إِنِّـی ذَاهِــــبٌ إِلَـــىٰ رَبِّـی سَـیَـهْـدِیـنِ ...

180. این همه در گه کوفتیم یکی خانه ی تو نبود


نمیدونم چرا هر چی رو به جلو میرم ، به جای اینکه آدم تر بشم ، غمگین تر میشم !

چطور میشه سنت بالاتر بره و غمگین تر نشی !

جوابی که دارم اینه که باید تسلیم خدا بود و گفتا تو بندگی کن! کو بنده پرور آید ...

جواب دیگه ش اینه که هیچ راهی نیست ، حتی دوستان خاص خدا هم هر چی جلوتر میرن غمگین تر میشن ، هرچند نوع غمشون فرق داشته باشه ...

ولی خود خدا گفته و من تبع هدای فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون ... پس راه اول کاملا باید جواب بده .

 

جواب اول رو خیلی وقته با امروز و فردا کردن عقب انداختم ، امیدوارم لا اقل 40 روز اجراش کنم و ببینم جواب میده یا نه ؟؟؟ هر جی جلوتر میرم اجرا کردنش سخت تر میشه ...

۱۳ آذر ۹۴ ، ۰۰:۵۹ ۰ نظر

179. می دانی چرا؟

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام

برسر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

اشهد ان لا…شهادت اشهد ان لا …شهید

محشر الله الله است می دانی چرا؟

یک بغل باران الله الصمد آورده ام

نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف

راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست

فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید

انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد

باز اما بهترین ماه است می دانی چرا؟

 

* علیرضا قزوه

 

 

+ تنها توی محرم و رمضانه که میشه نفس کشید و احساس زنده بودن کرد ... تموم شدنشون یعنی دوباره روزمره شدن و دوباره دنیایی شدن مطلق !

 

+ ان شاء الله همه ی روزهات عاشورا باشه و همه جا برات کربلا ...


۱۱ آذر ۹۴ ، ۲۱:۲۲ ۰ نظر

178. خودخواهی


گاهی وقتا آرزو میکنم که کاش این روزا که می تونم برای خودم باشم ، برای خودم میبودم و بس!
وقتی که از تموم بیمارستان فقط خستگی مونده و هم اتاقیت رو میبینی که راحت خوابیده و تنها دغده ش آماده کردن کنفرانس یک هفته بعدشه ، و تو همین نیم ساعت بی خیال همه چیز شدن و خوابیدن رو هم نداری یه جورایی دلت برای خودت میسوزه .

جالب اینجاست که همین فرد خودش رو زیر بار سنگینی از کارها احساس میکنه که تو فقط یه روز از هفته ت به اندازه ی تمام هفته ی اون پره .

دلم برای بدون دغدغه بودن ، برای بی خیالی طی کردن خیلی تنگ شده ...

شاید اگر خدا خواست و  فرصت کوتاهی برای "برای خودم بودن" پیدا کردم ، خیلی خیلی بیشتر از کسایی که عمری برای خودشون بودن ، قدرشو بدونم ...

 

چقدر سخت شده ؛ گاهی وقتا دختر و پسرای ظاهرا مذهبی برای اینکه نشون بدن چقد روشنفکرن یا معتدلند یا مظهر اسلام رحمانی اند یا هر توجیه مطابق با هوای نفس دیگه ای که دارند ، راحت با هم شوخی میکنن . گاهی بلند بلند میخندن  !!! دلم میسوزه که اسلامی را تبلیغ میکنیم که خودمون هنوز در برابرش تسلیم نشدیم ...

 

* به امید پیروزی اسلام بر مسلمین !!!

 

+ از خنده دار ترین اتفاق های تلخی که میتونه برام بیفته اینه که احساس غرور کنم .

بدتر از اون روزمره شدن !

 

+ اینکه کسی را زیاد دوست داشته باشی و نداشته باشی اش ، احساسی شبیه بنده و ربّ به آدم دست میده ... یکی از بهترین دوستام که خیلی کم مبیینمش و هر بار همصحبتی باهاش خیلی برام لذت بخشه باعث میشه که همیشه به این فکر کنم که اگه با خدا زندگی کنم چی میشه ... دوستی که همیشه هست . میبینه . گوش میکنه . حواسش هست و حتما حتما در بهترین حالت ممکن جوابتو میده ...

+ کاش باور کنیم که دین خدا یعنی

بهترین دوست عالم ،

بهترین اتفاقات عالم رو

برای هر کسی که بخواد با اون زندگی کنه

رقم زده ،

فقط کافیه خودمون بخوایم .

+ استجیبوا لله وللرسول اذا دعاکم لما یحییکم ...

 

 

 

می‌دانم 
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد 
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری 
آن همه صبوری 
من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده 
هی بوی بال کبوتر و 
نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید 
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم! 
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام 
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟ 


حالا که آمدی 
حرفِ ما بسیار، 
وقتِ ما اندک، 
آسمان هم که بارانی‌ست ...! 


به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و 
دوری از دیدگانِ دریا نیست! 
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟ 
می‌دانم که می‌مانی 
پس لااقل باران را بهانه کُن 
دارد باران می‌آید. 


مگر می‌شود نیامده باز 
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟ 
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟! 
تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام 
تمامم نمی‌کنی، ها!؟ 
باشد، گریه نمی‌کنم 
گاهی اوقات هر کسی حتی 
از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد. 
چه عیبی دارد! 
اصلا چه فرقی دارد 
هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید 
هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد 
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال 
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند 
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و 
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

* سید علی صالحی

۰۸ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۱ ۰ نظر

177. من زنده ام!


از کل کتاب " من زنده ام " فقط همین شعر به جانم نشست :

 

گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو

که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو

آفتاب و فلک اندر کنف سایه توست

گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو

ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف

گر رود صفوت این طبع سخندان تو مرو

اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند

خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو

تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر

ور مرا می‌نبری با خود از این خوان تو مرو

با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است

در خزان گر برود رونق بستان تو مرو

هجر خویشم منما هجر تو بس سنگ دل است

ای شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو

کی بود ذره که گوید تو مرو ای خورشید

کی بود بنده که گوید به تو سلطان تو مرو

لیک تو آب حیاتی همه خلقان ماهی

از کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو

هست طومار دل من به درازی ابد

برنوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو

گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت

که ز صد بهتر وز هجده هزاران تو مرو ...

 

* مولوی

 

 

+

از کنار من افسرده تنها تو مرو
دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو
اشک اگر می چکد از دیده تو در دیده بمان
موج اگر می رود ای گوهر دریا تو مرو
ای نسیم از بر این شمع مکش دامن ناز
قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو
ای قرار دل طوفانی بی ساحل من
بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو
سایه ی بخت منی از سر من پای مکش
به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو
ای بهشت نگهت مایه ی الهام سرشک
از کنار من افسرده ی تنها تو مرو ...



۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۶:۵۰ ۰ نظر

176. تنهای تنهای تنها


ما آدما تنهاییم و هیچکسِ ِ هیچکس هم نمیتونه این تنهایی رو پر کنه . ما را نه برای نیمه های گمشده ی هم ساخته اند و نه برای کف و سوت این و آن . همه از خداییم و به خدا باز می گردیم ...

 

+ الیس الله بکاف عبده ...

+ ارضیتم بالحیاه الدنیا ؟!؟!

 

۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۶:۴۴ ۰ نظر

175. ما بی تو خسته ایم؛ تو بی ما چگونه ای ؟


http://www.bisheh.com/Uploaded/PostImg/realsize/635214370582968750.jpg

 

ای همدم روزگار چونی بی من؟

ای مونس و غمگسار چونی بی من؟

من با رخ چون خزان دردم بی تو

تو با رخ چون بهار چونی بی من؟

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

عشقت به دلم بر آمد و شاد برفت

باز آمد و رخت خویش بنهاد و برفت

گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین

بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

ای در دل من میل و تمنا همه تو

وندر سر من مایه ی سودا همه تو

هر چند به روزگار در می نگرم

امروز همه تویی و فردا همه تو ...

* مولوی

 

+

درون آینه ی روبرو چه می بینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟

تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-
در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟

تو هم شراب خودی هم شراب خواره ی خود
سوای خون دلت در سبو چه می بینی؟

به چشم واسطه در خویشتن که گم شده ای
میان همهمه و های و هو چه می بینی؟

به دار سوخته ، این نیم سوز عشق و امید
که سوخت در شرر آرزو ، چه می بینی؟

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است
و باد می بَرَدَش سو به سو چه می بینی؟!

 

* حسین منزوی

 

۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۶:۱۶ ۰ نظر

174. عصر گوشی های هوشمند ؛ انسان های ...

زمان کودکی را به یاد دارید؟ در آن دوران خوش و خرم وقتی قرار بود در مورد تکالیف روز بعد از دوستمان سوال بپرسیم، شماره تلفن منزل او را بخاطر می سپردیم. همه ی ما هنوز هم تعدادی شماره تلفن را از زمان کودکی به خاطر داریم؛ ولی‌ امروزه فقط کافی‌ است آن را در قسمت مخاطبین گوشی خود ذخیره کنید. شما در گذشته مسیر‌ها را به خاطر می سپردید؛ امروزه فقط کافی‌ است از GPS خود استفاده کنید. آیا می دانستید اگر سیستم GPS از کار بیافتد، خیلی از انسان ها در شهر های بزرگ دنیا از پیدا کردن محل کارشان عاجز خواهند بود؟ آیا انسان‌ها به سمت کند ذهن شدن پیش می‌‌روند؟

اولین نکته این است که تعریفمان از کند ذهن چه باشد. خب به واقع امروزه دیگر نیازی به حفظ کردن شماره تلفن ها و مسیر ها نیست، و کودکان امروزی به مرور توانایی کمتری در حفظ کردن این گونه اطلاعات خواهند داشت، ولی آیا این به معنی این است که از هوش آنها کاسته شده است؟

لزوما نه. هوش به طور قطع فراتر از توانایی حفظ کردن است، اما آیا استفاده نکردن از مغز برای به خاطر سپردن، ما را به خاطر کار نکشیدن از آن کم هوش تر نمی کند؟ و این که آیا جذابیت هایی‌ که دنیای دیجیتال برای ما فراهم می کند ما را از یادگیری مطلب جدید یا تفکر بیشتر باز می دارد؟

 

ادامه مطلب...
۲۲ آبان ۹۴ ، ۲۳:۱۲ ۰ نظر

173. Inception


تصور اینکه روزهایی میاد که از تمام 24 ساعتش فقط حدود 15 دقیقه برای خودم باقی بمونه و یه فیلم سینمایی رو شبی 5 دقیقه ببینم و درست سر 5 دقیقه از فرط خستگی جلوی لپتاپ روشن خوابم ببرد ، یا اینکه نتوانم هفته ای یکبار هم که شده به اینترنت وصل بشم، یا لااقل 4 ماه باشد که اخبار ندیده باشم و شبکه های سیما را فقط در حال گذر از وسط هال ببینم ، هیچ وقت به ذهنم هم خطور نمی کرد .

با اینهمه عجیب تر اینه که سال آخر با این همه مشغله ، به سرم می زند که بروم و در یک تشکل مرده ی دانشگاه که نه نیرو دارد ،و نه امیدی به پیدا شدن یک آدم دغدغه مند که به چیزی فراتر از نمره ی 2 واحد درس آناتومی اش فکر کند ، خودم را بند کنم به دغدغه هایی که برای دیگران علّافی(درست نوشتم ؟!! ) معنا میشود و " بابا تو هم حوصله داری؟!! " را آنقدر بشنوی که فکر کنی نکند واقعا جنبش دانشجویی و دانسجو بیدار است و دانشجو موذن امت است که اگر خواب بماند نماز امت قضا میشود دوره اش تمام شده ...

و هی مدام با خودت فکر کنی که اصلا این فضای مجازیِ کوفتی چه بلایی بود که به جان این مردم بی حالی که در بهترین حالتشان نیم ساعت کار مفید داشتند ، افتاد و همان ته مانده شور و رمقی هم که داشتند خشکاند و هی آرزو کنم کاش لا اقل چند سال زودتر دانشجو شده بودم تا نبینم این روزها را و یکی یکی ورودی های جدیدی را ببینم که تمام فرقشان با سیب زمینی ، لایک زدن و لایک خوردن است .

اصلا همین یکسالی که حتی یک گوشی ساده هم دستم نگرفته ام و پیدا کردنم شده مثل دوران پارینه سنگی، از دِقِّ همین آدم هایی بود که گوشی به دستشان چسب دو قلو شده بود و بیشتر از فضای واقعی اطرافشون به فضای مجازی گوش هاشون واکنش نشون میدادن ...

 

 

+ تمام این مدت، 2 ساعتی که بین شیفت صبح و عصر بیمارستان باقی میمونه ، به هماهنگی برنامه های انجمن میگذره و گاهی که نیم ساعت وقت خواب پیدا میشود ، در کمال ناباوری باید خواب کارگاه تشکیلاتی ببینم ... یادم میاد فقط هفه ی قبل چه خواب شب یا چرت بعد از ظهر فقط خواب کارگاه تشکیلاتی میدیدم :)

 

+ دارم به این فکر میکنم اینکه کسی چیزی برای از دست دادن نداشته باشد چقدر خوبه ! البته معناش اینه که حتی اگر چیزهای با ارزشی هم داری فارغ از تعلق و وابستگی باشی و گذشته باشی ،

کسی که فقط به خدا گره خورده باشد در عین حالی که همه چیز دارد ، چیزی برای از دست دادن ندارد ...

 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ مَا لَکُمْ إِذَا قِیلَ لَکُمُ انفِرُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِیتُم بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِیلٌ...


۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۹:۴۹ ۰ نظر

172. ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار

روزهایی خواهد آمد

که من نخواهم بود

ولی هنوز... دوستت خواهم داشت!

.

.

.

 

کاش بیشتر دوستت داشتم!

 

بیشتر!

 

خیلی بیش تر ...



۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۰:۲۷ ۰ نظر

171. هر کسی را دوست داری زودتر گم میکنی !


دوستانی چند،اما دشمنانی بیشتر

بیشتر باید دویدن، با توانی بیشتر

تار ها وقتی که حکم میله ی زندان شود،

می نشیند روی شانه گیسوانی بیشتر

هر کسی را دوست داری زودتر گم می کنی

هر چه مهرت بیشتر ، نا مهربانی بیشتر

درس خود را بار ها در آزمون پس داده ایم

شک نکن در عشقمان با امتحانی بیشتر

مستی ما را توان جام های تازه نیست

حال ما را بد نکن، با استکانی بیشتر

((عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند))

عشق شایسته است، اما در جوانی بیشتر

دوستان از دشمنان بهتر خیانت می کنند

دوستت دارم فقط، از هر زمانی بیشتر...

 

* آرش واقع طلب


۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۰:۰۵ ۰ نظر