إِنِّـی ذَاهِــــبٌ إِلَـــىٰ رَبِّـی سَـیَـهْـدِیـنِ ...

190. ایستاده مردن


من هفده سالم بود یک جایی خواندم کهاگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

 

ادامه مطلب...
۱۰ دی ۹۴ ، ۰۳:۱۲ ۰ نظر

189. هرس ؛ سرطان واتساپ ؛ "عیال واری علاقه" یا علاقه واری!

به نظرم مهم ترین کاری که هر انسانی میتونه و باید در عصر حاضر انجام بده حذف کردنه.

زندگی در دنیای سرعت و ارتباطات جبرا انسان را شلوغ و پر شاخ و برگ میکنه و شاید بشه گفت مثل باتلاق آدم رو تو خودش میکشه . باید از این اسارت آزاد شد. نباید پشت این ویترین ایستاد و به تماشا مشغول شد . چه بسا برای یک سلام و احوالپرسی ساده پایت به تلگرام باز میشود ولی از آنجا گه در کانال علمی پرستاری یا استاد صفایی یا یک کانال خبری هم عضو هستی هر کدام از این ها هم چشمک میزنند و برایت هزار جور ادا اطوار در می آورند که با ما به از این باش که با خلق جهانی !

با اینکه اون موضوعات مورد علاقه ی تو هستند ولی از هر دری حرفی گفته اند و این غریزه ی همه چیز خواهی و حرص به دانستن و گاهی کنجکاوی ( مخصوصا اگر خبری باشد ) یا گاهی بی برنامگی باعث میشود مدت ها پای همان تلگرام لم بدهی و وقتی به خودت بیایی که مانند کسی که هی آب خورده باشد ورم علمی کرده باشی و عوارض آن هم بشود استفراغ فکری ناقصی که خودت را در هر زمینه ای صاحب نظر بدانی ! ( این مساله را زمانی تحت عنوان سرطان واتساپ مطرح میکردم و حالا باید بگویم سرطان تلگرام )

مساله اینجاست که به موضوعات مختلف و گاها بی ربطی علاقه مند شده ای و حاضر نیستی از هیچکدامشان دست بکشی . علوم پزشکی را که مجبوری بخوانی و بدانی و نسبتا دوستش هم داری . دلت هم نمی آید به مطالعات به اصطلاح انسانی و اسلامی ات خدشه ای وارد شود. گاهی فیزیک نظری آنچنان جذبت میکند که دوست داری تغییر رشته بدهی و کمی بیشتر از کتاب و فیلم از کوانتوم و نسبیت و زمان و حرکت سر در بیاوری . فیلمسازی هم که به صورت دوره ای قلقلکت میدهد و و و  ...

از این همه که بگذریم دوست داری ورزش را به صورت حرفه ای دنبال کنی . با دوستان کوه بروی . انجمن را سر پا نگه داری . به صورت پاره وقت هم که شده کار کنی و پول دربیاوری . فیلم های بدربخور از دستت در نرود و خلاصه اینکه با یک دست یک نیسان هندوانه را میخواهی زیر بغل بزنی و ببری .

 

راستش با شناختی که از تو دارم میدانم عمرا بتوانی از علاقه هایت ( موضوعات ) دل بکنی ولی شاید بشود قید یکی دو تا از ابزار ها را برای همیشه زد :

 

عضویت در شبکه های اجتماعی ممنوع !

دیدن فیلمی که نه منتقدان تحسینش کرده باشند نه فروش بالایی داشته و نه دوستی زحمت دیدنش را کشیده باشد و پیشنهاد کند چه ارزشی دارد ؟!

خواندن کتاب های غیر محوری و مصداقی ممنوع !

استفاده از لپ تاپ فقط دو شب در هفته و برای تمام کارهایی که در طول روزهای قبل یکجا جمع شده اند مجاز است ! ضمنا باید از قبل یادداشت کنی که برای چه موضوعاتی میخواهی از لپتاپ استفاده کنی و غیر آن به وقت بعدی موکول شود . 

 

احتمالا اگر همین وبلاگ هم کمکی برای مرتب کردن ذهنت و دسته بندی بعضی مطالب نباشد باید خیلی زود فراموش شود.

 

وقتی برنامه ی فردا را آخر شب چیده ای حتی اگر صبح که بیدار میشوی احساس میکنی حالت از آن به هم میخورد نباید آن را تغییر بدهی؛ اگر فکر بهتری داری فردا هم روز خداست ...

 

همیشه برای وقت های مرده آمادگی داشته باش ! کتابچه ی شعری ؛ قرآن جیبی و حتی وقتی دست خالی هستی خلوت کردن و  فکر کردن بهتر از دست روی دست گذاشتن است.

 

بعد از مدتی خواهی دید این تنها تو نیستی که خسته ای . وقت خواب همه خسته شده اند چه آنها که پای تلگرام لم داده بودند چه آنها که طبق برنامه پیش رفته اند  . همانطور که در تمام این سال ها آن ها که نمره اول بودند و آنها که درس هایشان را پشت گوش می انداختند به یک اندازه به زحمت می افتادند جز اینکه یک نفر  به زحماتش جهت میداد و دیگری باری به هر جهت بود .

یادت باشد هیچ کاری سخت تر از تمام شدن وقت و بی استفاده ماندن آن نیست.

 

 

 + شلوغی عنوان هم ناشی از شلوغی وجودم است . سه عنوان در یک مُلک گنجیده اند .

 

+ همین نوشته هم سرگذشت عجیبی دارد : بعد از دیدن فیلم " Prestige" متوجه شدم که کارگردانش " Christopher nolan " عزیز است . چون همین یک فیلم از دستم در رفته بود با خودم گفتم نکند فیلم دیگری از این ابرکارگردان را ندیده باشم ، به سرم زد که کلا جیک و پوک این ابرکارگردان سینما را در بیاورم . بعدش دست سرنوشت و کنجکاوی باعث شد صفحه ی ریدلی اسکات را هم در ویکی پدیا بخوانم . اما با نوشته ی جالبی بالای صفحه مواجه شدم که ویکی پدیا گفته بود " لحن یا سبک این مقاله بازتاب‌دهندهٔ لحن دانشنامه‌ای استفاده‌شده در ویکی‌پدیا نیستلطفاً کلمات ستایش‌گونه و غیر ادبی و عبارت‌های نادانشنامه‌ای را بزدایید. برای راهنمایی بیشتر راهنمای نوشتن مقاله‌های بهتر و لحن بی‌طرف را ببینید. " 

برایم جالب بود که لحن بی طرف در ویکی پدیا چطور رعایت میشود ؟ البته همیشه این انصاف ویکی پدیا در کنار شعور گوگل مرا به تحسین واداشته بود . خلاصه اینکه این لحن بی طرف و کلاً سبک کاری ویکی پدیا که وقتی مثلا داری راجع به اسلام در آن مطالعه میکنی تمام موضوعات مرتبط با آن هم لا به لای متن لینک دارند  و هیچ نقطه ی تاریکی برایت باقی نمی ماند . آخر سر هم به خاطر همین ارادتی که به ویکی پدیا داشتم و روز به روز بیشتر می شود تصمیم گرفتم عضو آن بشوم تا شاید کمی از این بی طرفی و انصاف  ( یا لااقل ادای آن ) را به ارث ببرم . بعد خواستم برای ویکی پدیا در برنامه ی هفتگی ام وقت خالی کنم که دیدم وامصیبتا از این همه موضوعات بر زمین مانده که یکی از یکی برایم عزیز ترند و مثل بچه های نداشته های خودم دوستشان دارم و نمی توانم بین هیچکدامشان فرق بگذارم . خلاصه اینکه در شرایط حساس کنونی "عیال واری علاقه" به جانم افتاده . 

 

 + مجددا باید برای خودم تکرار کنم که : فاذا فرغت فانصب ! 

۱۰ دی ۹۴ ، ۰۲:۳۷ ۰ نظر

188. بالاتر از خودم نپریدم

 

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی

بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آینه برف می نشست

دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود

رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعر کنار جو گذر عمر دید و من

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

 

* سید مهدی نقبایی

۰۵ دی ۹۴ ، ۰۲:۳۵ ۰ نظر

187. شبیه مادرم


 همیشه رمان خوندن رو کاری دخترونه می دونستم . و البته رمان هایی هم که خونده بودم با این که اصطلاحا عامه پسند نبودند ولی این حس رو بیشتر تقویت کرده بودن که خوندن رمان کار بیهوده ایه !

آخرینش "من زنده ام" بود که کشش داستانی پایینی داشت و اصلا حس تعلیق در آدم ایجاد نمی کرد که بعدش چه خواهد شد؟؟؟

اما دختر شینا چیز دیگری بود. کشش داستانی بالا در کنار واقع گرایی توانمندانه اش که باعث میشود مخاطب عمیقا درگیر داستان شود و با راوی داستان همذات پنداری کند این کتاب را شایسته ی این همه تعریف میکند.  برای کسی مثل من که خانواده ام تقریبا چنین رفتارها و زندگی را تجربه کرده اند شخصیت زن داستان ( قدم خیر ) ، همان مادر خودم است. با همان دل نگرانی ها و رفتارها . 

قدم خیر، مرا یاد مادرم می اندازد . روستایی . ساده . نجیب . کم توقع . پرکار . صبور و با استعداد ...

این کتاب شدیدا به دلم نشست . 

 



۰۱ دی ۹۴ ، ۲۰:۳۱ ۰ نظر

186. مرا به طوفان داده ای ؛ خودت کجایی؟!

کسی که برایت خیلی مورد احترام بوده و حالا بعد از مدت ها ببینی و آخرش وقتی تصمیم دارد دوباره برود ، برگردد و  فقط بگوید خیلی سخت شده پیدا کردنتون و باز راهش را بگیرد و برود . تو فقط نگاه می کنی . هر چه به ادامه رفتنش هم نگاه میکنی او سرش را بر نمیگرداند تا حرف هایی که نگفتی را از ادامه نگاهت بخواند تا اینکه دویاره او را نبینی. آخرش هم وقتی چشم هایت را خوب باز کنی متوجه میشوی همین قدر هم سهم تو نبوده و همه اش یک خواب بوده . کاش پیدا کردن من برای خیلی ها سخت بماند اما نه همه ...

 

+ یه جوری پیدا کن منو شاید    این آخرین پاییز من باشه دانلود )

 

۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۸:۱۴ ۰ نظر

185.الّا من اتی الله بقلب سلیم ...

بعد از کنفرانسی که توی بسیج دانشجویی استان داشتم و به لطف خدا موفق بود . در به در دنبال مجری گشتیم برای مراسم دیشب که به هر کی گفتیم به دلیلی نتونست بیاد. از قحط الرجال و تحریم مملکت به این نتیجه رسیدیم که باید روی پای خودمان بایستیم و تولید داخلی را جدی بگیریم . این شد که  دیشب اولین بار اجرای مراسم به من سپرده شد ، هم سخت بود هم آسون . قبلا تر ها فکر میکردم کسایی که پشت صحنه هستیم مراسم رو برنامه ریزی و هدایت میکنیم. نگو که فرمون اصلی دست مجریه :)

پایین نگه داشتن توقع دیگران از خودت بهترین راه حفظ ثباته. دوست ندارم گاهی خیلی خوب باشم و گاهی خیلی ضعیف ، همیشه خوب بودن بهتر از تجریه ی اوجیه که بعدش نتونی بالا بمونی . تو این مدت تمام سعیم این بوده که نذارم کسی توقع و انتظار بیشتر از چیزی که هستم ازم داشته باشه یا منو بهتر از اون چیزی که هستم ببینه اما نمیدونم چرا گاهی این ور و اون ور زیادی روی من حساب میکنن . بزرگترین اشتباهشون اینه که منو یه نیروی فکری حساب میکنن !

 

+ کم من ثناءٍ جمیل ، لست اهلا له نشرته ...

 

+ نعمت ها ( دانلود )

۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۴:۱۰ ۰ نظر

184. قول و قرار

1. بعد از خدا ، خواست قلبی پدر و مادر بر هر چیزی ارجحیت و اولویت دارد . حتی اگر به زبان نیاورند .

2. دوشنبه ها و پنجشنبه ها را روزه بگیر ! زیادی روزمره شده ای شاید کمک کند بیشتر حواست جمع شود و مدام تلنگر بخوری. کاری کن همیشه نام و یاد امام زمان در چشم و دلت باشد ، با پوستر ، سرسوئیچی، دعای روزانه ، خالی گذاشتن 10 دقیقه از روز به نام امام زمان و هر چه که شده ... اگر بتوانی مثلا چند ساعت از کل هفته را وقف امام زمان کنی و دربست به دیگران در انجام کارهایشان کمک کنی میتواند مفید باشد.

3. برای اینکه خدایی نکرده در مخمصه ای گیر نیفتی که بخواهد به خاطرش نماز را به تاخیر بیندازی ، جوری برنامه ریزی کن که نیم ساعت قبل و بعد از وقت اذان برنامه ات خالی باشد . نداشتن گوشی کمک شایانی به این امر کرده .

4. اگر دیدی به چیزی زیادی وابسته شده ای ؛ در راه خدا به کسی که بیشتر از همه به آن نیاز دارد ببخش. با این کار یک تیر و سه نشان زده ای . هم نیاز انسان دیگری برطرف شده است، هم اگر نیت درستی داشته باشی خدا را خوشحال کرده ای و مهم تر از همه آزادی ات بند چیزی پایین تر از خودت نشده و مستقل از هر چیزی جز خدا بار می آیی ( در فکر هر آنچه هستی آنی )

5. کمتر نه ! خیلی خیلی کم حرف بزن . فکر کن و حرف بزن . خصوصا وقتی میخواهی نظری بدهی یا تصمیمی بگیری که دنباله ای دارد ...

6. سعی کن خودت را موظف به رعایت برنامه کنی و نتیجه را به خدا بسپاری !

7. تغییرات آرام اما همیشگی باشند .


۱۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۲۸ ۰ نظر

183. چرخش

تعارفی هست که میگن از دیدنتون که سیر نمیشیم ... حقا و انصافا یه دوست هست که نه تنها از دیدنش سیر نمیشم ؛ بلکه همین که میبینمش اشتهام بیشتر میشه ؛ اونقدی که گاهی میگم اگه قراره بری ، همون بهتر که نیای ... دوست خوب داشتن ! دوست خوب داشتن! خدایا ممنون.

 

دنیا چقدر زود میچرخد ، چقدر زود جای پشت و زین عوض میشود، 4 سال پیش دغدغه هام چی بودن و مشکلاتم چی و حالا چی؟

4 سال پیش یک پشت کنکوری بودم که تمام دغدغه م ... 

باورش سخته ولی الان میبینم 4 سال پیش ظاهرا دغدغه ای و حتی مشکلی نداشته م . شاید هم بوده و الان رنگ باخته و در برابر مشکلات و دغدغه های فعلی شیء مذکوری به حساب نمی آید .

هر چه بود و هست ، این همه تغییر در خودم، آدم ها و محیط اطرافم رخ داده و تو بگو زمین تا آسمان تفاوت کرده ... اما یک چیز ثابت بوده و هست . احساس میکنم از میان تمام اشتباهاتم و کارهای تحسین برانگیزم تنها خدا بوده که همیشه به یک چشم مرا نگاه کرده است . دستانش را زیر چانه هایش حلقه کرده و نگاه میکند ، گاهی لبخندی از سر علاقه بر لبانش نقش بسته و گاهی اشکی از سر دلسوزی بر گونه هایش لغزیده اما همیشه سکوت کرده ... مرا به حال خودم گذاشت چون می خواست خودم ، خودِ خودم ببینم بشنوم انتخاب کنم و قدم از قدم بردارم ... و چه درد دل عمیقی با رسولش میکند :

" ای رسول ما گویی می‌خواهی بخاطر اعمال آنان، خود را از غم و اندوه هلاک کنی اگر به این گفتار ایمان نیاورند!  ما آنچه روی زمین است زینتی قرار دادیم، تا آنها را بیازماییم که کدامینشان بهتر عمل می‌کنند ...؟"

خودش را گذاشت ، در کنار خودش زیبایی های دلفریب دیگری هم گذاشت!یکی روی سطح زمین بود و یکی تو دل  آسمون ! یکی دم دست و یکی دوردست ! یکی پیدا و یکی پنهان ! یکی آسان و یکی سخت ! یکی رفتنی و یکی ماندنی !

امتحان خوبی بود . نمیخواست عده ای را به جهنم بفرستد و تعدادی را به بهشت ! نمیخواست قدرت خودش را به رخ مخلوق خودش بکشد ! تنها می خواست بنشیند و نگاه کند کدامتان زیباتر رفتار میکنید ، دلنشین تر قدم برمیدارید ... اصلا شما باشید کدام را انتخاب می کنید ؟ تا امروز کدام را انتخاب کرده اید ؟ بعد از این چطور ...؟

 

۱۸ آذر ۹۴ ، ۰۲:۱۷ ۰ نظر

182. چیزی برای از دست دادن

شاید خیلی ها این را جمله ی آدم های افسرده و ناامید بدانند اما واقعیت دوست داشتنی دنیا همین است و حقیقتا چیزی برای از دست دادن وجود ندارد . در واقع چیزهای زیادی برای به دست آوردن هست .

وقتی پا به زمین گذاشتیم یک صفر تو خالی بودیم ! تهی از همه چیز ؛ فقط نقاط قوت و ضعفی داشتیم که نه قوت هایش مال خودمان بود و نه ضعف هایش مربوط به خودمان . فقط گزینه ها و راه هایی بود که هر لحظه جلوی ما قرار گرفت و ما یکی را انتخاب کردیم و این انتخاب چه درست چه غلط بر سوال بعدی زندگی مان و نحوه ی جواب و انتخاب بعدی هم تاثیر خودش را گذاشت .

ما چیزی برای از دست دادن نداشتیم ! البته بعدتر هم که چیزهایی به دست آوردیم یعنی همان کمالات الاهی باز هم مال خودمان نبود ( چون هذا من فضل ربی + و ما ابرء نفسی الا ما رحم ربی ) پس باز هم چیزی برای از دست دادن نداشتیم .

ما چیزی جز انتخاب هایمان نیستیم . انّا هدیناه السبیل ؛ امّا شاکرا و امّا کفورا ...

ما داریم چهره ی ابدی خودمان را نقاشی میکنیم ؛ اینکه برای بدن ابدیمان چشم انسان بگذاریم یا خوک ، دست آدم بگذاریم یا چنگال گرگ همه اش همین چند روزی که مثل خواب میگذرد مشخص میشود و آن دنیا ماییم و تکرار ابدی انتخاب هایمان ...

کسی که چشم خودش را به روی حقیقت ببندد ، از همین الان در آخرت هم کور است ( و من فی هذه ی اعمی فهو فی الآخره اعمی ) . آخرت تصویر باطنی همین دنیاست . انعکاس رفتار های این دنیایی ما .

مثل کسی که خودش بیرون از آب باشد و تصویرش درون آب . آخرت از همین الان هست و ما هم هستیم؛

اینجا شکلک در بیاوریم آنجا شکلکی شده ایم ؛ اینجا چشممان را ببندیم آنجا هم کوریم ...

منتها ابدیت ما را احاطه کرده . قبل از اینکه رنگ ها خشک بشود یا فرصت نگاه کردن تمام بشود باید بهترین ژست خودمان را بگیریم ...

 

آدمی که چیزی برای ازدست دادن ندارد و راهش را می شناسد ،

بی پروا قدم بر میدارد، حرف میزند و زندگی میکند ...

ترس یا بخاطر از دست دادن است یا گم شدن !

+ فاینما تولوا فثمَّ وجه الله ...


۱۴ آذر ۹۴ ، ۰۱:۱۰ ۰ نظر

181. راه بی پایان

دارم نشریه ی این ماه انجمن رو آماده میکنم ؛ تو دو تا از مطالبش حسابی تند رفتم؛ یه جا سپاه رو کوبیدم ( کوبیدن به معنی زبان تند و صریح نه تحریب ) ؛ یه جا معاون فرهنگی دانشگاه رو ...نمیدونم کدومشون روشنفکرترن و به اصل آزادی بیان معتقد !!! اما دوست دارم چاپ بشه و امتحان کنم ! راستش از اطلاعات سپاه بعد از دستگیری روزنامه نگارا خیلی خیلی بیشتر میترسم .

یهو دیدی به ما هم انگ نفوذ زدن! کی به کیه ?!?

 

+ معمولا اگه با کسی لج کنم کاری نمی کنم که یه دشمن با آدم میکنه ؛ سعی میکنم بی تفاوت نشون بدم خودمو ؛ مثلا همین امشب یکی از دوستان به دلیل چند تا ایراد منطقی که بعد از ماه ها از گوشه ای از رفتارهاش که به حریم خصوصی من هر ربط داشت ( اونم به زبان طنز و نه تمسخر و با خوشرویی تمام) گرفتم ، موقع شام گفت اشتها نداره و خیلی کم حرف شد ؛ منم اصلا به روی خودم نیاوردم که این بی اشتهایی از چی میتونه باشه و هی تعارف پشت تعارف که بیا بخور ؛ اصلا انگار نه انگار که دلیل واقعی بی اشتهاییش رو میدونم ( طرف واقعا اشتها داشت ؛ خودشو زده بود به بی اشتهایی که به من بفهمونه از تو ناراحتم ) بعد من هی از غذا تعریف میکردم که بیا امتحان کن... خیلی حرص آور تره ! البته یک در هزار پیش میاد اما پیش میاد دیگه .

یاد بچگیام افتادم که وقتی میخواستم قهر کنم شام نمیخوردم ... معمولا آدم این گزینه رو برای کسایی که میدونه خیلی دوسش دارن و طاقت ناراحتیش رو ندارن به کار میبره . برای آدم سنگ دلی مثل من که برام این مهمه که حق با کی بوده و عادت نکنه از این اهرم فشار برای دفعات بعدی هم استفاده کنه ، جواب نمیده . اصلا جواب نمیده.

 

+ وقتی کسی رو زیاد دوست دارم زیاد خوابشو می بینم . بعد از مدتی که نمیبینمش انگار محبتم هم بهش کمتر میشه ، دوستی داشتم که شاید از 30 شب خوابی که داشتم 15 بارش اون بود ، دو سال که ندیدمش دیگه فکرش هم رفته .

از دل برود هر آنکه از دیده برفت ...

و بعضی میگن :

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت ...

ولی تجربه اولی رو ثابت میکنه!

 

سر جمع آدمایی که انقدی دوستشون داشته باشم که خوابشونو ببینم به 10 نفر نمیرسه ! همونطور که سرجمع آدمایی که چشم دیدنشونو نداشته باشم هم به 10 نفر نمیرسه ...

 

+ در برنامه ریزی مطلوب اسلام ، تموم کردن کار و بی خیال نشستن وجود نداره ! خدا به بنده ش اجازه ی بی خیالی و فراغت نفسانی تو دنیا نمیده ...

اصل برنامه ریزی اسلامی : فاذا فرغت فانصب !

تموم شدن یک کار مهم یعنی شروع کار مهم بعدی و و و ...

 

۱۴ آذر ۹۴ ، ۰۰:۴۵ ۰ نظر