزها مثل خر در گِل مانده است ) 


به هر حال رسانه های فراگیری مثل واتساپ و تلگرام فضای مناسبی برای جوجه متفکرانی است که فقط بلدند آجرهای ستون را خراب کنند تا کل ساختمان فرو بریزد و فکر کنند چه اعجوبه ها و روشنفکرانی هستند که دارند جامعه را از غبار تحجّر و خرافات نجات میدهند . ولی گروه مقابل اصلا کار ساده ای ندارند . چون به راحتی در یک پیام واتساپ میشود هزار سوال را پشت سر هم ردیف کرد و شک و تردید را به جان عوام الناس انداخت اما چطور میشود در چنین محیطی فلسفه بافت و منطق به خرج داد ؟ آنهم برای ذهن هایی که اکثرا از درک مسائل فلسفی عاجزند و بعد از کلّی صغری کبری چیدن بیشتر گیج میشوند ...



۱۹ تیر ۹۵ ، ۲۳:۳۱ ۰ نظر

248. چیزهایی هست که نمیدانی ...

    

      

      شاید اگر تو نیز به دریا نمی زدی

هرگز به این جزیره کسی پا نمی گذاشت ...

۱۶ تیر ۹۵ ، ۰۸:۴۹ ۰ نظر

247. ــــــــــــــــــ



 این همه نوشتن بی فایده است! 

وقتی تو نمی خوانی ...


۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۷:۵۷ ۰ نظر

246. ما بی تو خسته ایم! تو بی ما چگونه ای ؟


دوست دارم حرف دلم را برایت بنویسم

دوست دارم اما نمی توانم 

کاش می توانستم بگویم که شاید سال های سال بگذرد و کسی مثل تو پیدا نکنم

میترسم سال ها تنها ( بی تو ) بمانم

این روزها نمی توانم یک دقیقه راحت باشم ، فکر اینکه سال های بعد چه اتفاق هایی خواهد افتاد راحتم نمیگذارد

من تا به حال عاشق نشده ام

بعد از این هم فکر نمی کنم اتفاقی بیفتد 

چون من با چشم هایم ، فکر نمی کنم

اما مجبورم برای همیشه تو را فراموش کنم

بی آنکه تمام حرف هایی را که در تمام این سال ها به امید روزی که پیدایت کنم برایت کنار گذاشته بودم ، به تو گفته باشم

این روزها برای من سخت میگذرد ؛ حال تو را نمیدانم 

امیدوارم خوشحال و آرام باشی و بهترین اتفاق ها برایت بیفتد .

البته جایت خالی 

این روزها حسابی به خدا گره خورده ام

خدایی که بیشتر از هر کسی دوستم دارد

او که بهتر از همه می تواند راه های دور را به هم برساند

و درست جایی که فکرش را نمی کنی شیب منحنی را عوض کند

با اینکه دلتنگم

اما دلم قرص است

به عنایت او

که همیشه با من بوده

و حالا از همه بهتر حال مرا میداند

من مطمئنم

به او که بین مرد و قلبش حائل است

او بهتر از هر کسی میداند که این روزها همه ی دنیا برایم کوچک است

آنقدر کوچک که از هر طرفی به تو میرسم

و تو نیستی و فوری خودش می آید و آرامم میکند

اما آرامش من با خودش غم دارد

آرامش نمناکی که اندوه نبود تو احاطه اش کرده

و گفت: آیا خدا برای بنده اش کافی نیست ؟

اما باز خودش گفته که 

از جنس خودمان ، کسی را برایمان آفریده که با او آرام و قرار میگیریم

میشد که در طوفان های زندگی در تو ساکن شوم و  غم دنیا را فراموش کنم.  

لأسکن الیک!

کاش میتوانستم حواسم را پرت کنم!

کاش ... 



دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
- چقــــــــــدر هم تنها!
- خیال می کنم 
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
- دچار یعنی ؟
- عاشق!
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد.
- چه فکر نازک غمناکی !
- و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممکن نیست !
همیشه فاصله ای هست ...
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف 
حرام خواهد شد.



"هنوز در سفرم .
خیال می کنم 
در آب های جهان قایقی است
و من - مسافر قایق - هزار ها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را 
به گوش روزنه های فصول می خوانم 
و پیش می رانم.
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت 
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به 
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟


*سهراب

۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۶:۳۲ ۰ نظر

245. عشق را، ای کاش زبان سخن بود !



  رازی نهفته در پس حرفی نگفته است ؛ مگذار درد دل کنم و دردسر شود !



                                               + آهو نگران است ، بزن تیر خطا را ،

                                         صیاد دل از کف شده !  تا کی به کمینی ؟!

                


   + عشق رازی است که تنها به خدا باید گفت 

                        چه سخن ها که خدا با من تنها دارد ...



+ محسن چاوشی : میون این همه سرگردونی ؛ دل من گرفته ماه پیشونی !





۱۲ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۳ ۰ نظر

244. زندگی با امام

 

رابطه ی ما با حضرت حجت از اضطرار و "تنها راه حل" بودن تقلیل یافته به رابطه ی محبتی ؛ آنهم وقتی عمیق میشوی می بینی گاهی بعضی جوری دعا میکنند که انگار وقتی دعای فرج میخوانند در واقع دارند برای امام زمان دعای خیر میکنند ، نه خودشان .

امام زمان در معادلات زندگیِ من نه تنها جایی ندارد ، بلکه با ورود او به عرصه ، همه ی معادلات به هم می ریزد . همین میشود که عافیت طلب می شویم و بیشتر از فرج او ( که فرج زندگی های گره خورده و کور خودمان است) برای حوائج ریز و کوچک خودمان ضجه می زنیم و برای او دعای دسته جمعی را مثل یک سرود هماهنگ می خوانیم . زندگی ما چیزی کم ندارد ، چیزی را گم نکرده ایم تا برای پیدا کردنش هستی را زیر و رو کنیم . در بهترین حالت با خودمان می گوییم شاید اگر این جمعه بیاید زندگی ما هم سر و سامانی بیابد ، شاید! 

دیگر اینکه در سوریه و یمن و نیجریه و اینطرف و آنطرف عالم این همه انسان مستضعف هستند که با او ، فقط با او به کرامت انسانی میرسند برایم اهمیتی ندارد .

 

 

 

+  این روزها به این فکر میکنم که این پیرمردهای هفتاد هشتاد ساله که دیگر وقت رفتنشان رسیده ، شبیه همین دانشجوهای فارغ التحصیل هستند که همه ی ورودی های آنها یکی بعد از دیگری به شهر خودشان رفته اند ، آنها هم امروز و فردا باید جمع کنند و برای همیشه بروند . حواسمان به پیرمردهای توی پارک ها باشد ، احساس میکنم غمگین ترین آدم های زمین هستند ...

 

+ روزهایی بود که وقتی قدم هم میزدم با خودم تصور میکردم ، حضرت حجت کنارم قدم میزند ، به خاطر همین در قدم هایی که برمی داشتم هم دقت میکردم . اسمش را گذاشته بودم ، زندگی با امام ! 

 

+ دوستان لطفا آدرس وبلاگ هاتون رو بذارید ، شاید تا مدتی ننویسم ، امّا از اینکه نوشته هاتون رو بخونم ، خوشحال میشم . 

 

 

۱۲ تیر ۹۵ ، ۰۳:۱۷ ۰ نظر

243. مهاجرت


مردم از دنیای واقعی کوچ کرده اند به سرای مجازی ! این مهاجرت اونقدی گسترده هست که اگه کسی بخواد تو دنیای واقعی بمونه به مرور تنها میشه ، به نحوی که پس از مدتی انگار او از واقعیت فاصله گرفته . واقعیت ها پس از مدتی به شکلی دیگر در اینستاگرام و تلگرام و واتس اپ جریان پیدا میکنند . دید و بازدید ها هم همانجا صورت میگیرد .


+ شاید چند ماه آینده گوشی به دست شوم و از شبکه های اجتماعی سر در بیاورم .


۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۵ ۰ نظر

242. یا او "همان" نیست یا "من" همان نیستم !


خداوند هم خلقت عجیب و غریبی کرده ها ! در هر مرحله ای دنیا رو یه جور میبنی ، در هر مرحله ای به چیزایی با تمام وجود احساس نیاز میکنی که در مراحل قبل و بعد برات بی معنی بوده یا حتی مسخره .

راستش از یه جایی به بعد ،توی زندگیت و درونت یه حفره ی بزرگ به وجود میاد و خلاء بزرگی که نه با رفقای فابریکِ عزیز تر از جان پر میشود نه با پول و کار و امکانات و حتی معنویت و دعا ، این مساله رابطه ی مستقیمی با سن داره ، چون منی که تا همین دو سال پیش شاید به ازدواج فقط به عنوان یکی از گزینه های روی میز نگاه میکردم ، این روزها به عنوان تنها گزینه ی روی میز که میتواند حالم را بهتر کند و انگیزه ای برای ادامه ی مسیر باشد نگاه میکنم ... وقتی به این فکر میکنم که با خونواده که دیگه غریبگی میکنم و احساس میکنم باید سریعتر مشغول شوم و خونه ای برای خودم دست و پا کنم !  دوستان عزیز هم که خداحافظ ! کار و پول و امکانات مادی هم که انگیزه ای برای داشتن و نداشتنشان وقتی فقط پای خودم در میان باشد ندارم ، بعد می بینم یک قسمت بزرگ از هندسه ی زندگیم خالی مونده ... اونقدر خالی که حتی معنویت و دعا هم نمیتونه پر کنه ! نیاز به یک همدم و همسفر ، نیاز به کسی که به خاطر دغدغه های مشترکی تلاش کنید و این مسیر رو در کنار هم بسازید ... همان چیزی که به قول پروردگار هستی لتسکنوا الیها ، تا در کنار هم آرام و قرار بگیرید و بینتان و مودت و رحمت جاری باشد . این انس روحی تنها چیزی است که میتواند سختی های مسیر را لذبخش کند .


خوش به حال بعضی ها که زیبایی برایشان ملاک اول است ، پاکی و نجابت ملاک دوم  و اکثرا هم با همان ملاک اول پیش میروند و خیلی راحت نیمه ی گمشده که نمیشود گفت اما چهره ی گمشده شان را از میان جمعیت پیدا میکنند و دست به کار میشوند .


حالا اگر چهره ی فرد برای کسی بشود ملاک سوم چهارم و پاکی و نجابت هم ملاک اولش نباشد چطور میتواند از میان این همه مردم کسی را پیدا کند که نیمه ی گمشده اش باشد ؟ خصوصا اگر آن آدم خیلی هم سر و گوشش نجنبد و اصلا توجه نکند که اطرافش چه خبر است ! از امکانات ارتباطی نظیر گوشی و اینستا و تلگرام هم یا بی بهره باشد یا با هزار مکافات از روی لپتاپ برای مدت محدودی نیم بند به جهان متصل بشود ... باید چون کند ؟

 پیدا کردن کسی بر اساس چهره کار راحتیه و روزی هزار بار میشود توی همین کوچه و خیابون و کلاس و فامیل عاشق شد و پا پیش گذاشت ...

اگر ملاک نجابت و پاکی هم باشد کمی سخت میشود اما به هر حال با کمی تحقیق میشود پیدایش کرد !

اگر ملاک اخلاق و مهربانی هم باشد باز کار سختی نیست ...

اما اگر همه ی اینها ملاک های دست دوم و سوم باشند چی ؟ 

 گفتنش سخته اما چیزی که من بهش میگم بینش یا نوع نگاه به دنیا یا شعور یا هر چیزی دیگه ای که اسمش هست ولی چیزی هست که با نگاه نمیشود فهمید ، با تحقیق این و آن هم نمیشود متوجهش شد ، فقط شاید یک اتفاق بتواند این دو آدم را در مسیر هم قرار دهد و با کمی همکاری و همکلامی بشود فهمید که این همان است یا نه ؟  کسی که وقتی در کنار هم هستید چیزی فراتر از نخود و لوبیا و لباس موضوع بحث باشد ... کسی که در کنار پاکی و مهربانی ، "قناعت" و "نگاه غیر روزمره" ای به زندگی داشته باشد .



+ سوالی که پیش میاد : بر فرض که همچین کسی هم پیدا بشود ، آنوقت تو هم همین صفاتی را که گفتی داری و لیاقت همچین کسی را داری ؟  

 پس همیشه دو حالت پیش میاد : یا او "همان" نیست یا "من" همان نیستم ... و این دور باطل تکرار میشود !




۱۱ تیر ۹۵ ، ۰۹:۳۲ ۰ نظر

241. برزخ

این یه تجریه ی شخصیه اما فک میکنم میتونه قابل تعمیم باشه :

اینکه رفتار و انتخاب های آدم ها در خواب هاشون تجلی ذات واقعی و ضمیر ناخودآگاه اوناست ...

ظاهرا ماه رمضون اثرش رو حتی توی خواب و رویاهای شبانه ام هم گذاشته :)



+ این که این روزا کم تر مینویسم ، اولین دلیلش اینه که حرفی برای گفتن نیست . یا لااقل حرف مهمی برای گفتن ندارم . دومین و عمده ترین دلیلش هم اینه که شرایط پسادانشگاه ( به سبک پسابرجام ) شرایط کاملا متفاوتی است . 

نه دیگر وقت زیادی برای خودم دارم و نه آن فکر آسوده و خیال راحت . به قول شاملو قصه ها می توانم کرد ، غم نان اگر بگذارد !

یکی از دغدغه های این روزام اینه که نکنه در شرایط بعد از دانشگاه ، آن جوان آرمانگرایی که مطالعه میگرد ، مینوشت و بحث میکرد ، تبدیل به همان چیزی شود که تمام عمر کابوسش را دیده ( یک آدم معمولی روزمره )!

راستش روزهای سختی دارم ، چیزی شبیه برزخ و معلق بودن بین زمین و آسمان  . گذشته ی دوست داشتنی و آینده ی نامعلوم ...

شب اولی که بعد از چهارسال برگشتم خونه و خواستم سرمو رو بالش بذارم و مثل قدیم تر ها بخوابم ، نشد که نشد . خونه برام غریبه است ... با همه ی محبتی که نسبت به خونواده دارم اما فضای خونه شدیدا برام سنگینه. از دانشگاه رونده و از خونه مونده م . نمیدونم چقدر باید طول بکشه تا این شرایط بهتر بشه . امّا سوالی که پیش میاد اینه که آیا دانشگاه نقطه ی اوج و ماکزیمم لذت و خوشی بود و اینجا نقطه ی عطفیه ی که منحنی برعکس میشه یا اینکه آیا روزهایی در آینده وجود خواهند داشت که بهتر از روزهای دانشگاه باشند یا لااقل همسطح آن ؟ 


در قرآن یقین مراتب مختلفی دارد ، علم الیقین ، عین الیقین و حق الیقین ! ما هرچقدر هم که به مرگ ایمان و اعتقاد داشته باشیم و هزار بار هم مرگ دیگران را به چشم ببینیم حداکثر در همان مرتبه ی علم الیقین باقی میماند . و درست وقتی که نوبت به خودمان رسید و  روح از بدن خارج شد و مُردیم تمام شد رفت! با تمام وجود میفهمیم که مرگ یعنی چی ؟ جدا شدن از دنیا "برای همیشه " یعنی چی؟ 

حالا حکایت ما و دانشگاه شده !!! سال های قبل با تمام یقین میدونستم که جدا شدن از دانشگاه چقدر سخته و دوستان سال بالایی که به عالم بعد از دانشگاه کوچ میکردند حسابی وصیت میکردند که قدر روزهای دانشگاه را بدانید و ما هم خالصانه سر تکان میدادیم که خواهیم دانست ! با اینکه به حرفشان یقین داشتیم ولی حتی تا همین دو ماه پیش هم در همان مرتبه ی علم الیقین مانده بودیم تا اینکه روح دانشجویی از تنمان خروج کرد و وقتی شب اول در خانه خوابیدم برایم حکم شب اول قبر را داشت که مرده سرش را بلند میکند و وقتی به لَحَد میخورد تازه به خود می آید و میفهمد چه چیز عظیمی را از دست داده است ؟ ( برای همیشه از دست داده است ) به هر حال این روزها به مرتبه ی حق الیقین جدایی از دانشگاه و تمام آرمان ها و خاطراتش رسیده ایم !  اما خدا را شاکرم و دوستش دارم چون خیلی خوب نقشه میکشد که چطور از یک آدم منیّت و تکبرش را تا قطره ی آخر بگیرد تا تمام و کمال چکیده و خالص شود . این روزها بیشتر از گذشته به آخرت فکر میکنم ، خیـــــــلی بیشتر ! دوزاری ام افتاده که وقتی از چیزی "برای همیشه" جدا میشوی یعنی چه ؟ خصوصا اگر کیفیت مرحله ی بعد نتیجه ی مستقیم عملکرد گذشته باشد ! حالا سه حالت پیش می آید : یا راضی و خوشحال و مشتاق رفتن به مرحله ی بعدی ! یا نادم و حسرت زده و کلافه ای ! یا معلقی بین این دو حالت و چیزی بین خوف و رجا و برزخ داری ، نه تاب ماندن داری و نه پای رفتن اما امیدواری به فضل دوست ... همه ی اینها رو روزی فقط میدونستم ( خیلی ها هستن اصلا به این چیزا فکر هم نمیکنن چه برسه که به علم الیقین برسن و در عالم بی خبری باقی میمانند تا اینکه یهو باهاش روبرو میشن  ، پس من در مقابل این دوستان یک عارف به تمام معنا به حساب میام :) !!!) اما حالا میبینم اون دونستن ها در مقابل عین الیقین امروز جهل محض بوده ...



+ دوست دارم راجع به اتفاقات سیاسی این روزا بنویسم ، دوست دارم از دعاهای این ماه بنویسم ، دوست دارم از فضای مجازی بنویسم اما چه کنم که شرایطی است که دست و دلم به هیچکدامش نمیرود ! فقط به خودم میتونم فکر کنم ( خودخواهیه آیا ؟ ) 

ذهن آدم هم جوریه که نمیتونی مجبورش کنی به چیزی فکر کنه که درگیرش نیست ، یعنی میشه ها ولی ذوقش گرفته میشه ! 




چشمه ساری در دل و 

آبشاری در کف، 
آفتابی در نگاه و 
فرشته ای در پیراهن 
از انسانی که توئی 
قصه ها می توانم کرد 
غم نان اگر بگذارد ...
* شاملو


+  مرتضی پاشایی : چهره ت مثه قلبم شکسته تر شده ... 

                                         روزا میگذره بی اعتبار !


۱۱ تیر ۹۵ ، ۰۸:۳۹ ۰ نظر