إِنِّـی ذَاهِــــبٌ إِلَـــىٰ رَبِّـی سَـیَـهْـدِیـنِ ...

۱۹۱ مطلب با موضوع «روزهای زندگی» ثبت شده است

330. گفتم:

 
با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست
 پر می کشی و وای به حال پرنده ایی
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست
آیینه ایی و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست
 
*فاضل نظری
 
 
۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۷ ۰ نظر

327. دیر آمدی ری را ، باد آمد و همه ی رویاهای ما را با خود برد ...

 

نمیدانم کجایی

اما میدانم
بالاخره یک روز همدیگر را خواهیم دید
روزی که فکرش را هم نمی کنم
شاید روزی که دارم فراموشت میکنم
و دغدغه های دیگری دارم
چقدر بد!
 و این شعر سید علی صالحی
 چقدر شبیه حال من خواهد بود
آری
دیر آمدی ری را؛ 
باد آمد
و همه ی رویاهای ما را 
با خود برد  :
 
 
راستی هیچ می‌دانی من در غیبت پر سوال تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید ؟!
رسید، اما وقتی
که دیگر هیچ کسی در خاموشی خانه
خواب بازآمدن مسافر خویش را نمی‌دید . 
 
 
حالا دیگر دیر است ...
من نام کوچه‌های بسیاری را از یاد برده‌ام .
نشانی خانه‌های بسیاری را از یاد برده‌ام .
و اسامی آسان نزدیک‌ترین کسان دریا را
راستی آیا به همین دلیل ساده نیست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد ...؟
 
 
درست است که کلمه به سکوت و
کارد به استخوانم رسیده است ،
اما هرگز ...
-هیچ دقیقه‌ی دوری-
به دریا دشنام نداده‌ام.
من
فقط می‌بخشم،
اما فراموش نمی‌کنم
 
 
کم نیستند شادی‌ها .
حتی اگر بزرگ نباشند ،
آن‌قدر دست نیافتنی نیستند
که تو عمری‌ست ،
کز کرده‌ای گوشه جهان،
و بر آسمان چوب‌خط می‌کشی به انتظار .
حبس ابد هم حتی، پایان دارد ،
پایانی بزرگ و طولانی .
 
بعد از تو
شب‌های طولانی بسیاری
روزهای طولانی بسیاری
شب و روزهای طولانی بسیاری
بی اسم تو مُردم .
من بی‌درخت، بی‌دریا، بی‌خواب، بی‌خانه
من بی‌کفن، بی‌کلمه، بی‌کبریای تو مردم .
 
 
 
آیا اشتباه از ما بود
که نفهمیدیم بعد از تو
دعای دریا را با کدام زبانِ بریده
باید خواند ؟
بعد از تو دیگر هیچ شمایی شبیه شما نیامد ... 
 
 
اگر مُرده‌ای، بیا و مرا ببر ،
و اگر زنده‌ای هنوز،
لااقل خطی، خبری، خوابی، خیالی ... بی‌انصاف !
 
 
 
 
 
 
 
 
 
۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۹ ۱ نظر

326. شاعر میشدم ، اگر عاشقم میکردی ...

توی انباری وبلاگ میگشتم و لا به لای  آن همه چرت و پرت ( بر وزن خرت و پرت )یک شعر ناقص آن زیر میر ها پیدا شد ، از شب های دوست داشتنی خوابگاه ...

دلم گرفت ...

 

    اینجا

 

رمزش 017 بوده. یادم رفته بود حتی کم و زیاد شعر را بگیرم و همانطور مانده ... 

شعر نصفه و نیمه است و سر و ته ندارد ، بی مقدمه شروع میشود و یکدفعه تمام میشود ، قطعا اشکالات فنی هم دارد ، ضعف و سطحی بودن محتوایش هم به ناتوانی این حقیر ببخشید ، اما برای خودم خاطره ی جالبی بود ... فکر کنم همان بیت اول توی ذهنم سر خورد و بقیه ی بیت ها خیلی بی ربط و فقط برای تمرین به آن وصله شده اند :)

 

فکر میکنم آن شب های من گره خورده بود به این آهنگ "بهانه ی تو" :

                      

 

 

۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۵ ۰ نظر

321+1. وبلاگ می نوشتیم ، وقتی وبلاگ نویسی مد نبود :)

تابستون بود . گرم انتخاب رشته بودم . البته برای من به انتخاب شهر بیشتر شبیه بود تا انتخاب رشته ، چون تصمیممو گرفته بودم که میخوام پرستاری قبول شم و فقط داشتم شهرا رو زیر و رو میکردم ، اونم نه با توجه به دوری و نزدیکی ، یا حتی امکانات و ... بلکه فقط به این فکر میکردم که یه جای خوش آب و هوا قبول شم :) 

تو همین حال و هواها ، هر وقت فرصت میکردم به وبلاگ  کسایی که خودشون دانشجوی پرستاری بودن و از حال و هوای خودشون مینوشتند سر میزدم و اولین تصویرهای ذهنی من از پرستاری رو اونا شکل دادن . تازه اینا رو گفتم که بگم اون زمان هنوز وبلاگ نویسی بچه بازی نشده بود ( و همونطور که مستحضر هستید وبلاگ نویسی سه دوره ی فرهیختگی، بچه بازی و این روزا هم که دارد منسوخ میشود و فقط اهلش باقی مانده اند را گذرونده ) خلاصه اینکه اون دوران هنوز وبلاگ نویسی خدا رو شکر خیلی مد نشده بود که بخواد بچه بازی بشه ، و کسایی هم که وبلاگ مینوشتن حسابی برای نوشته هاشون و مخاطباشون ارزش قائل بودن و حسابی به سر و روی وبلاگشون میرسیدن ) خلاصه اینکه در چنان دورانی وقتی وارد یک وبلاگ میشدی دقیقا وارد دنیای نویسنده شده بودی . از قالب وبلاگ گرفته تا نوع نوشتن و حتی موسیقی و ...

این حرفا به درد شما نمیخوره البته . ولی دارم برای دل خودم مینویسم از اون روزا . که یادم نره . چون الان وضعیت کاملا فرق کرده که خودم هم تصورش رو نمیکردم .

دو تا موسیقی وبلاگ که هنوز هم هر وقت میشنوم یاد اون روزا می افتم یکی موسیقی متن فیلم امیلی بود که شاهکار یان تیرسن بود ...


 

 

یکی هم این سه تار ِ امیر حسین سام بود ...

 

دانلود 

هنوزم که هنوزه هر بار این دو تا رو میشنوم ، یاد اون روزا میفتم . یاد وبلاگ " دانشگاه در گنجه ی خاطرات " که دیگه نمی نویسه ، یا وبلاگ " نگاه دیگر  " که اونم دیگه نمینویسه اما تو آرشیو اون سالهاشون خاطرات جالبی پیدا میشه . و چن تا وبلاگ دیگه که با تمام وجودشون مینوشتن و من هم با تمام وجود میخوندم .

 

راستش نمیدونم فقط من اینجوری ام یا بقیه وبلاگ نویسا هم همچین حسی دارن که وقتی یه وبلاگ نویس، دیگه نمی نویسه نگرانش میشن و دوس دارن بدونن کجا رفت و چی شد ؟ جوری که مثل یکی از افراد خانواده یا لااقل یکی از دوستان صمیمی ت شده باشن . کسایی که فقط از روی نوشته هاشون میشناسیشون و فک و فامیل دنیای مجازی آدم میشن .

 

خلاصه اینکه یک زمانی وبلاگ نویسی عالمی بود که جز اهلش را بدان راه نبود ، و یک فضای بکر و دست نخورده بود که پای اهل ریا و خودنمایی به آن باز نشده بود .

 

گرچه این روزها هم دارد مثل قبل خلوت و سوت و کور میشود، اما این خلوتی کجا و آن کجا! از آن جزیره ی بکر تنهایی ، حالا خرابه ی متروکی مانده ، یک زمانی کشف نشده بود و حالا ترک شده است .  در ثانی ، بر فرض که اینجا باز هم همان جای دنج سابق بشود، آدم هایش چطور ؟ آن آدم های قبلی میشوند ؟ همان دهه شصتی های پر دغدغه و جدی که ادا اصول در نمی آوردند و خودِ خودشان بودند ... همان ها که حتی هنوز هم میشود از دیدن بقایای وبلاگشان لذت برد ... 

 

 

۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۷:۱۹ ۰ نظر

321. اشک ها و لبخندها :(:


غصه ها و شادی های من با هم هستند ، در هم تنیده شده اند ، این به این معنی نیست که وقتی شادم همه ی مشکلات قبلی را حل شده تصور میکنم یا وقتی غمگینم ، هیچ اتفاق خوبی و نقطه ی مثبتی وجود ندارد . غم و شادی های من در هم تنیده شده اند، آنقدر که نمی شود گفت الان غصه های بیشتری برای خوردن دارم یا شادی های بیشتری برای فریاد زدن !  و فکر میکنم همه ی آدم ها همینطور باشند ، اما چون فقط میتوانم درباره ی احساسات و حالات خودم صحبت کنم ، در مورد خودم حرف میزنم . بستگی دارد که تصمیم گرفته ایم از کدام قسمت چشم بپوشیم و از کدام قسمت به زندگی نگاه کنیم . چشم پوشیدن هم به معنی فراموش کردن همیشگی نیست اما خب میشود فعلا به آن جنبه فکر نکرد ...

اما یک چیز طبیعی است و آن اینست که هر گاه آدم تنها تر میشود ، بیکار تر میشود ، به خودش و آنچه بر او گذشته فکر میکند، غمگین میشود یا دست کم یک حسرتی هست . راستش را بخواهید ما آدم ها به معنی واقعی کلمه در این هستی تنهاییم و هیچ چیز هم نمی تواند ما را از این تنهایی نجات بدهد. اتفاقات و آدم هایی که باعث میشوند از تنهایی در بیاییم فقط ما را از تنهایی در آورده اند ، تنهایی ما به قوت خودش باقی است و همین که بخودمان بیاییم به آن بر میگردیم ...



+ چون غمت را نتوان یافت مگر در دل ِ شاد،

                                               ما به امید غمت ، خاطرِ شادی طلبیم ...

۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۷:۰۱ ۰ نظر

317. جنگ جنگ تا پیروزی !

 

سه ماه پیش همین روزها آرزو کردم که هر چه زودتر 15 فروردین را ببینم ، از آن روز سه ماه و نیم گذشت و بالاخره مرخصی ام هم جور شد و برگشتم و این یعنی اینکه روزهای بد هم خواهند گذشت؛ روزهای خوب که جای خود دارد ...

 

و اما بعد ؛ 

این روزها خوشحالم ، گرچه همچنان تکراری و بی روح اند ولی مسیر برایم از هر زمان دیگری روشن تر است .

تصمیماتم را گرفته ام ، برنامه هایم را ریخته ام ، هزینه فایده شان را حساب کرده ام ،آرزوهایم را نوشته ام و حتی در همین مدت به یکی دوتایش رسیده ام . هر چیزی را که میخواستم امتحان کنم ، امتحان کرده ام و دیگر زمان آزمون و خطا هم گذشته است . شاید بشود گفت یک ثبات نسبی بالاخره دارد پدید می آید و آن همه طوفان دارد فرو می نشیند . نیمخواهم الکی دلم خوش باشد ولی حتی در صورت شکست ، به قول این دوستان فوتبالی مان حتی PLAN B هم آماده کرده ام .روی کاغذ، به نظر همه چیز درست می آید اما زمان بیشتری میخواهد تا در عمل اتفاقات بهتری بیفتد ... ان شاء الله !

میدانم که روزهای سختی در راه است ، اما خوب بودنشان هیچ ربطی به سختی و آسانی اش ندارد ...

 

 

+ آرام باش و صبور 

    توکل کن ! 

   آستین هایت را بالا بزن 

آنگاه دستان خدا را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده اند ...

 

 

                                                       

 

 

 

               

 

۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۸:۵۹ ۰ نظر

316. روزهای دلتنگی


 این صفحه ی مجازی هم شده چاهی که هر وقت دلم می گیرد بیایم و برای خودم بنویسم . بلکه دلم وا بشود . گفته بودم که همه چیز تکراری شده ؟ پس تکرار میکنم که همه چیز بیش از حد تکراری شده . بیشتر از همه خودم . از اینجا هم که برگردم . مرخصی هم که بروم باز تغییر مهمی روی نداده است . جز اینکه خودم را با همان غصه ها و دلتنگی های کهنه جا به جا کرده ام با این تفاوت که دیگر دلتنگی جدیدی هم ندارم . وقتی به شهر خودم هم بر گردم قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد . زندگی بدون چالش و مبارزه، بیشتر خسته ام میکند . اصلا همین که این روزها ثبات دارم و شرایط بدون چالشی را پشت سر می‌گذارم بد است . اینکه فقط به خورد و خوراک و خواب و تفریح و اتفاقات عادی دیگر مشغولم حالم را بد کرده است . اینکه نمی توانم درگیر شوم ، اینکه لااقل مثل همان روزهای دانشجویی توهم مبارزه هم ندارم . اینکه شرایط بر من غالب است و طبق شرایط حاکم زندگی میکنم حالم را به هم میزند . ترانه ی آخرین قدم حامد زمانی را گوش میکنم : این آخرین قدم، برای دیدنت . این آخرین پله، واسه رسیدنت ... 



لطفاً ناگهانی رُخ بده !
غافلگیرم کن !
لحظه ای اتفاق بیفت که اصلا فکرش را هم نکنم !
آنجا که حتی صورتت را هم از یاد برده باشم !
اصلاً
تو هر موقع هم که بیایی ،
هرگذشته ای هم که داشته باشی،
با ارزشی !
درست مثلِ پیدا کردنِ پولِ مچاله شده ،
بعد از سالها در جیبِ لباس هایم ...


۰۶ تیر ۹۶ ، ۱۰:۱۸ ۰ نظر

315. مرا به سخت جانی خود این گمان نبود


سال گذشته این روزها و شب ها بدترین روزهای عمرم بودند . با آنکه  میدانستم فقط باید زمان بگذرد تا رسوبات این همه دلبستگی و تعلق از وجودم کنده شود اما تصوری از روزهای آینده نداشتم.

 راستش نمیدانستم که سال بعدش که همچین روزهایی باشد انقدر جایگاهم محکم تر شده باشد  . یادم می آید آن روز بارانی دی ماه که برای تقسیم شدن رفتیم تهران با خودم شرط کرده بودم که انتخاب را به خدا بسپارم؛ هرچند پیش از آن آرزو کرده بودم که همان تهران بیفتم اما به کار خدا بیشتر از آرزوهای خودم اعتماد داشتم .

همین شد که یکی دو ساعت پیش از آنکه نتیجه را اعلام کنند استخاره زدم و این آیه آمد که : « فخذها بقوه » !


۳۱ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۱۳ ۰ نظر

۳۱۴. هستی ام را به هم بریز

هنوز نمیدانم با درخواست مرخصی ام موافقت میشود یا نه ، پنج فروردین که آمدم فکرش هم نمیکردم به این سرعت بگذرد یعنی روی کاغذ مشخص بود که این نیز بگذرد اما فقط وقتی تمام میشود سرعتش به چشم می آید.

حالا اما اگر با مرخصی ام موافقت نشود واقعا توان باقی ماندن ندارم. این همه مدت فقط بیمار بدحال ببینی و شب و روزت یکی شود و خواب و بیداری ات به هم بریزد . آخ که چه شب هایی سر این بیمار و آن بیمار اذیت نشدیم. البته روزهای خوبی هم بود . راستش را بخواهی روزهای خوبش خیلی بیشتر بود. ولی دیگر جانی باقی نیست . باید بروم و هوای دیگری به سرم بخورد . بروم و با چیزهایی که عمری از بودنشان لذت برده ام مانوس شوم دوباره. اما حیف که همه چیز تکراری است . حیف که احساس میکنم دیگر آن جوانی که میخواست دنیای اطرافش را تغییر بدهد نیستم.

دارم به این نتیجه میرسم یا لا اقل در خودم احساس میکنم که هر چه سن و سالم بالاتر میرود بیشتر دوست دارم همه چیز را سر جای خودش نگه دارم . اگر یک زمانی انقلاب و دگرگونی و تغییر و زیر بار شرایط حاکم نرفتن روح غالب بود ، به مرور جای خودش را به تمنای ثبات و حفظ شرایط موجود میدهد . آه خدایا این روزها و شب ها به یاد این حرفت می افتم که « چرا به زمین چسبیده اید؟ آیا به زندگی دنیا قانع شده اید ؟؟؟!!!!! » و این سوال سراسر تعجبت از اینکه چهار دست و پایی افتاده ایم روی یکی دو متر زمین و سه چهارتا کاغذپاره و یک حساب بانکی توی ذهنم چرخ میخورد.

ارضیتم بالحیاة الدنیا ؟؟؟!!

نمیدانم . راضی نشده ام . اصلا من که همان دنیا و مافیها را هم ندارم . اما ...نمیدانم چرا همیشه شرایط غالب است .

دلم تنگ است . 


+ هر جای دنیایی دلم اونجاس ..‌


۳۱ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۳ ۰ نظر

313. خیلی روزا گذشت ...


خیلی چیزها را نتوانسته ام توضیح بدهم

و اگر حالا میگویم نه برای اینست که نتوانسته ام از کاری که کرده ام دفاع کنم یا خودم را تبرئه کنم یا دلیل بتراشم و عذر بیاورم و این حرف ها

به این خاطر میگویم که برایم اهمیت داشته اند . 

آدم هایی که مجبور شده ام بی هیچ توضیح اضافه ای کاری کنم یا حرفی بزنم یا حتی بی تفاوت بمانم و هیچ وقت فرصت نشود بگویم که چرا و چه شد و چه کشیدم 

یا میکشم ...

نگفتن و رفتن

برای همیشه فکر آدم را مشغول خودش میکند...

شاید خیلی از حرف هایی که گفته ام فراموش کرده ام اما هنوز هم به حرف هایی که نگفته ام فکر میکنم ...


 


    + من میروم آرام آرام از همه چیز

      هر روز می بینی من مبهم تری را...


۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۳ ۰ نظر