إِنِّـی ذَاهِــــبٌ إِلَـــىٰ رَبِّـی سَـیَـهْـدِیـنِ ...

280. انا مِش اِلک


دیگر دلم تنگ نمی شود

دلتنگ شدن یعنی دلت برای چیزی که بوده و حالا نیست بتپد ...

خیلی وقت است دیگر هیچ حسی نه به گذشته دارم

نه به هیچکدام از چیزهایی که زمانی برایشان میمردم !

اینکه آدمی هیچ حسی نداشته باشد چیز خوبی نیست

شبیه یک روبات میشوی که هیچ احساسی ندارد 

فقط به کارهایی که باید انجام بدهم فکر میکنم 

فقط با صفر و یک های خودم نشسته ام و حساب و کتاب میکنم ...

اینکه آدم نه غمگین باشد نه خوشحال 

آیا میشود اسمش را حال گذاشت اصلا؟

مثلا وقتی بپرسند حالت چطور است باید چه جوابی بدهم ؟

- حالم هیچ طوریش نیست .

- یعنی چی هیچ طوریش نیست ؟!

- یعنی دیگه احساس نمیکنم . یعنی حال ندارم ... اما شما حال نداشتن را غمگین بودن تصور میکنید . اما حال نداشتن حتی خسته بودن هم نیست . حوصله نداشتن نیست. فقط حال نداشتن است . یعنی نه حال بد داری نه حال خوب . فقط فکر داری . فقط محاسبه داری . فقط داری سعی میکنی همه چیز را تنظیم کنی ... 

اگر بخواهید بفهمید باید یک روبات باشید ! آن وقت فقط می نشینید و با صفر و یک هایتان برای آینده تان برنامه میریزید . آینده ای که هیچ علاقه ای به آن ندارید و گذشته ای که به آن تعلق ندارید ...










۲۲ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۴ ۰ نظر

279. ندانم کاریِ یک سوزنبان


در جایی از زندگی ام ایستادم ام که پر از شک و تصمیم های تعیین کننده است .

شبیه سوزنبانی که با تغییر یک ریل با ریل دیگر، کیلومترها مقصدش و کیفیت مسیرش تغییر خواهد کرد و هر چه بیشتر فاصله بگیرد و جلوتر برود این تغییرات بیشتر خواهند شد ...



امروز بعد از به هم ریختن برنامه ی سربازی مجددا داشتم به ارشد یکی از رشته های علوم انسانی فکر میکردم که بالاخره باید یکی از این دو راهِ علاقه و درآمد خوب را انتخاب کنم ...


تا اینکه سر سفره ی هیئت، دوستی از دوران دبستان را دیدم ... اکثر همکلاسی های آن دوره ام بعدها در راهنمایی یا بعدتر در دبیرستان ترک تحصیل کردند . وقتی فهمید پرستاری خوانده ام . تعجب کرد و پرسید تو که خیلی درست خوب بود باید پزشکی میاوردی !!!

برای من این هم تعریف بود هم سرزنش ! تعریف از این جهت که از بین دانش آموزانی که اکثرشان ترک تحصیل کرده اند من باید پزشکی می آورده ام و سرزنش بود از این جهت که پس چرا پزشکی نیاوردی ؟ و سرزنش بود از این جهت که پرستاری هم شد رشته !؟؟!!


و باز باید میان این دوگانه ی پول و علاقه یکی را انتخاب کنم ...


از اشتباهات و تقصیرات خودم هم که بگذرم ، این کشور جوری است که برای یک هفته بعد خودت هم نمیتوانی یک برنامه ی درست و درمان بریزی چون ممکن است قانون و بخشنامه ی مزخرف فعلی با یک قانون مزخرف دیگر عوض شود و تو مجبور شوی مجددا تمام محاسباتت را به هم بریزی ...

مثل همین ماجرای سربازی که تا سال پیش برای علوم پزشکی ها خیلی اتفاقات خوبی می افتاد و امسال همه چیز به هم میریزد و تو که فکر میکردی پیام آور سلامت میشوی و میتوانی راه اول را انتخاب کنی می بینی که با این شرایط دوباره مساله را باید حل کنی البته اگر وقتی به نتیجه رسیدی ، حضرات وقتی از خواب بیدار شدند، نخواهند خواب دیشبشان را تعبیر کنند و قانون جدیدی کشف کرده باشند  ...



نمی خواهم تقصیر را گردن شرایط بیندازم اما من یک شرایط بدِ با ثبات را به یک شرایط متغیر ترجیح میدهم . جوری که بشود تصمیم گرفت سرت را بگذاری زمین و بمیری یا بمانی و ادامه بدهی ...




۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۴:۱۱ ۰ نظر

278. ساده بگویم


حالا یک حرفی را هم بزنم ... کسی از این ناسیونالیست های متعصب که انسانیت شان در مرزهای جغرافیایی محدود شده و همین که از مرز یک متر آنطرف تر بروی دیگر دوستش ندارند و محبت خود را حبس کرده اند ( چه تعصب کور و بی معنایی!! ) خدا را شکر اینجا نیست . پس بگذارید ساده بگویم ...

  خیلی دوست داشتم اهل لبنان باشم . آنهم اهل جنوبش !  دوست داشتم زندگی ام با درگیری و مبارزه گره بخورد ! دوست داشتم به دنیا آمدنم هم یک اتفاق سیاسی و انقلابی بود . و از همان لحظه ی آغاز ، در آمارها یک نفر به مبارزان حزب الله و دشمنان رژیم صیهونیستی اضافه شود ...


دوست داشتم فریاد بزنم به زبان فصیح عربی ؛ شعرهای حماسی بگویم و برای پیگیری پیام های سماحة السیّد ( همان سید حسن نصرالله شما ایرانی ها ) در مجالس ضاحیه در جنوب بیروت شرکت کنم . 

دوست داشتم روزها کار کنم ، عصر ها با خانواده و دوستان حزب اللهی ام باشم و شب ها در خیابان های بیروت قدم بزنم :

از محله ی شیعیان جدا بشوم ، از میان سنی ها بگذرم و به مسیحی ها برسم ... هم عربی بدانم هم فرانسوی ! در سرزمین 72 ملتی که پر از طایفه و جنگ و درگیری بوده و البته حماسه و عشق!

دوست داشتم از نژاد و رنگ و مذهب رها شوم و تمام ذهنم را بر دوقطبی ظالم و مظلوم متمرکز کنم. دوست داشتم آنجا بودم و مثل همین حالا،  همیشه به سماحة السید افتخار کنم و برای شهادت حاج رضوان بلند بلند گریه کنم ...



۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۵ ۰ نظر

277. شب هشتم



دانلود



۱۹ مهر ۹۵ ، ۰۰:۳۰ ۰ نظر

276. صادقانه


دانلود 



+ دست من و تو نیست اگر عاشقش شدیم

خیـــــلی حسین زحمت ما را کشیده است ...



۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۲:۵۱ ۰ نظر

275. بیگانه

ار چالش های این روزهام جدا شدن از روزمرگیه !!! اما بعید میدونم امکان پذیر باشه ... 

من هم در بهترین حالت باید کار کنم ، بخرم ، بخورم ، وام بگیرم ، قسط بدم ، هشتم گرو نهم باشد و فقط و فقط به این فکر کنم که چطور یک میلیونم را دومیلیون کنم ؟ تازه این در بهترین حالتش شاید باشد ...

درست شبیه آدم هایی که چاپلین در عصر مدرنش نشان میداد . آنقدر درگیر این پیچ و مهره های زندگی می شویم که خودمان هم به جزئی  از این ماشین تبدیل میشویم...

دوست ندارم به این نظم موجود، تن بدهم اما هنوز راهی برای فرار از آن پیدا نکرده ام ...


۰۴ مهر ۹۵ ، ۰۰:۵۳ ۰ نظر

274. متفاوت ! متفاوت تر ، متفاوت تر تر ...

 خیلی از افراد جامعه ی امروزِ ما نمی خواهند کسی یا چیزی بشوند . الگوی آن ها یک شخصیت نیست ! 

آن ها یک سبک فکری ساده ر انتخاب کرده اند ! طرز تفکری که نخواهد حتما برایش زحمت بکشی و ملاصدرا بشوی و از این طریق مطرح بشوی ، بلکه یک راه ساده تر انتخاب کرده اند ...

در دنیایی که آدم ها هر روز همدیگر را می بینند و می خوانند، بر خلاف گذشته ای که اگر هم دیدنی بود به ضمیر و افکار درونی همدیگر کاری نداشتند یا اصلا همچین دغدغه هایی مطرح نبود، در شکل جدید ارتباطات که آدم ها هر روز دارند از خودشان و ذهنیاتشان می نویسند برای اینکه میان این همه ابراز ضمیر و اظهار وجود ها گم نشوند تنها راه چاره را در متفاوت بودن دیده اند !

آن ها نمی خواهند کسی یا چیزی بشوند ْ آنها می خواهند متفاوت باشند !

اما مشکل عمیق تر از جایی شروع میشود که همه سعی کرده اند متفاوت باشند !

پس باز هم همه شبیه هم شده اند !

پس سعی میکنند متفاوت تر باشند ...

و این قصه سر دراز پیدا میکند ...




+ یکی از روش های متفاوت بودن یا خاص شدن ْ اینست که بروی روی خط قرمزها یا اینکه چیزهایی که عمری دیگران ارزش می دانسته اند و معقول، تو نامعقول بدانی و ضد ارزش ! یا چیزهایی که بدیهی و مورد پذیرش جمع کثیری بوده تو بی دلیل و مسخره بدانی ... 

همین میشود که دفاع مقدس برایشان میشود جنگ نامقدس ! و انقلاب اسلامی میشود اشتباه پدربزرگ هایشان و محمدرضا شاه خدابیامرز!‌ و غیرت میشود خشونت کور و انرژی هسته ای نه حق مسلم که ماجراجویی و جاه طلبی ! 

و برای هیچکدامش هم دلیل عقل پسندی وجود ندارد جز عطش خاص و متفاوت بودن که آخر سر هم سیراب نمی شوند ! چون همین که سر میگردانند و به فالوئر ها و فالوئینگ هایشان نگاه میکنند می بینند باز چقدر شبیه به هم حرف زده اند !


بزرگترین عذاب برای این جماعت اینست که برایشان کامنت انتقادی نگذاری ، اگر خواستی لجش را دربیاوری میتوانی  یک مساله ی بدیهی تر را به چالش بکشی !

خلاصه اینکه کاری نکنید که احساس خاص بودن یا متفاوت بودن به ایشان دست دهد که تا آخر خط میروند ...





۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۰ ۰ نظر

273. کوه بودم


من کوهی از آرزو بودم ؛

از آن کوه، تَلّی از حسرت بر جای مانده ...


۰۳ مهر ۹۵ ، ۰۲:۲۱ ۰ نظر

272. فروشنده


 نمیدونم چرا تعریف بعضی ها از این فیلم منو یاد اون مردمی میندازه که در داستان "لباس پادشاه" جز تن لخت او چیزی نمی دیدند اما برای لباس زیبایی که بر او دوخته شده کف و سوت و هورا می کشیدند و از برازندگی و زیبایی لباسی که نمی دیدند سخن می گفتند !

آنها از ترس اینکه مبادا حرام زاده باشند و اینها از ترس اینکه مبادا از غائله ی روشنفکری جا بمانند ...

آنها از کیفیت لباس و اینها از ارزش هنری و لذتی که از دیدن چنین اثر با شکوهی برده اند سخن می گویند !

و هر دو دسته در عمق وجودشان خود میدانند که نه لباسی بر تن پادشاه است چه برسد که زیبا باشد 

و نه این فیلم کیفیت هنری و حتی جذابیت و لذت و سرگرمی دارد  !


تنها چیزی که عایدشان میشود نوعی خودارضایی هنری و احساس فرهیخته و خاص بودن است!

چیزی که برای دنیای آدم هایی که با اینستاگرام و سلفی و ادا در آوردن و نمایش دادن بزرگ شده اند بعید نیست.





+ فکر میکنم اسم فروشنده ، به شدت برازنده ی این فیلم است ...


+ برای کسانی که واقعا چنین اعتقادی دارند و از این فیلم لذت برده اند عمیقا احترام قائلم ؛ روی سخنم با کسانی است که فقط ژست لذت بردن از یک اثر هنری را می گیرند تا از نمد اینگونه فیلم ها برای شخصیت روشنفکر خودشان کلاهی ببافند .

+ این دسته خیلی هایشان همان آدم هایی هستند که در عمرشان یک تِرَک کامل شجریان گوش نکرده اند و اصلا از این نوع موسیقی لذت نمی برند اما او را خسرو آواز ایران میخوانند بی آنکه از این هنرمند خوش صدا واقعا لذت برده باشند .


+ جالب است که این رویکرد سیاسی به هنر هم بعد از اتفاقات سال 88 پدیدار شده . فتنه ای که به همه چیز رنگ سیاسی زد و یک دوقطبی عمیق در همه ی عرصه های زندگی ایرانیان بوجود آورد . نشان به این نشان که تا پیش از آن شجریان که از خوانندگان مورد علاقه ی من ( به لحاظ هنر ) است اینقدر محبوبیت نداشت و کسانی که تا دیروز حوزه ی موسیقاییشان رپ و هیچکس و زدبازی و تی ام بکس بود یکدفعه فهمیدند که علاقه ی عجیبی به موسیقی سنتی و خسرو آواز ایران دارند و  ... و یا خیلی که تا دیروز فیلم هندی میدیدند و مغزشان حتی از دیدن فیلمی مثل آژانس شیشه ای هنگ میکرد ، یکدفعه شدند اهل فیلم هنری و سینمای اجتماعی و جشنواره ی کن و این حرف ها!


+ خلاصه اینکه بیایید خودمان باشیم ! من برای کسانی که خودشان هستند ارزش زیادی قائلم . حتی اگر آن هایی که صد و هشتاد درجه با من مخالف هستند اما واقعا تفکر مخالف دارند نه اینکه ادای تفکر مخالف را دریباورند ...





۰۳ مهر ۹۵ ، ۰۱:۰۳ ۰ نظر

271. قول سدید


خیلی از حرف ها و نظرهایی که میدهیم بیشتر از آنکه مبتنی بر حقیقت باشد ، مبتنی بر این گزاره است که دوست داریم حقیقت اینگونه باشد ...

به عبارت دیگر دوست داریم که حق، همان حرفی باشد که ما میزنیم تا اینکه حرفی که میزنیم ، حق باشد...

این مطلب به این معنا نیست که حق را دوست نداشته باشیم بلکه ترجیح می دهیم راه آسانتر و سریع تر را طی کنیم.

اکثر اوقات هم این دو مطلب را با هم اشتباه میگیریم و تفاوتش را متوجه نمی شویم !


۰۱ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۹ ۰ نظر