فرار میکنم از ملتی معطل ما
کتابخانه ی ملی قرار اول ما
کمی نمیخندی تا که خوب دل ببری
و بعد می گویی: جز شما من از پسری...
و بعد میروی و چشم شهر بر راهت
درخت ها و حسودی به قد کوتاهت
مرور میکنم از دور لحن گرمت را
و احتمالا انگشت های نرمت را
به چشم هات، به ابروی برنداشته ات
اگر غلط نکنم موی تل گذاشته ات
نمیدونم این شعر چی داره ، اما به محض یک دور خوندنش حس عجیبی بهم دست داد. شاید صداقت و بی آلایشی که تو این بیت ها موج میزنه انقد جذبه داره ، یا لحن دلنشینی که همراهشه ؛ نزدیکیش به زندگی دانشجویی ... و حس فوق العاده ای که قابل وصف نیست .
خصوصا اگر همزمان این ترانه ی دکتر اصفهانی هم درِ گوشت بخونه
" جان من کجایی کجایی که بی تو دل شکسته ام
سر به زانوی غم نهادم به گوشه ای نشسته ام
آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا
مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا "