إِنِّـی ذَاهِــــبٌ إِلَـــىٰ رَبِّـی سَـیَـهْـدِیـنِ ...

۱۹۱ مطلب با موضوع «روزهای زندگی» ثبت شده است

354. من با یقین کافر ! جهان با شک مسلمان ...


چرا خوشحال نیستیم ؟

و همیشه مینالیم ؟  

انگار که همیشه منتظر یک فرصت خاص برای تغییر باشیم

که یکهو همه چیز را زیر و رو کند 

و ما را هم به سر و سامان و یک ساحل امن برساند که خبری از این همه قیل و قال و بحران نباشد

اگر قبل تر همچین خیالاتی داشتم 

این روزها کاملا مطمئنم که هیچ وقت اتفاق نخواهد افتاد

راستش را بخواهی همیشه چیزی برای غصه خوردن هست

و به قول مادرم که همیشه وقتی بزرگ شدن و شیطنت های ما را می دید میگفت «سال به سال قربون پارسال 

و روز به روز امیدش به آدم شدن ما کم تر میشد 

باید بگویم که این دنیا هم همین است

هر چه جلوتر بروی و بیشتر با این دنیا گلاویز بشوی 

بیشتر به این نتیجه میرسی که مشکل از دنیای بیرون نیست ...

ما آدم های باری به هر جهتی شده ایم

یک سری مثلا اصول هم برای خودمان فکر میکنیم که داریم 

اما انقدر خودمان هم جدی نگرفته ایمشان

انقدر از روی انها رد شده ایم

که انگار پا گذاشته ایم روی خودمان

انقدر بی در و پیکر بوده ایم 

که بی شکل شده ایم 

منافق هم یعنی همین ! بی شکل! بی شاکله.

تصمیم گرفتم دیگر هیچ پست سیاسی در اینستاگرام نگذارم

چون مساله سیاست و تحلیل و تفسیر و بصیرت نیست

ما از درون کور شده ایم

فی قلوبنا مرض، فزادنا الله مرضا

و ما شدیم مصداق و من اعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکا

کسانی که ضل سعیهم فی الحیاة الدنیا 

ولی خیال میکنند که یحسنون صنعا

قطعی برق حسابی کلافه کننده است

ولی ما که سالهاست چراغ درونمان را کشته ایم

چقدر تاریک و ظلمانی شده ایم

به کدام جهت می رویم 

حرف از سیاست کثیف یا اقتصاد نابسامانمان نیست

ما باید پای درس اخلاق بنشینیم 

تا وقتی خودمان آدم نشده ایم 

آدم کردن دیگران چه ارزشی دارد

علیکم انفسکم 

اصلا مگر کسی از سنگ و خاک بی روح تاثیری هم میگیرد

افمن یهدی الی الحق احق ان یتبع 

امن لا یهدی الا ان یهدی؟!


 همه چیز بیرون هم درست بشود 

مشکل هنوز حل نشده

درد ما ندانستن یا نتوانستن نیست

داستان، حکایت کفر و چشم پوشی ماست

ما از حقایقی که میدانیم هرچند اندک 

و  تصمیماتی که گرفته ایم هرچقدر هم کوچک

چشم پوشیده ایم و یا غفلت کرده ایم ...

حالا هزاری هم که حرف های گنده گنده بزنیم 

مثل همان سنگ بزرگی است که نشانه ی نزدن است  ...



موسیقی متن : چهارشنبه سوری

۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۹:۳۴ ۰ نظر

352. فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ !


عمدا شهری غریب که پایم را نزدیکش هم نگذاشته بودم برای دانشگاه انتخاب کردم که دنیای جدیدی را تجربه کنم ، در بیشتر تشکل های دانشجویی  رفت و‌آمد‌ کردم، در‌همان چهار سال سفرهای زیادی از نقاط محروم آن استان محروم تا شمال و جنوب و غرب کشور رفتم که باز هم دنیای تازه ای را ببینم ، آدم های بیشتری را ببینم ... تجربه کنم!

عمدا برای سربازی پیگیر پذیرش سپاه شهر خودم نشدم که بروم جای دیگری ، هر کجا که میخواهد باشد ، حتی لب مرز ... خودم را در دستان خدا معلق کردم و به او سپردم مثل پر کاهی در طوفان حوادث سبک و بی مقدار خودم را در نسیم مشیت الهی رها کردم ، بعد از آن هم آمدم تهران ، 

بدون هیچ پشتوانه مالی ، بدون اینکه به اینکه بعدش چه خواهد شد فکر کنم ! روزهای سختی گذشت ، باران ، گوشی خراب ، دویدن های تمام نشدنی و تنها جای آرام دنیا در آن روزها همین وبلاگ بود ! 


از عمق محرومیت تا اوج رفاه را دیدم ، با زندگی ها و آدم های مختلفی رفت و آمد کردم ...

نزدیک‌ شدم ، شنیدم ، حس کردم ،در جستجوی آرامش ، در پی یافتن پاسخ یک پرسش ،

آنچه در آخر از همه نصیبم شد این بود که آدم ها آن سر کره ی خاکی هم باشند باز هم بندگانی ضعیف و فقیر هستند که در‌جستجوی یک عشق واقعی و عمیق و گمشده هستند ...



وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ ۚ فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ !

۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۹ ۰ نظر

352... Keep calm and experience



این روزها در حال تجربه ی جدیدی هستم ، کار کردن به عنوان پرستار بیمارانی که نیاز به ادامه ی درمان و مراقبت در منزل دارند، که اکثرشان به علت مخارج بالا از ثروتمندان و ساکن مناطق لوکس شهرند ، تجربه ی تازه ایست.

مراقبت و درمان که مساله ی همیشگی است گرچه همیشه چیز تازه ای برای یاد گرفتن وجود دارد، اما آنچه نو و نامانوس است زندگی در کنار قشر مرفه جامعه است . کسانی که اکثرشان سفرهای خارجی شان از سفرهای داخلی من بیشتر بوده ، از شب گذشته تا الان دارم به این فکر میکنم که آنها در کنار ثروتشان و‌ میان این تنهایی و رقابت خوشبخت ترند یا پدربزرگ و مادربزرگ من که هر وقت به خانه شان بروی حداقل هفت هشت نوه میبینی که از سر و‌کله شان بالا می روند و همیشه سفره شان پهن است ؟!. مفاهیمی چون برکت و آرامش آنجا معنا می یابد.

پای حرف هایشان مینشینم و قدم‌ در دنیای آن ها میگذارم .



برای عده ای طبیعت ، برای گروهی خدا، بعضی جامعه را سوژه ی جالبی برای کند و‌ کاو و جستجو‌ میبینند، اما برای من انسان ها سوژه ی جالبی بوده اند ، شناختن آدم ها از طبقات مختلف اجتماعی ، درگیری های ذهنیشان ، مشترکات فکریشان ، جنس غم و شادی شان ، مشکلات و گرفتاری هاشان و مهم تر از همه نوع نگاه و برداشت آن ها از یک مساله ی مشترک برایم جالب بوده .

در تمام این مدت ، حتی این تساهل و تسامحی که نشان میدهم ، این که همیشه آماده ام بدون پیش فرض ، بدون اینکه به فکر جواب دادن باشم ،آنچنا‌ن که به پیامبر «اذن» میگفتند برای همین بوده که هر کس هر آنچه در اعماق وجودش فکر میکند را راحت بگوید ... تا بتوانم خودم را جای آنها بگذارم یا از نگاه آنها دنیا را ببینم .


آدمها دنیایی هستند و هر کدام عالمی دارند .




۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۱ ۰ نظر

351. روزگار تکرار و تنهایی و بی معنایی

 
 
این را در اینستاگرام نمی توانستم بگویم ، که آنجا آنقدر که باید، شخصی نیست .
اما این روزها سخت ترین، خسته کننده ترین، تکراری ترین، یکنواخت ترین و ایضا بی معنا ترین دوران عمرم را میگذرانم ، همیشه خوشی هایم رو به صعود بوده اند که‌ اوج آن را در سربازی تجربه کردم ،
اما تهران، روزگار تکرار و تنهایی  و بی معنایی است ...
۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۱۶ ۰ نظر

349. هزار و سیصد و نود و عشق ...

سال 96 هم مثل همه ی سال ها پر بود از خاطرات تلخ و شیرین ، اما اتفاقات شیرین اش برای من بسیار بیشتر بود تا آنجا ک میتوانم بگویم 96 ، سال هزار و سیصد و نود و عشق بود :

سالی بود پر از خنده و بی خیالی با رفقای سربازی که گلچین بهترین آدم های جهان بودنند برای من .

سال تجربه کردن و آموختن ، سال تمام شدن یک فصل از زندگی به نام سربازی و شروع کار و برنامه ریزی برای آینده ...

اما این سال بیش از هر چیز رنگ و بوی دوستانی را دارد که با آنها خوش ترین و بی خیال ترین و لذت بخش ترین شبهای زندگی ام را گذراندم . بیشتر از هر چیزی حس شب های مهتابی ساحل بندر را دارد که درست پشت بیمارستان ما بود ... 

 

 

در این لحظات آخر سال دلم برای چند نفر بیش از همه چیز تنگ میشود :

دلم برای حامد و علی و وحید و حسین و دورهمی های پنج نفره مان ، شب های ساحل خلیج فارس ، شبگردی های بعد از خاموشی و فرار بعد از خاموشی تنگ شده ، دلم برای بی خیالی های دوران سربازی ، برای خنده های خوابگاه به شدت تنگ شده ...

برای اینکه با همان حقوق صد و پنجاه هزار تومنی سربازی فست فود، ویتانوش ، فلافل ، بزنیم و یک ماه تمام خوش باشیم ...

 

زندگی بعد از سربازی ظاهرا فقط سربالایی دارد و تمامی ندارد ... مگر اینکه ...

 


 

 

۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۶ ۰ نظر

343. دو راه بیشتر باقی نمانده ...

 

امروز اومدم کنکور ثبت نام کنم ...  آخرین روز ثبت نام بود . سه ساعت دیگر کنکور 97 را از دست میدهم ...

به دلایل مختلفی !

اولین دلیلش اینست که هنوز بین چند گزینه مرددم :

1- کنکور - پزشکی - تخصص 

2- کنکور - فلسفه - ز گهواره تا گور دانش بجوی ...

.

.

و با اختلاف ...

3- کار کردن خارج از ایران - و در حین آن ادامه تحصیل ( که باز خودش تقسیم میشود به همان دو انتخاب بالا ، منتها در بلاد غربت)

4- گزینه ی دیگری باقی نمانده است ...

 

 

هر راهی بروم نمی توانم در آن دانشجو نباشم ...

 

اما کنکور 97 از دست میرود . از دست رفتنی که قوت گزینه های بعدی را بیشتر میکند . ولی همچنان با اختلاف مقام اول راه های باقی مانده است . چرا که از هر طرف نگاه میکنم مو لای درزش نمی رود . خیلی سعی کردم خودم را قانع کنم که پسر جان این راه کمِ کم ده سال طول میکشد . تو به این راه علاقه نداری و از این حرف ها . این ها حرف دلم است . اما عقل جور دیگری حساب و کتاب میکند . 

 

دلم میخواهد فلسفه بخوانم + دلم میخواهد کاری را انجام دهم که برای رفتن به آن اشتیاق داشته باشم و برای شروع ساعت کاری لحظه شماری کنم نه اینکه هی بگویم کی تمام میشود این شیفتِ  ...

 

10 سال بعد ؟؟؟

تا اردیبهشت وقت دارم برای 10 سال بعدم برنامه ریزی کنم . 

 

 

فلسفه یا پزشکی ؟ مساله این است ...

 

یک بیماری هم توی وجودم هی میگوید با یک دست هر دو هنوانه را بردار ...

 

ده سال دیگر کجا خواهم بود ؟

این مطلب را خواهم خواند ؟

اگر زنده باشم ، از مسیری که تا آن زمان رفته ام راضی خواهم بود ؟

 

به امشب فکر میکنم ؟

به سال 96 فکر میکنم ؟

قطعا ...

میگفت اگه اولش به فکر آخرش نباشی ، حتما آخرش به فکر اولش میفتی ...

 

و من اگر آن روز زنده بودم و بلاگ منسوخ نشده بود حتی اگر هیچکسی در این بلاد مجازی باقی نمانده باشد ، بر خواهم گشت و می گویم چه شد؟ و از خواندن مطلب امروزم لذت میبرم ...

 

اینجا مطالبی باقی مانده که هر کدام قطعه ای از روح مرا با خود دارد، این ها روزهای زندگی است مانند همان مطلب 304 ! مثل مطلب 313 . 308 - 314 و ...  از همه مهم تر ،وبلاگ قدیمی ام : پاکنویس !

نجواهای بی پروا ...

 آخرین مطلب باقی مانده در آن ... 

امشب دیدم یک مطلب ثبت موقت آنجا باقی مانده ... یادم رفته بود !

 

یادش بخیر !

 

 

دانلود 

 

۱۱ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۳ ۰ نظر

340. ربع قرن بعد ...

امروز تقریبا  همه ی بیمارستان های خصوصی اطراف رفتم و اسم نوشتم . حالا هم آمده م کافی نت برای اسکن مدارک و ثبت نام طرح ...


در شهر خودمان احساس میکنم به ملکوت نزدیک ترم . حتی وقتی از شهر خودمان به روستا میروم بیشتر احساس نزدیکی به آسمان دارم و اگر از روستا هم به دل طبیعت بروم به تو نزدیک تر میشوم .



+ دو روز دیگر 25 سالم میشود .





دانلود : چه مردانی که سر هاشان نصیب عشقند...




به جز عشقش کجا راهی دگر بگیرند


أین یجدون طریقاً آخراً غیر عشقها


 


برای او هزاران بار اگر بمیرند


وإن افتدوها بحیاتهم آلاف المرات

۲۰ دی ۹۶ ، ۱۸:۱۳ ۰ نظر

339. بی سرزمین تر از باد ... ( هجرت )

گفت درنگ کنید 

من آتشی دیده ام 

شاید خبری بیاورم از آن 

رفت. 

و پیامبر بازگشت ...


این مطلب راصرفا جهت ثبت و یادآوری این روزهای سخت مینویسم . بالاخره خدمت مقدس (! ) سربازی تمام شد و در این مدت آنقدر نامرد دیدیم که مردی از یادمان رفت .حالا که چه ها بر سرمان آوردند بماند اما تا روز آخر و لحظه ی آخر تسویه هم اوج مرادنگی نظام را چشیدم. 

حالا هم که کاملا متزلزل و نارآرم در تهران دنبال شروع طرح و در کنارش احتمالا کار در یک بیمارستان خصوصی هستم . 

 با تصور سختی هایی بیشتر از این به تهران آمدم و آمدم تا یک دوره ی یکساله بمانم . بعد از این یکسال اگر عمری باقی بود ، درباره ی ادامه ی راه تصمیم خواهم گرفت که بمانم یا بروم یا اینکه اگر قرار بر رفتن شد اصلا کجا بروم ؟ راستش آمده ام تا در این بی ثباتی که به سر خودم آورده ام به ثبات برسم . 




امروز برای آرام شدن رفتم خیابان انقلاب را متر کردم . عاشقش شدم . برای اینکه درگیر این همه دویدن و شلوغی نشوم ، گزینه ی اشعار فاضل نطری را گرفتم ، گفتم با خودم هر روز یک غزلش را تا آخر وقت زمزمه کنم که دلم نرم بشود . کتاب موانع خوب زیستن با دیگران ، احمد اخوت هم به نظرم جالب آمد و خریدم که هر شب بخوانم شاید فهمیدم چطور میشود "من در میان جمع و دلم جای دیگر است"، شد ! 


متن پشت جلد کتاب موانع خوب زیستن اینطور نوشته :

توجه کردن به اسبابی که آرامش ، آسودن و لذت بردن از حیات را از میان ما بر می دارد ، و رها شدن از همه محدودیت هایی که زندگی ما و دیگران را در تنگناها فرو می برد . مساله ای غیرقابل چشم پوشی است . کتاب پیش رو با تمسک به آیه : " انّ کتاب الفجّار لفی سجّین " به تبیین چالش هایی میپردازد که زندگی انسان را به پستی گرفتار میکنند و با حبس در زندان پستی ها ، راه بیرون رفتن را بر او می بندند..


سفر بهانه ی دیدار و آشنایی ماست

از این به بعد «سفر» مقصد نهایی ماست


در ابروان من و گیسوان تو گرهی ست

گمان مبر که زمانِ گره گشایی ماست


خراب تر ز من و بهتر از تو بسیار است

همین بهانه ی آغازِ بی وفایی ماست


زمانه غیر زبان قفس نمی داند

بمان که «پر نزدن» حیله ی رهایی ماست


به روز وصل چه دلبسته ای؟ که مثل دو خط

به هم رسیدن ما نقطه ی جدایی ماست ...



* دلتنگم و محتاج دعای خیر ...








۱۹ دی ۹۶ ، ۱۹:۰۹ ۰ نظر

332. قدرت

"قدرت" مساله ی اصلی بشر است.

آدم تا زمانی که قدرت ندارد ، مجبور است سر خم کند ، تابع شرایط باشد و آخر سر هم لا به لای تاریخ گورش را گم کند .

این سوال خیلی مهمی است که چطور میشود بر شرایط مسلط شد و حتی آن را تعیین کرد به جای اینکه تابعی از شرایط و جو حاکم باشیم . چطور میشود موثر بود نه متاثر ؟ لااقل اگر موثر هم نیستیم، تابعی از شرایط پیرامونی خود نباشیم ...

این قدرت از درون شروع میشود که از آن به عزت نفس تعبیر میشود اما دست پیدا کردن به جلوه های بیرونی و ظاهری قدرت هم به همان اندازه مهم و تعیین کننده است .

ماستطعتم من قوه ... هم در بعد شخصی و هم اجتماعی آن کارگشاست.

با این نگاه ، زهد از دست دادن دنیا و کنار گذاشتن آن نیست که این کار آدم های بی عرضه و ضعیف بوده و هست ، بلکه نداشتن دل بستگی به آن است . باید به قدر توان کوشید اما به قدر نیاز برداشت . 




+ این مرخصی آخره . اگه همه چیز سر وقت درست بشه ان شاء الله اول آذر ، پایان سربازی این حقیر خواهد بود .

و این در عین حال که یه قدم به جلو و پشت سر گذاشتن یه مرحله ست ، نقطه ی عطفیه که زندگی بعد از اون مسئولانه تر خواهد بود . دیگر نه دانشگاهی مانده نه سربازی . من هستم و جهانی پیش رو ...



۲۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۶ ۰ نظر

331. حرفِ آخر



این مرخصی هم تمام شد،

دلتنگی ما تمام نمی شود ...


و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین!






۲۲ تیر ۹۶ ، ۲۱:۴۹ ۰ نظر