إِنِّـی ذَاهِــــبٌ إِلَـــىٰ رَبِّـی سَـیَـهْـدِیـنِ ...

۱۹۱ مطلب با موضوع «روزهای زندگی» ثبت شده است

12. راهی


آدم باید گاهی ، 

ندیده بگیرد سر و صدا های مزاحم را ،

و نشنیده بگیرد قیل و قال این و آن را ،

 راه خودش را بگیرد و یکراااااااست برود ، قدم قدم قدم ...

آن وقت ( وقتی که از همه ی هیاهو ها و نگاه ها گذشت ) ؛

برگردد و پشت سرش را نگاه کند : 

 نه برای دیدن "سر" ها و "صدا" ها ،

 برای دیدن راهی که بی "درد ِ   سَر " طی شد  ...

 

                                        

 

  پروردگارم :

و در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنشگری هراسی ندارند ؛ این از فضل خداست که به هر که بخواهد می دهدش ...



۲۱ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۵۷ ۰ نظر

11. غم پنهان


گذر زمان است  و خاطره هایی که یاد آوری هر کدامشان ، ترا دچار لبخندی کشیده ، غمی پنهان اما شیرین و حسرتی کشدااااااااااااااااااار می کند .

 همین حرف کیوان که : " به قول آقای حقیقت ، گروه شام  پوکید ... " کافی بود تا لبخند پت و پهنی روی صورتم و غمی موزون  در چشمانم و حسرت جا ماندن از" همه چیز"  در عمق وجودم  بنشیند.

      راستش را بخواهید این روزها به اندازه ی همان  کلاس تجربی خودمان با همان صندلی های همیشه  به هم ریخته  و در همش و دیوار های حاشیه نویسی شده ،  به انضمام"  آدم های مختلف العلامت اما یکدلش " چیزی از درون سینه ام   کنده شده ،  درست به ابعاد کلاس ، خنده های ممتدش و همهمه ی روزهای تجربی بودن ...



                                                                     


۲۱ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۵۶ ۰ نظر

10. هرس


باید گاهی خودت را هرس کنی !

وقت هایی که خیلی شلوغ و دست و پاگیر میشوی ...

بعضی چیزها ،

بعضی کارها ،

حتی بعضی آدم ها ،

باید حذف شوند !

کنارشان بگذاری و راه بیفتی ؛

تو باشی و چند تا چیز بدرد بخور ، دو سه تا کار مهم و ... چند تا "آدم" حسابی !

 "این" یعنی... هـــرس !

۲۱ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۵۳ ۰ نظر

9. روزهای زندگی


به هر حال شاید برای همه ی مشکلات بشر بشه راهی پیدا کرد  به جز چیزی که گذشت زمان و  مکان به جا میذاره... دلتنگی!



 

تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟؟!

وقتی روشنی چشم هایت

در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود.

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت

از تنهایی معصومانه دست هایت.

آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت

حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود.

اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری

در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی...

و اینک آ شکفتن و سبز شدن

در انتظار توست ... در انتظار توست...




                    


  

 

         همه ی انسان ها از حرفهایی که ناگفته می مانند ، از ثانیه هایی که میگذرند و از گرد مبهم خاطره ها که بر ذهن می نشیند ،          

         به ناچار روزی خواهند مرد !

۲۱ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۵۳ ۰ نظر

8. حرف



کوله بارم پر حرف است ؛

حرف های پر و خالی من ، حرفهایی که نگفته ام

حرفهایی که نخواسته ام بگویم ، حرف هایی که در هیاهوی آهن و دود

و سرسام آسمانی که به اندازه ی سقف خانه مان پایین آمده ساکت مانده

حرف هایی که در تاریکی شب هایم گم شد ، حرفهایی که با آخرین لیوان آبی که خوردم از گلویم پایین رفت تا بغضم نترکد ؛

حرف هایی که هنوز آفریده نشده اند مثل روزهای نیامده  ...

و

حرف هایی که گفتم ... و شنیدند ،

اما فهمیده نشدند ... ! 

حرف های کژفهم من برگردید و بر دوش من

سنگینی کنید ...



۲۱ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۵۲ ۰ نظر

7. بهانه


چه بسیارند بهانه های سخن گفتن ...

اما من زیاد بهانه گیر نیستم ... !

ترجیح می دهم سکوت کنم .

همین !


۲۱ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۵۰ ۰ نظر

6. فراموشی


آه ! چه زود از یادمان میرود " آن چه " که نباید برود !

و این چه خاطر خسته و ملولی است که باید هر لحظه در گوش راستش زمزمه کنیم :

یادمان نرود که اشکمان را به رایگان بر سر بازار کینه و قهر به حراج نگذاریم !

یادمان باشد که لبخند تر مان چشم خشکیده ای را خیس نکند !

یادمان باشد اگر خاک لبمان حاصلخیز بود گل بروید از آن !

یادمان باشد اگر آسمان دستانمان بر دوش متروکی سایه انداخته پر ستاره باشد !

یادمان باشد که ردی از جاپای خسته مان در مرداب راکد هوسی ریشه نخشکاند !

یادمان باشد که دنباله دار دل تنهایمان آنقدر آهسته بگذرد که آرزویی در پس نفسی حبس نشود !

یادمان باشد سر سوداگر مان خار نفروشد به زمین !

و اگر روزی چشممان عاشق همسایه ی دو ابرو آنورتر شد ... چشم و ابرویی یاد همسایه ی دیرین نبرد !

و اگر رعد صدایی دلمان را لرزاند ... دل به دست برق ابری ندهیم !

یادمان باشد ... یادمان را به نسیمی ندهیم که به هر سو که بخواهد ببرد ... یادمان هم برود...

یادمان هم برود ...



۲۱ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۵۰ ۰ نظر

5. و اکثرهم لا یعقلون!!!


چند سال پیش جمله ای از دکارت خوندم که هر روز بیشتر و بیشتر میبینم و حسش میکنم  :

بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر می‌کنند به اندازه کافی عاقلند .


                                              

                                              




+ از خودم بگیر تا خودت !

+ لازم به ذکر است که عالم بودن لزوما به معنای عاقل بودن نیست ! چه اینکه بسیاری مان اطلاعات بسیاری را انباشته کرده ایم اما  مثل الحمار یحمل اسفارا ...



۲۱ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۴۹ ۰ نظر

3. سفر به دیگر سو

امشب همون جایی ایستادم که چند ماه پیش بودم  ؛ تنها تغییر عمده محو و غبار آلود تر شدن گذشته و شک آلود تر شدن آینده م بوده ... این همه احساس تعلق به زمان و مکان ، قدرت و اقتدار آدمی رو میگیره ، قلابت میکند به خیالات موهوم خودت ! اما اون چیزی که نمیذاره رها شم اینه که فک میکنم ، "این" راه من نیست و نه این آدما همراه من ، حالا تردید اینکه باید برگردم ( که راه برگشتی ندارم ) یا توی همین راه بمونم و ادامه بدم ( که بهش اعتقادی ندارم ) معلقم کرده میون گذشته و آینده و حالی که ندارم ...

 

 

چه تنگنای سختی است!

یک انسان یا باید بماند یا برود.


 

و این هر دو

اکنون برایم از معنی تهی شده است.

و دریغ که راه سومی هم نیست!

 

 

                                        

 

ادامه مطلب...
۲۱ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۱۱ ۰ نظر

2. شبای قبل تو باید به این تقویم برگرده !


وقتی بر می گردی و گذشته ی خودتو مرور می کنی میون اون همه پشیمونی و حسرتی که حالا قلمبه شده و نفس کشیدن رو برات سخت میکنه ، شاید نقطه های روشنی پیدا بشه که هیچوقت از مرور اون ها غم به دلت نمیشینه و هیچوقت حسرتشون رو نمیخوری که کاش اون لحظه اینکارو نکرده بودم ...

همه ی اون لحظه هایی که وسط شلوغی و هیاهو های دور و برت گذشت و فکر می کردی که شاد و خوشحال هستی ، حالا بشوند مایه ی دقّ تعجبی ندارد ... اسم اون لحظه ها رو هر چی میخوای بذاری بذار ... شادی و خوشبختی ، عیش و لذت ، هیاهو و همهمه های نا ماندگار بی درمان ( ! )، هر چی بودن و هستن حالا همه رنگ باختن و بدقواره در اومدن و شدن وبال گردن ت !( کل نفس بما کسبت رهینه )


                                                      

ادامه مطلب...
۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۱:۴۳ ۰ نظر