سلام
با اینکه نوشتن در شرایط فعلی که دسترسی درستی به اینترنت ندارم و حوصله نوشتن هم نیست
اما در همین حد برای یادگاری . برای ثبت در تاریخ می نویسم...
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را ...
تبریک می گویم به خاطر پیروزی آقای روحانی 😁❤️
ولی جهت اینکه مثل وعده ی صد روزه . بعدها ملت یادشون نره چه وعده هایی بهشون داده شد و برای ثبت در تاریخ شخصی زندگی خودم و احیانا مخاطبان محدود این وبلاگ می نویسم:
آقای روحانی تو مناظره قول داد که تحریم های غیر هسته ای رو هم بر میدارم ( ! )
این جمله ی ایشون یعنی اینکه در سال 1400 هیچ تحریمی باقی نمیمونه :)
ایشالا سال 1400 من که نیستم ولی اگه دستتون به آقای روحانی رسید . به خاطر رایی که بهش دادین . ازش بپرسین چی شد ؟�
گر چه باز هم میاد این جمله به این روشنی رو هم هزار جور تفسیر و تعبیر میکنه یا میگه نذاشتن و این حرفا.
این خط --------- اینم نشون✍
سال 1400 بدون هیچ تحریمی ایشالا همدیگه رو میبینیم😅😅😅
.
.
فداااااات .
ستاره بچینی
به روحانی رای بدی
هیچ تحریمی باقی نمیمونه
بوس بووس😘
😅😅😅😄
پی نوشت:
ترانه ی فندک تبدار استاد چاوشی تقدیم میشود به مردی با کاپشن بهاری :)
پی نوشت دوم :
پیش خودشون فکر کردن بدون احمدی نژاد میتونن رای بیارن .
فکر کردن اگه ادای احمدی نژاد رو در بیارن کافیه . کسی که بار اول با لباس خلبانی عکس می انداخت . در بار دومش کت و شلوار شیک میپوشید . این دور با لباس ساده و کلاسیک، مدل احمدی نژاد زده بود و سند رو میکرد تا بگوید من احمدی نژاد این دوره ام :)
به قول خود احمدی نژاد که گفته بود " اینکاره نیستند !!! "
پی نوشت دو تا مانده به آخر :
همه ی طرح هایی که تمام کاندیداهای ریاست جمهوری در مناظره ها داشتن ، قبلا توسط دکتر احمدی نژاد کلید خورده بود :)
برنامه شان برای مسکن همان مسکن مهر بود هر چند هزار اسم دیگر هم رویش بگذارند . یکی بگوید مسکن اجتماعی و یکی بگوید مسکن کرامت !
برای کاهش فاصله ی طبقاتی هم فقط هدفمندی یارانه ها با همه ی ضعف هایی که معمولا در مقام اجرا پیش می آید کارساز بوده ظاهرا !
و سایر کارهایی که فقط یک احمدی نژاد میخواهد تا خستگی ناپذیر اجرایش کند . از سهمیه بندی سوخت برای جلوگیری از قاچاق و غیره بگیر تا سهام عدالت و سفر استانی و ...
پی نوشت یکی مانده به آخر:
پیشاپیش به دلیل شرایطی که دارم و نمیتوانم جواب نظراتتان را بدهم عذرخواهم. اما از خوندن نظراتتون خوشحال میشم .
پی نوشت آخر :
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید ...
مرخصی ام تمام شد ، خانه به دوشی ما تمامی ندارد . 6 سال میشود که هر از چند ماه، 6 روزی شهر خودم را دیده ام و دوباره رفته ام .
چشام توان باز موندن ندارن ، ولی فکرم پره ...
پره از دلتنگی، دلتنگی چیزهایی که هنوز اتفاق نیفتاده اند ، دارم به اینکه فردا باید بلیط بگیرم و هنوز نگرفته ام هم فکر میکنم ، اینکه باز هم فردا برای من روز شلوغی میشود که باید از صبح زود دست و پایم را جمع کنم و لباسم را از خیاطی بگیرم ، بلیط بگیرم ، دوستم را ببینم ، آن یکی دوستم را ببینم ، ماجرای نیمروز را ببینم ، و آماده شوم برای شیفت های پشت سر هم بیمارستان . که این آخری باعث همه ی فشارها و عجله های قبلی است . چون تا 15 فروردین که وضعیت از حالت عید به حالت عادی برگردد باید پشت سر هم شیفت بدهم . امیدوارم چشمانم به زودی صبح 16 فروردین را ببینند و یک نفس عمیق بکشم و بگویم تمام شد :)
سلام
اگر حال مرا بخواهی ، خوبم ! ملالی نیست جز دوری از تو .
نمیدانم کجایی و در چه حال و هوایی به سر میبری . نمیدانم دل تو هم برایم تنگ مشود یا نه . ولی از خدا میخواهم مشکلی نداشته باشی ،امیدوارم این روزهای دوری و جدایی که من در کنارت نیستم مشکل خاصی نداشته باشی . حالا اگر کنارت باشم هم نمیتوانم قول بدهم که همه ی مشکلاتت را حل میکنم! ولی میتوانم قول بدهم که نگذارم تنهایی با آن ها رو به رو شوی :)
دلم برایت خیلی تنگ شده . خیلی بیشتر از خیلی! راستی داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوب میشد اولین سفر خارجی مان را با هم به لبنان برویم :) . شب ها با هم در خیابان قدم بزنیم . گاهی فلافل بزنیم . موسیقی گوش کنیم . سینما برویم. البته با اجازه ی شما این روزها با دوستانم این کارها را انجام میدهم :) ولی هیچکس جای تو را نمی گیرد . نگران نباش دوست هایم باب هستند و به قول سهراب دوستانی دارم بهتر از آب روان ...
یک چیزی هم بگویم مایه ی خنده و شادی ات بشود ، طبق سند چشم اندازی که داریم دیگر طاقت دوری شما نیست و باید هر چه زودتر با خانواده خدمت برسیم . امیدوارم هر چه سریعتر نشانی ات را پیدا کنم . من دارم کارهای باقی مانده را راست و ریس میکنم که اگر گوش شیطان کر یکهو بی خبر جلوی ما سبز شدی دوباره گم ات نکنم و مجبور نشوم نامه بنویسم .
امیدوارم بایت این همه تاخیر مرا ببخشی . باید زودتر از این ها دست به کار میشدم و دنبالت میگشتم . نه این که در تمام این مدت نگرانت نبوده باشم ها ولی خب به کجا میتوانستم بروم سراغت را بگیرم . می گویند یک نظر حلال است ولی من این حرف ها را قبول ندارم اینطور که باید شب و روز چشمم به چشم این و آن بیفتد که آیا یک در میلیارد ، تو یکی از آن ها باشی یا نباشی . فقط مطمئنم در فامیل نمیتوانی باشی و همین کار را سخت کرده چون مادرم هم که غیر فامیل کسی را نمی شناسد که بخواهد نشان کند و سراغش برویم . تازه اگر درست نشان کند و سر از خانه ی شما در بیاوریم .
خلاصه اینکه پیدا کردن تو هم برای ما ماجرایی شده ها !!! گاهی هم بعضی "نیمه ی گمشده نماها" خودشان را به جای تو جا زدند من هم که هنوز تو را نمی شناختم اما وقتی نزدیک شدم فهمیدم که نه ! ولی میخواهم وقتی که تو را دیدم این شعر را برایت بخوانم که " از اولین خنده ت فهمیده بودم زود ...... عشقای قبل از تو سوء تفاهم بود ! " یعنی با حساب احتمالات هم که جلو میروم ، احتمال پیدا کردنت زیر صفر است . :) بعضی دوستان می گویند من کامل آفریده شده ام و نیمه ی گمشده ندارم و وجود تو را از اساس منکر میشوند ، خب این هم حرفی است که جای تامل بسیار دارد :) ولی خب اگر این فرض را بپذیریم آن وقت نیمه ی گمشده ی تو چه کسی میشود ؟؟!! اینطور که نمی شود اصلا ! پس من این نظریه ی دوستان را قویا رد میکنم .
گروهی دیگر از اندیشمندان حاضر در خوابگاه هم بر این عقیده هستند که من نیمه ی گمشده ندارم ! بلکه باید به دنبال نیمه های گمشده ی خویش باشم . این دسته با اینکه تا کنون هیچ دلیلی برای اثبات مدعای خود نیاورده اند ولی یک صداقت عجیبی در چشمشان موج میزند . امیدوارم اینطور نباشد چون من حال و حوصله ی جر و بحث تو و هَوو هایت را با هم ندارم .
من فکر میکنم ما باید حتی همین روزهایی هم که همدیگر را ندیده ایم ، نسبت به هم وفادار باشیم . دوست دارم عشقم را فقط برای تو کنار بگذارم . دوست دارم با چشمانم به تو خیانت نکنم . دوست دارم ، " دوستت دارم " هایم ، دست نخورده باقی بمانند ، دوست دارم عشقم را برای روز مبادا کنار بگذارم . یه روزی ، یه جایی ، یه کسی ، یه جوری ...
یک بیت شعر اختصاصی هم برای خود خودت کنار گذاشته ام که وقتی همه ی این طوفان ها را پشت سر گذاشتیم برایت خواهم خواند :
" وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی ... تا با تو بگویم غم شب های جدایی ... "
فکر میکنم تمام زندگی یک چرخه است که از خودمان شروع میشود و به خودمان بر میگردد .
یا به قول قدیمی تر هایمان از هر دستی بدهیم از همان دست می گیریم .
یکی فقط به رفاه خودش فکر میکند ، مشکلات دیگران برایش بی معنی است ، بیکاری پسر همسایه به خودش مربوط است ، یتیم شدن پسر نوجوان فامیل ربطی به او ندارد ، باران ببارد یا نبارد ، تحریم بشویم یا نشویم ، محیط زیست خراب بشود یا نشود ، جاده ها سالم باشند یا نباشند ، محرومین به تحصیل رایگان و خدمات بهداشتی دسترسی داشته باشند یا نه برایش هیچ فرقی نمیکند . همین که در لحظه ی فعلی نان او آجر نمی شود برایش کافی است .
این فرد اگر کمی دقیق تر نگاه کند و از نوک دماغش نیم متر آنطرف تر را هم ببیند ، قطعا برای همان منافع دنیوی خودش هم بهتر است .
برای یک سرمایه دار و تولید کننده باید مهم باشد که سرمایه در بین مردم جریان پیدا کند تا جنس او مصرف کننده پیدا کند و بازار مصرف داشته باشد .
همان پسر بیکار همسایه که امروز بیکار است و سرافکنده، فردا روزی اگر خیلی تحت فشار قرار بگیرد دست به دزدی هم خواهد زد و این یعنی امنیت و رفاه تو که بی خیال بودی هم کم تر میشود چون یک دزد در جامعه بیشتر شده .
همان یتیم فامیل اگر سایه ی بزرگتر بالای سرش نباشد و به حال خودش رها شود چه بسا که معتاد شود و آدم معتاد هم که هیچ حد و مرزی نمیشناسد ، پس باز هم از امنیت و رفاه تو کم شد .
تو که به برند اهمیت میدهی و خرید کالای ایرانی را بی کلاسی میدانی ، یعنی راضی شده ای به اینکه یک کارخانه دیگر بخوابد ، یعنی بیکاری بیشتر شود ، یعنی ازدواج کم تر شود ، یعنی جرم و اعتیاد بیشتر شود ، حتی یعنی جمعیت کم تر بشود ، یعنی امنیت ملی ضعیف تر بشود ، یعنی به هزار اتفاق مستقیم و غیرمستقیم دیگر راضی شده ای که دود همه اش دیر یا زود به چشم خودت میرود .
اینکه خودمان را از گند دیگران دور نگه داریم ، تضمین کننده ی این نیست که گند همانجا میماند و میخشکد ، بلکه این فساد گسترده تر میشود و بالاخره روزی همین مایی که فکر میکردیم دامنمان از همه ی این قضایا پاک است را هم میگیرد .
بی تفاوتی نسبت به بدبختی دیگران، خوشبختی خودمان را هم تهدید میکند . ما در کنار هم خوشبختیم .
سرنوشت دیگران برای ما مهم است ، چون همه با هم در یک کشتی هستیم .
انفاق از آن رو ده برابر به تو بر می گردد که باعث گردش سرمایه در جامعه میشود و خودکفایی قشر ضعیف را سبب میشود و به جای یک گدا یک خانواده ای که دستش به دهنش میرسد به وجود می آید که میتواند محصولات تو را اینبار با دسترنج خودش بخرد و تو ده برابر سود ببری . از نفع اخروی اش هم که بگذریم .
فکر میکنم اگر می خواهیم دنیای خوبی هم داشته باشیم ، باید دینمدار زندگی کنیم .
کسانی که فکر میکنند با کنار گذاشتن دین زندگی دنیایی لذتبخش تری دارند ، فقط نوک دماغشان را دیده اند و در واقع از دنیا هم طرفی نمی بندند .
و البته کسانی که دین را اشتباهی فهمیده اند هم که بدتر ، خسر الدنیا و الاخره .
هزار و یک دلیل هم برایش وجود دارد .
خدا آخر و عاقبت همه مان را ختم به خیر کند .
دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت ...
اگر هر دهه عمرم را به دو دولت پنج ساله تقسیم کنم الان در آستانه ی شروع به کار دولت ششم هستم ...
از چهار دولت اول خودم راضی هستم در چهار دولت اول حتی فراتر از انتظار کار کرده ام و نتیجه گرفتم.
میماند دولت پنجم - که میشود همان دولتِ قبلِ معروفی که همیشه تقصیرها گردنش می افتد ، به هر حال همیشه باید دولت قبلی وجود داشته باشد تا دلیل همه ی ناکامی های یک ملت در گذشته و آینده شود - دست بر قضا همین دولت در یک پیچ تاریخی قرار داشت . کنکور ودانشگاه هر دو در همین دولت شروع شد و به پایان رسید ، دولتی که میراثش برای دولت جدید چیزی جز بدهکاری و از دست دادن فرصت ها نبوده . و البته میراث گرانقدری به نام تجربه هم بر جا گذاشته .
دولت قبل با اینکه میتوانست در این دوره ی پنج ساله تکلیف باقی عمر را تا حد زیادی روشن کند ، با شعار و عوام فریبی منافع ملی را بر باد داد .
من کنکور را از دست دادم
من دوران دانشگاه را از دست دادم
با امام زمانم زندگی نکردم، جایش در زندگی ام خالی نبود ...
و صدها حسرت و افسوس دیگر!
آیا موفقیتی هم داشته ام ؟
موفیقت ؟
مممم؟
موفقیت داشتم؟
باید به ذهنم فشار بیارم ...
موفقیت ؟
نه!
اسم آن ها را که موفقیت نمی شود گذاشت ! موفقیت باید درست و حسابی باشد ...
به خودم نمره بدهم ؟
از بیست به خودم = نیم می دهم .
خواستم صفر بدهم !
حالا دولت قبلی ها می خواهند بگویند دارم سیاه نمایی میکنم ،
نه آقا جان ! سیاه نمایی کجا بود ؟ کشور را بر باد داده اید رفته ...
حالا با این همه ویرانی چه بکنیم ؟ فکر کنم باید یک دولت کامل فقط مشغول آواربرداری باشیم ...
آنچه گذشت :
این تصویر کلی زندگی من بود که مهر 91 در سر داشتم ... نوعی هدفگذاری بلند مدت برای سال های پیش رو بود . بلانسبت برای خودش سند ِ چشم اندازی بود ... حالا اما وقت حسابرسی شده .
ارتباط با خدا ؟ دارای نوسان در مجموع به شدت ناراضی ام :(
آمادگی جسمانی ؟ 50- 50 ،ناراضی ِ متمایل به راضی !! به بعضی قول و قرارهایم حسابی پایبند بودم .
علوم پزشکی ؟ افتضــــــاح !! فقط مشغول حواشی بودم ، درس یادم رفته بود .
ریاضیات ؟ - صفـرِ کلوین - در حد دوست داشتن باقی ماند .
زبان خارجه ؟ 50-50 ، انگلیسی خوب ولی باید خیلی خیلی بهتر میشد . عربی هم که جا ماند .
مطالعات عمومی ؟ تاسف بار!!!
به شدت پراکنده و بی برنامه ... البته مشکل این بود که در آن سال سیر اندیشه ی منظمی در ذهن نداشتم که طبق آن پیش بروم تا همین اواخر . اما چیزی از شدت تاسفم کم نمی شود !
هنر + رسانه ؟ تلاش های ناکام!
بیشتر از اینکه خودم را مقصر بدانم ، شرایط را عامل اصلی میدانم . در این مورد تبرئه میشوم و به بی گناهی خود اقرار میکنم . گرچه باید بیشتر تلاش میکردم.
تبلیغ ؟ آزمون و خطا !
ترکیبی از اثرگذاری و جدل بی نتیجه . و عقایدی که بعضی شان را خودم رها کردم ، و عقایدی که خودم پذیرفتم .